سلام من با همسرم دعوام شد ی بار خداییش یادم نیست سر چیخلاصه در حدی که منو گذاشت خونه ومیخواست خودش بره اونم ساعت چند 1شب
منم حساس به اینکه اتفاقی براش نیوفته اخه خیلی عاشقشم
وبا اینکه اذیتش میکنم بچمو بازم دوست ندارم ازم ناراحت باشه خلاصه نذاشتم تنها بره با پر بادی باش رفتم وقتی رسیدیم خونشون گف میخوام تنها قدم بزنم اما من بازم نذاشتم بره شب که خواستیم بخوابیم بازم گف میخوام تنها باشم
ولی چون ما همیشه باهم بودیم تابلو بود دعوا کردیم ولی من اصلا دوست نداشتم کسی بفهمه برای همین با اینکه غرورم شکست ولی رفتم پیشش با چشمای گریون البته اونم بعد چند دقیقه ازم استقبال کرد الانم از کارم پشیمون نیستم و به نظر خودم گذشتم بیشتر شده
![]()





خلاصه در حدی که منو گذاشت خونه ومیخواست خودش بره اونم ساعت چند 1شب
منم حساس به اینکه اتفاقی براش نیوفته اخه خیلی عاشقشم
وبا اینکه اذیتش میکنم بچمو بازم دوست ندارم ازم ناراحت باشه خلاصه نذاشتم تنها بره با پر بادی باش رفتم وقتی رسیدیم خونشون گف میخوام تنها قدم بزنم اما من بازم نذاشتم بره شب که خواستیم بخوابیم بازم گف میخوام تنها باشم
پاسخ با نقل قول


علاقه مندی ها (Bookmarks)