سلام
دیشب بحثمون شد اونم با پدرش تماس گرفت و اومد
باباش کلی فحش داد و منا پرت کرد ، دائم حمله میکرد که با دسته جارو برقی منا بزنه و تهدید میکرد و میگفت باید از خونه بیرون بری ، پشت گوشت را دیدی دخترم را هم میبینی
منم گفتم مرد نمیبینم که بزنه ، توی خونه خودم هستم اگر میخواید آشغالاتون را جمع کنید ببرید
و بعد از رفتنشون دیدم گردنم زیرش داره خون میاد و بد جور زخم شده، حالا یکسری صحبت های متداول وقت دعوا هم رد و بدل شد اما نزدمش که اگر میزدمش جنازه میشد
دست دخترشو گرفت و برد
با داییم تماس گرفتم و موضوع را گفتم
دایی گفتند که اصلا دیگه دنبالش نرو و تلفنشون را جواب نده تا یک هفته ببینیم چکار میکنن، اگر گفتند که بیا دنبالش زنت را ببر بگو من بیرونش نکردم که حالا بیارمش ، خودتون بیاریتش و باید در دادگاه تعهد کتبی بدید که دیگه توی زندگیم دخالت نمیکنید و وگرنه من این زندگیرا نمیخوام ، این شما و قانون ، برید شکایت کنید هرجا بود میام جواب میدم
گفت اینا نمیزارن تو زندگی کنی و با دخالت ها و حرفهای بی موردشون زندگیت را بهم میزنن
گفت اگر میخوای برو شکایت کن و صورت جلسه کن که اومدن توی خونه و گردنت زخم شده ، منم گفتم فامیل هستن و نمیخوام دلخوری بیشتر پیدا بشه ، حالا پدر بوده و بخاطر دخترش ناراحت بوده
مادرم جریان را فهمید و حرفهای داییم را تایید کرد و گفت اگر طلاق گرفت تو سود میکنی چون این دختر روانی هست ، ما که قبلا بهت گفتیم اینقد تحمل نکن ، اونا وقت دلخوری کارها و حرفهای زشت خودشون را نمیگن و فقط میگن تو کار بد کردی ، حالا برای تو دو راه وجود داره
1- یا خانمت میاد زندگی میکنه و خانوادش تعهد بدن که دیگه توی زندگیت دخال نمیکنن
2- طلاق میگیره و تو میری دنبال زندگیت و انشان اله یک زندگی بهتر
در هر دوحالت اونا ضرر میکنن و تو سود میکنی ، زندگی را میخوان از هم بپاشن خیلی سخته حفظش کنی و این وسط تو از بین میری ، دخترشون هم بعدا متوجه مشه چه بلای بدی خانوادش سرش اوردند و تو چقدر برای حفظ زندگی تلاش کردی ، غصه نخور و توکلت بخدا باشه ، طلاقم بگیرن ضررش به پول میخوره و پول را همیشه میشه تهیه کرد ، قبل از ازدواج با تو با همه فامیل دعوا کرده بودند و دلخوری ها بسیار بوده است و حالا دیگه اونا دیگه نمیتونن اون دختر را که پیش شوهر بوده را جمع کنن
دیگه نمیخوامش و طلاقش میدم
من چند روزه تصمیم گرفتم طلاقش بدم اما اون از من با اراده تر بود و از روز اول تصمیم به طلاق داشت و اون کاری که میخواست را انجام داد
از زمان خواستگاری تا الان حدود دوسال میگذره ، تا حتی سه روز بدون جدل و بحث نداشتیم و اصلا طعم خوشبختی را احساس نکردم، یادمه یروز توی یکی از اعضای محترم سایت نوشتم دست خانمت را ببوس ، صندلی بزار وسط اتاق و دورش بچرخ .... صندلی گذاشتم و گفتم چشمات را ببند بعد زانو زدم دستشو بوسیدم و شروع کردم دوش بچرخم و قروبن صدقش برم ، اونم با حالت پرخاش بلند شد گفت برو جمش کن اینکار هارو و مسخره بازی نکن من با اینکار ها با تو خوب نمیشم
از دخالت های بیجا خسته شدم ، فقط یکبار از روی اراده خودش بهم گفت دوست دارم!!!
