حالم خیلی بده،خیلی.... احساس خفگی میکنم
نمیدونم چرا خدا کمکم نمیکنه
از همشون متنفرم، پدرشوهرم دیشب اینقدر خورده بود تلوتلو میخورد، جلوی من چندبار کم مونده بود بیفته. مثل بچه ها رفته بود تو خیابون ترقه میزد فرار میکرد. ازش بدم میاد. خیلی.
میبینید چقدر مراسمهامون بهم خوش میگذره؟ زن ها هیچ نقشی ندارند، 5 دقیقه با مردا نبودیم.یه میز چیده بودن تو حیاط، کل مردای فامیل جمع شدن و مشروب خوردن. بعدم رفتن تو خیابون مسخره بازی دراوردن و ترقه زدن. مادرشوهرم و خواهرشوهرم فقط داشتن کار میکردن مثل یه خدمتکار. 5 جور غذا درست کرده بودند. مردا اومدن خوردند و رفتن خوابیدن ساعت 8 شب. شوهرم هم دوباره رفت بیرون. بعد اومد اومدیم خونه و خوابید.
کل شبو با مادرش و خواهرش تنها نشسته بودیم. اونا هم ناراحت بودن. شوهرم هم زیاد خورده بود. چرت و پرت میگفت. دیدید گفتم جنبه شو نداره اگه گیر ندم بدتر میشه؟ اون موقع که دعوا مینداختم میخورد اما کم. الان که بهش گیر اونجوری ندادم زیادترم خورده بود. یادم میاد رفتارشو ازش متنفر میشم. غذاشو با دست خورد، همشم میخندید.
وای خدایا دلم میخواد بمیرم. خسته شدم از این زندگی. شاید وقتی مشروب نمیخوره خیلی چیزا خوب باشه، اما همین یه مساله واسم کافیه که احساس کنم باهاش خیلی بدبختم. احساس میکم همشون کثیفن. چطور میتونن همچین کاری بکنن؟؟ پدرش تو اون وضع نمازم میخونه. اینقدر ازش بدم میاد که دلم نمیخواد دیگه ببینمش. به جای نصیحت کردن پسرش میگه هرکی نخوره از زنش میترسه.
آخه من چطوری تحمل کنم؟ درسته هر شب نیست، اما اصلا ماهی یه بار باشه. چطوری تحمل کنم؟؟؟؟ فکر کن توی جمعی باشی که همه تلوتلو میخورند. باباش که مثلا بزرگترمونه وضغش اینه، دیگه از پسرش چه انتظاری داشته باشم؟
اونطوری که شوهرم شوخی میکرد یدفعه گریه م گرفت جلوی مادرشوهرم اینا، رفتم تو اتاق.
حالم از این شهر بهم میخوره. باید میدونستم اگه بیام اینجا همین میشه، از کنار هر کی تو خیابون رد میشدم بوی مشروب میداد. حتی گفتن پلیسا فهمیده بودن اینا خوردن، فقط فرستاده بودنشون توی خونه، میبینید؟؟؟؟ اینجا حتی پلیس هاشم کاری به این مساله ندارند.
خدایا من چه گناهی کردم که از بدترین چیزی که بدم میومد سرم اومد؟ چرا کاری نکردی که از اول بفهمم؟ چرا اینقدر ساده بودم؟ چشمام بسته بود یا کور بودم؟؟؟؟ یا اون خیلی زرنگ بود؟؟؟؟
مراسمامون فقط واسه مردا مراسمه. 5 دقیقه دیشب کنار هم ننشستیم. نه از روی آتیش پریدیم نه رسم و رسوم رو به جا آوردیم. فقط مردا خوش گذروندن. خیلی دلم گرفته خیلی. دلم میخواد چشمامو ببندم باز کنم، ببینم برگشتم به زمانی که هنوز مجرد بودم کنار خانواده م چقدر خوشبخت بودم. چقدر تو مراسما خوش میگذروندیم. زن ها و مردها کنار هم مینشستن و میگفتن و میخندیدن، بدون اینکه از این جور بساط ها داشته باشیم و مردها از حال خودشون بیخود بشن و سر شب برن بخوابن...
این نوع شادی کردن ارزشی داره؟؟؟ یعنی شادی خانوم ها هیچ اهمیتی نداره؟ چیزی که من میبینم تو خانوداده هاشون اینه که زنها مثل یه خدمتکار فقط صبح تا شب کار بکنند. کل مردای فامیل اومده بودن تو حیاط اونا.
اومدم دارم توی این شهر مزخرف زندگی میکنم، دور از خانواده م، با این همه دلتنگی، بدون امکاناتی که توی تهران داشتم، با تحصیلات فوق لیسانس از بهترین دانشگاه و بدون وجود فرصت شغلی توی این شهرکوچیک، اونوقت اینم رفتار شوهرم.. . رفتار تنها کسی که اینجا دارم... چقدر هوامو خوب داره.... چقدر حواسش بهم هست....
کسی که بخاطر اینکه راحت تر بتونه مشروبشو بخوره، حاضر نیس یه سیزده بدر یا یه مراسم رو با خانواده من باشه و دلتنگی های من هیچ اهمیتی نداره واسش
ازش بدم میاد








علاقه مندی ها (Bookmarks)