امروز همسرم قبل عید یکی از عاشقانه ترین خاطرات انتهایی سال 94 را برایم رقم زد.
10 روزی می شد پیش هم نبودیم و کارش گیر افتاده بود دیشب گفت نمی تونه بیاد .
تا سحر داشتم خونه تکونی می کردم . ساعت 4 بود که کارم تمام شد به زور خودمو تا اذان بیدار نگه داشتم. موقع اذان خیلی دلم شکست . نمی تونستم باور کنم امسال لحظه تحویل سال تنها هستم.
صبح ساعت 7 مادرم تماس گرفتن که همسرت نصفه شب حرکت کرده و نیم ساعت دیگه می رسه می خواد سورپرایزت کنه. پاشو خودتو آماده کن واسه استقبال.
فکر می کردم با دونستن اینکه همسرم داره می یاد دیگه نتونم اون حس سورپرایز شدن رو به همسرم بدم.
اما وقتی صدای پیچیدن کلید رو توی در شنیدم قلبم به شماره افتاد.
دیدن چشمان ورم کرده وپف کرده همسرم وخستگی ای که مثل یک کوله بار ده تنی که شونه هاشو خم کرده بود موجب شد مثل ابر بهاری در آغوشش بزنم زیر گریه .
خیلی دوستش دارم .
سالتون پر از خاطرات عاشقانه.







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)