من تشنه دوست دارم گفتن همسرم هستم و هیچوقت بهم محبت یکطرفه نکرد، شاید بگید میخواست نازشو بکشم ، اما من دائم در حال نازکشیدن بود و همه راه ها میرفتم و تا همسرم بیشتر بهش خوش بگذره اما سردی را متوجه بود و هیچوقت توی زندگیم گرمی و محبت را احساس نکردم ، یوقتایی توی انجمن میخونم زنها نوشتن چقد و به چه راهایی به شوهرهاشون محبت میکنن حسرت میخورم ، سنم از همسرم بیشتره و بخاطر همینم همیشه کوتاه اومدم و دنبال حل مشکل رفتم ، چندبار توی همین سایت بهم تذکر دادند که اینقد دنبال حل مشکل نباشم ، استخاره گرفته بودم در سالها و چندین بار و هربار بشدت از ازدواج منع شده بود و به خاطر اصرارهای همسرم و خانوادش قبول کردم ، داناییم به حدی نبود که به جواب استخاره گوش بدم و الان دیگه نمیتونم خودم را از تصمیم اشتباه سرزنش کنم چون چون خدا که بهترین دوستم هست بارها بهم تذکر داده بود
حتما میشه این زندگی را روبراه کرد و راهش را هم بلدم و اما نمیخوام تن به ذلت بدم
راه درست شدن این زندگی
(( برم از خانواده همسرم معذرت خواهی بکنم و دستشون را ببوسم، هرچی اونا میگن قبول کنم، هر بی احترامی میکنن فقط لبخند بزنم، هرجا اونا گفتن برم و هرجا اونا گفتن نروم، دائم برای همسرم طلا و جواهرات بخرم ، بدهیها و قرضهام بخودم ربط داره و برای همسرم هرچی خواست تهیه کنم و حتما از همه فامیل بهتر باشد، بهیچ وجه با خانوادم رفت و امد نکنم و هیچ چیزی در مورد زندگیم بهشون نگم، حق خواستن کار خونه از همسرم را نداشته باشم، همسرم را در اوج بدهی و قرضهام به دانشگاه بفرستم ، هرجا خواست سرکار بره و اصلا حق ندارم بدونم چقدر درامد داره و میخواد چیکارش کنم، همسرم هر وقت و با هرکس خواست بره بیاد و اصلا حق ندارم بدونم کی بودند و فقط شب با روی خوش خونه بیام و لیست وسایلی که گفته را بخرم، شب توی اتاق روی تخت ، یا توی حال روی زمین به صلاح دید خانمم تنها بخوابم، ببخشید حق ندارم بعد از همخوابی خسته بشم و زود بخوابم(ما در این حد دخالت هم داشتیم، یعنی اینجور مسائل را همسرم به مادر پدرش میگفته و پدرش اومده به خانوادم گفته!!!!!!!)، روزانه مبلغ مشخصی به عنوان پول توجیبی بهش بدم و به اونا ربطی نداره بدهکارم و حق ندارم یکروزم قطع کنم، هر قدر هم بهم فحش دادن و بی احترامی کردند اصلا اعتراض نکنم، اگر کتکم زدند هیچکاری نکنم، اصلا حق ندارم به پوشش زنم کاری داشته باشم، هرجوری اونا خواستن لباس بپوشم و صحبت کنم، با هرکس اونا گفتن صحبت و یا قطع رابطه کنم، هیچکس از دوستانم حق اومدن به خونه ما را نداشته باشن، خانواده همسرم هر هفته حدود پنج بار خونه بیام، ما خونه پدرخانمم اگر موندیم و بوقت غذا رسید برای اینکه من سرسفره اونا نباشم و هزینه غذا را اونا ندن باید خونه بریم حالا هر ساعتی بود، هرقدر بدهی دارم باید ماشین و موتور بخرم و همسرم را بیرون ببرم، اصلا نباید انتظار داشته باشم همسرم بهم ابراز محبت کنه، یادم هم باشم هرچی شد من بدم و اونا خوبن، وقت اختلاف فقط باید کارهای من بصورت بد و نادرست گفته بشه و حق ندارم کارهای اونا را بگم، مرتب باید برای خانوادش خرج میکردم و هدیه میگرفتم))
روز دوم عروسی گفت من تو را نمیخوام و فکر میکردم خیلی پولدار هستی و حالا که میبینم پول نداری نمیخوامت ، اگر الان زن تو نبودم بغل یک نفر دیگه بودم و داشتم عشقو حال میکردم
گفت من حدود سه ماه بعد از عقد متوجه شدم نمیخوامت و به اصرار خانوادم باهات عروسی کردم
....
الان که دعوامون شده نمیخوام فقط بدیهاش را بگم و از جنبه بد به موضوع نگاه کنم
خوصیات خوب هم داشت
اینکه تا اینجا در مدت عروسی تا حالا سالم بود و من متوجه نشدم که بعد از عروسی دوست پسر داشته باشه البته قبلش در حد پیامک داشته که دخالت نکردم
دیگه خصوصیت خوبی نداشت
کار خونه به اراده خودش انجام نمیداد، فوق العاده خبرچین بود، اگر بهش پول میدادم خوب بود، فقط معیارش برای رفتار خوب پول بود ، حاضر بود من هر ضرری بکنم اما خانوادش کاری نکنند، بشدت از خانواده ام و تمام فامیل که در مشاجراتمون از اونا حمایت نمیکردند بدش میومد و نمیذاشت رفت و امد کنیم، فقط باید جاهایی میرفتیم که پدر مادرش میرفتن، حق داشتن اقتدار توی خونه را نداشتم، خونه ما باید زن سالاری باشه(البته من نگفتم مرد سالاری باشه اون میگه باید زن سالاری باشه و دوره مرد سالاری مرده و نمیزارم خونه ما مثل خونه بابای خودش بشه و هرچی همسرم گفت باید انجام بشه)، استقلال به اندازه ذره ای برام توی زندگی نذاشته بود،
الانم مادرم تماس گرفت و گفت جریانم را برادرت گفتم ، دادشم گفته که ایکاش همون دیشب بهم میگفتید و تا من می اومدم ببینم اون جرات کرده روی تو دست دراز کرده ، هر چی ما کوتاه اومدیم بیشتر گستاخ شدن ، میام تکلیفشون را معلوم میکنم
جدا از حرفهای بالا ، من سه تا برادر دارم که بخاطرم هرکاری میکنن و میدونن چقدر اینجا توی عذابم ، دیشب من به پدر زنم دست نزدم اما برادرهام فروتنی منرا ندارن و مسلما بدجور کتکش میزنن و نمیتونم و نمیخوام جلوشون را بگیرم
دیگه ماجرای ما به اخرش رسیده چون من دیگه نمیخوام ، یکم ناسزاگویی، کتک کاری ، دلخوریهای فامیلی و حاشیه های مختلف و در نهایت هم طلاق
الخیر فی ما وقع








علاقه مندی ها (Bookmarks)