به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 112

Hybrid View

  1. #1
    Banned
    آخرین بازدید
    شنبه 07 اسفند 95 [ 02:21]
    تاریخ عضویت
    1395-1-15
    نوشته ها
    107
    امتیاز
    1,558
    سطح
    22
    Points: 1,558, Level: 22
    Level completed: 58%, Points required for next Level: 42
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1000 Experience Points3 months registeredTagger Second Class
    تشکرها
    58

    تشکرشده 151 در 74 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام دوست عزیز آرامش خیال

    تهمت زدن کار بدی بوده ولی یک مقدار هم زمونه خرابه و آدم ها به هم شک می کنن . بهتر بود شما کار رو به دادگاه نکشونی و این یک خطای بد بوده .

    در پست های شما نوعی یکطرفه صحبت کردن رو می بینم که مدام از رفتار بد شوهرتون حرف می زنید ولی به کنش و واکنش های خودتون که احتمالا دست کمی نداشته اشاره نمی کنید ! شاید هم شما هیچ رفتار تحریک آمیز و واکنش شدیدی ندارید و نیاز به مقدار توضیح از طرف شما باشه .

    ولی یک موضوع دیگه که به نظرم بد میرسه این فرمایشات شماست :

    1) گفتم مهریه نمیخوام و فقط از زندگیم بره بیرون.هرچند خونوادم راضی به بخشیدن مهریه نشدن.
    یعنی خانواده شما تمایل به وصول مهریه دارن ؟ یعنی شما در مورد مهریه تون تصمیم می گیرید یا خانواد تون ؟ !!

    من نمیدونم میزان مهریه و توانایی شوهر شما چطوری هست ولی کلا این بحث بحث خوبی نبود و دخالت خانواده تون هم که دیگه بدتر

    2) البته شوهرم از دست پدرم عصبانیه که تقاضای پزشک قانونی کرده و شکایت کرده ازشون.ولی کارها و حرفای خودش و خونوادشو نمیبینه که من رو توی شرایطی قرار دادن که فقط همین راه برام مونده بود.

    این چه وضعیه که خانواده ها وارد دعوای زن و شوهر شدن اون هم در حد شکایت کشی و خون و خون ریزی ؟؟ از هر دو طرف شما و همسرتون یک بی کفایتی می بینم . با عرض معذرت حتی خانواده ها تون هم کنترل خودشون رو از دست دادن و بهتره زیاد روی مشاوره ها شون حساب باز نکنید . . .

    3) من به خاطر تلاشای قبلیم برای حفظ زندگیم،از طرف شوهرم محکوم شدم.دیگه نمیخوام تلاشی برای زندگیم کنم که دو سال دیگه شوهرم بگه من که میخواستم جدا شم و خودت نزاشتی.

    اینا یعنی بچه بازی و کل کل !! یعنی هم شما و هم همسرتون دچار بچه بازی شدید و بهتره این جو رو کنار بزارید

    4) اگه نتونه این مشکل رو حل کنه و احترام منو برگردونه،منم ترجیح میدم توی زندگیم نباشه.

    خانم عزیز این شرایط رو بزرگترین مردان تاریخ هم شاید نتونن جمع کنن . احترام شما هم دست خود تون بوده و هست و دست شوهر تون نیست !

    توصیه های بنده :

    1) دخالت خانواده خودتون رو مانع بشید و برای شوهرتون هم شرط کنید که دخالت خانوادش رو تعطیل کنه . اگر شما نکردی یا شوهرت نخواست اینکار رو بکنه ، به نظر من خودتون و خانواده هاتون رو بیشتر از این اذیت نکنید !!

    2) من درست نمی فهمم که بجز یک بچه بازی که ابعادش به دلیل بی کفایتی طرفین بزرگ شده ، در روابط روزانه بین دو طرف چه مشکل واقعی و جدی وجود داره !! اگر تونستید دست و پای خانواده های گرامی تون رو از مساله جمع و جور کنید شاید بشه یک مقدار آرام و عاقلانه به موضوعات اصلی رسیدگی کرد ، شاید !!

  2. 2 کاربر از پست مفید بهزاد9 تشکرکرده اند .

    کمال (یکشنبه 15 فروردین 95), آرامش خیال (یکشنبه 15 فروردین 95)

  3. #2
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 02 بهمن 99 [ 08:27]
    تاریخ عضویت
    1394-10-28
    نوشته ها
    145
    امتیاز
    8,981
    سطح
    63
    Points: 8,981, Level: 63
    Level completed: 77%, Points required for next Level: 69
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    474

    تشکرشده 304 در 105 پست

    Rep Power
    40
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط بهزاد9 نمایش پست ها
    سلام دوست عزیز آرامش خیال

    تهمت زدن کار بدی بوده ولی یک مقدار هم زمونه خرابه و آدم ها به هم شک می کنن . بهتر بود شما کار رو به دادگاه نکشونی و این یک خطای بد بوده .

