سلام به همگی.
بعد از اینکه همسرم بعد از 2 هفته بهم زنگ زد و اومد سرکارم( که واقعاً از خوشحال شدم از اینکه خودش زنگ زده و اومده)،صحبت های تلفنی ما ادامه داشت تا اینکه همدیگرو دیدیم و من بهش گفتم بیا خونمون از پدر و مادم معذرت خواهی کن چون تحمل این شرایط واقعاً برام سخت بود.اولش اصلا زیر بار نمیرفت چون میگفت پدر مادرم گفتن اگه بری اسمتو از شناسناممون برمیداریم.میگفت بزار زمان بگذره بعد عید ببینم میتونم راضیشون کنم بیان که من گفتم من با پدر مادرت کاری ندارم .با خودت کار دارم خودت بیا معذرت خواهی کن که قضیه تموم شه. که خودش میگفت حرفای پدرت خیلی برام سنگین بود که بعد کلی خواهش من اومد ولی از طرفی میگفت غرورم له میشه و از طرفی پیش خونوادم عذاب وجدان میگیرم چون پشتشونو خالی کردم. ولی بخاطر تو میام.
اومد بدون پدر مادرش از پدرم عذرخواهی کرد گفت همه حرفایی که پشت من زنم به شما گفته دروغه و خودشم مقصره البته منم تقصیر داشتم که نتونستم مدیریت کنم بین زنمو مادرمو و باید باهم تلاش کنیم که زندگیمونو بسازیم.

خلاصه منم به پدرم گفتم کوتاه بیانو با عصبانیت باهاش صحبت نکنن.
این قضیه گذشت که همسرم گفت حالا که من اومدم خونتون معذرت خواهی کردم تو هم بیا بریم خونه برادرم که مهمونی دعوت کرده بود که میگفت اگه من تنها برم خیلی بد میشه.که قضیه تموم شه .گفت لازم نیست تو از اونا معذرت بخوای فقط بیا معمولی رفتار کن اگه کسی چیزی گفت من جوابشو میدم.منم گفتم به یه شرط میام که دوباره بیای خونمون این دفعه از مامانم معذرت خواهی کنی که اون روز اون طور برخور کردی،همسرمم قبول کرد گفت بخاطر تو همه کار میکنم که اومد از مامانم دعذرخواهی کرد و کلی بگو بخند کرد بعد منم باهاش رفتم خونه برادرش.
ولی اونجا پدر مادرش خصوصاً مادرش در حد یه سلام و خدافظی باهاش حرف زدم. یعنی اونم با من حرف نمیزد. منم در کل خیلی عادی رفتار کردم و قیافه نگرفتم..ولی به روشونم نمیوردن که مشکلی هست. همسرم ولی با محبت تر از گذشته باهام رفتار میکرد و همش باهام حرف میزد و میومد پیشم مینشست و خلاصه خیلی احساس داشت بهم و خوشحال بود که من پیششم .فکر میکنم واقعاً دوسم داره که این کارارو میکنه.

حالا به نظر شما دوستان رفتارام درست بوده.واقعاً میخوام زندگیمو درست کنم.
همون طور که گفتید نمیخوام زندگیمو از دست بدم.میخوام تلاشمو پای این زندگی بزارم. همسرمم با اینکه دلش میخواست با پدر و مادرش بریم مسافرت ولی من گفتم نمام همسرمم قبول کرد که دوتایی بریم جای دیگه.میگهمن فقط میخوام با تو باشم.اولویت من تو زندگی تو هستی.
لطفاً بهم بگید قدم های بعدی رو چجوری بردارم که همسرمو راضی نگه دارم که کلا وابستگیش به خانوادش خیلی کمتر بشه.