    در پست های شما نوعی یکطرفه صحبت کردن رو می بینم که مدام از رفتار بد شوهرتون حرف می زنید ولی به کنش و واکنش های خودتون که احتمالا دست کمی نداشته اشاره نمی کنید ! شاید هم شما هیچ رفتار تحریک آمیز و واکنش شدیدی ندارید و نیاز به مقدار توضیح از طرف شما باشه .

    ولی یک موضوع دیگه که به نظرم بد میرسه این فرمایشات شماست :

    1) گفتم مهریه نمیخوام و فقط از زندگیم بره بیرون.هرچند خونوادم راضی به بخشیدن مهریه نشدن.
    یعنی خانواده شما تمایل به وصول مهریه دارن ؟ یعنی شما در مورد مهریه تون تصمیم می گیرید یا خانواد تون ؟ !!

    من نمیدونم میزان مهریه و توانایی شوهر شما چطوری هست ولی کلا این بحث بحث خوبی نبود و دخالت خانواده تون هم که دیگه بدتر

    2) البته شوهرم از دست پدرم عصبانیه که تقاضای پزشک قانونی کرده و شکایت کرده ازشون.ولی کارها و حرفای خودش و خونوادشو نمیبینه که من رو توی شرایطی قرار دادن که فقط همین راه برام مونده بود.

    این چه وضعیه که خانواده ها وارد دعوای زن و شوهر شدن اون هم در حد شکایت کشی و خون و خون ریزی ؟؟ از هر دو طرف شما و همسرتون یک بی کفایتی می بینم . با عرض معذرت حتی خانواده ها تون هم کنترل خودشون رو از دست دادن و بهتره زیاد روی مشاوره ها شون حساب باز نکنید . . .

    3) من به خاطر تلاشای قبلیم برای حفظ زندگیم،از طرف شوهرم محکوم شدم.دیگه نمیخوام تلاشی برای زندگیم کنم که دو سال دیگه شوهرم بگه من که میخواستم جدا شم و خودت نزاشتی.

    اینا یعنی بچه بازی و کل کل !! یعنی هم شما و هم همسرتون دچار بچه بازی شدید و بهتره این جو رو کنار بزارید

    4) اگه نتونه این مشکل رو حل کنه و احترام منو برگردونه،منم ترجیح میدم توی زندگیم نباشه.

    خانم عزیز این شرایط رو بزرگترین مردان تاریخ هم شاید نتونن جمع کنن . احترام شما هم دست خود تون بوده و هست و دست شوهر تون نیست !

    توصیه های بنده :

    1) دخالت خانواده خودتون رو مانع بشید و برای شوهرتون هم شرط کنید که دخالت خانوادش رو تعطیل کنه . اگر شما نکردی یا شوهرت نخواست اینکار رو بکنه ، به نظر من خودتون و خانواده هاتون رو بیشتر از این اذیت نکنید !!

    2) من درست نمی فهمم که بجز یک بچه بازی که ابعادش به دلیل بی کفایتی طرفین بزرگ شده ، در روابط روزانه بین دو طرف چه مشکل واقعی و جدی وجود داره !! اگر تونستید دست و پای خانواده های گرامی تون رو از مساله جمع و جور کنید شاید بشه یک مقدار آرام و عاقلانه به موضوعات اصلی رسیدگی کرد ، شاید !!

    سلام آقای بهزاد
    ممنونم از اینکه وقت گذاشتید و تاپیک من رو مطالعه کردید
    میدونم قصدتون راهنمایی و کمک به من هست، اما فکر میکنم همه ی پست های من رو نخونید،چون بیشتر سوالاتی که مطرح کردید رو قبلا پاسخ دادم.
    درسته دوره و زمانه بدی شده اما ببینید من دختری نبودم که همسرم بخواد در موردم این فکر رو بکنه.
    ازدواج ما کاملا سنتی بود و در واقع اول خونواده ها آشنا شدن.من اون موقع یکی از رتبه های برتر رشته خودم در مقطع ارشد رو آورده بودم و مقالاتی هم توی چند ژورنال معتبر چاپ کردم هدفم توی زندگی این بود که از نظر کاری و درسی پیشرفت کنم.همسرم که به خواستگاریم اومد به دلیل اختلاف سن و چیزای دیگه جواب منفی دادم که به اصرار خود ایشون و اینکه خونوادم خیلی قبولش داشتن ادامه دادم.
    دوران نامزدی ما به خواست خودم 8 ماه طول کشید و در اون مدت روابطم با همسرم رسمی بود که احساسی تصمیم نگیرم.با اینکه خیلی احساسی هستم خیلی تلاش کردم که با منطق ازدواج کنم.من توی اون مدت رفتار سبکی نداشتم یا دختری نبودم که بخوام توی خیابون با همسرم آشنا بشم.که بخواد به من بدبین باشه.
    بعد از عقد اما شوهرمو دوست داشتم و احساسمو کاملا بهش ابراز میکردم. و همه چیز خوب بود تا اینکه بهم خیانت کرد.
    اینکه فرمودید خونواده هارو دهالت میدیم باید بگم که من حتی در مورد خیانتش با کسی صحبت نکردم فقط گفتم که باهم نمیسازیم و باید جدا شیم.
    این شوهرم بود که همیشه هر مساله ای چه با خونواده خودش و چه با خونواده من در میون میزاشت.و هزاران بار توی عقد به من قول داد که این کارو نکنه ولی باز هم فایده ای نداشت.
    حتی من چون مسائلمون رو با کسی در میون نمیزاشتم به من میگفت تو یه مشکلی داری که خونوادت توی کارهات دخالت نمیکنن و به حال خودت ولت کردن!!!
    مسائل جنسی من نه به مادر ایشون ونه به کسی دیگه ای ربطی نداشت.منم از طریق پزشک سعی کردم براش قضیه رو حل کنم ولی شوهرم من کسیه که حتی در ماموریت های کاریش مادرش همراش میره چون به قول خودش نگران پسرشه!
    من و شوهرم حق نداشتیم تنهایی خارج از شهر بریم . حتما همراهمون میومد.
    مادر شوهر من تمام کادوهای عروسی و کادوهایی که برای خونمون میاوردن رو برمیداشت و من چون مسائل مادی برام اهمیت نداشت هیچوقت چیزی نگفتم.
    میدونم که براتون تعجب انگیزه اما یکی از دلایلم این بود که شوهرم همیشه با احترام باهام برخورد میکرد و وقتی میدیدم زندگیمون خوبه و مشکلی از نظر مادی نداریم حرفی نمیزدم.ومهم برای من شوهرم بود که به خواستم اهمیت میداد.
    در مورد مهریه باید بگم که شوهرم از نظر مالی هیچ مشکلی نداره و درآمد نسبتا خوبی داره ولی همه ی اموالش به اسم اعضای خونوادشه که من قبلا نسبت به این موضوع بی اهمیت بودم ولی الان میبینم میشد وابستگی به خونوادش و عدم استقلالش روو از همین جا متوجه شد.
    اون خونواده هارو وارد قضیه کرده و در بدترین شرایط که شوهرم که باید تکیه گاه من بود بعد از اون همه گواهی و توضیخات پزشک پشت منو خالی کرد در جالیکه پدرم اونقدر به من اطمینان داشت که بدون پرسیدن سوالی از من،از اون ها خواست که بریم پزشک قانونی.
    الان هم قطعا به تصمیمات خونوادم احترام میزارم چون همیشه تکیه گاهم بودن.
    اگر من بخوام مهریه رو ببخشم میرن همه چا و میگن خودش مشکل داشت و هیچی بهش تعلق نگرفت.
    شوهر من 39 سالشه ولی با این حال مادرش و خواهرش دارن براش تصمیم میگیرن.حتی پدرش نقشی توی خونشون نداره و از خیلی از قضایا بیخبره.

    با حرف همسرم چیزی از شخصیت من کم نشده و پاکیه و احترام من توی اطرافیانم سرجاشه،اما شخصیت شوهرم توی ذهن من نابود شده.من بهش تکیه کرده بودم ولی اون مثل یه آوار روی سرم خراب شده.
    فکر نکنید من همیشه انقدر سرد بودم نسبت به شوهرم،نه منم یه روزی عاشقش بودم وهر کاری براش میکردم الویت اول زندگیم بود ولی خودش همه چی رو خراب کرد .
    من هم از این ناراحتم که هیچ وقت مشکل حاد و حل نشدنی مینمون وجود نداشت اما همسرم اونو تبدیل به یه گره کور میکرد.
    الان با خودم میگم شاید واقعا دنبال بهانه بود،چون اگه یکی ار تهه دل زن و زندگیشو بخواد ایطوری نابودش نمیکنه

  4. کاربر روبرو از پست مفید آرامش خیال تشکرکرده است .

    بارن (دوشنبه 16 فروردین 95)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 13:55 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.