شادی عزیز ممنون به خاطر جملاتی از کتاب که گذاشتید، فکر میکنم دقبقا درمورد من و همسرم صدق میکنه. من همیشه فکر میکنم اون چون به اندازه کافی دوستم نداره به نظرم و عقایدم احترام نمیذازه. و اون هم همیشه میگه تو خودت منو هیچوقت درک نمیکنی..... میدونی کلا دنیاهامون خیلی باهم فرق میکنه و من همش دارم تلاش میکنم تفاوتهامون رو کم کنم، اما تا الان موفق نبودم.....
درمورد مساله مشروب هم دقیقا اصرارها و بروز نگرانی های من، باعث افزایش مقاومت همسرم شده. دقیقا همینط
وره.
با این حساب انگار بهترین راه حل اینه که بهش گیر ندم و خودم خوب باشم و بهش محبت کنم تا خودش درست بشه، اما خب وقتی اون مساله پیش میاد خیلی ناراحت میشم و نمیتونم بهش محبت کنم....
مساله دیگه اینکه هرچقدر به بیخیالی بگیرم اون فکر میکنه دیگه واسم مهم نیس و سعی به بهبود و بهتر شدن نمیکنه.... هیچ محرکی هم نه از طرف خانوده ش و نه توی محیط شهر وجود نداره که اون اینکارا رو بذاره کنار
مثلا اوایل گاهی به هرروز قهوه خونه رفتنش ایراد میاوردم و میگفت کم کم، کمش میکنم و کمتر میرم، زمان بده بهم. اما الان که این همه گذشته نه تنها کمش نکزده، بلکه اگه گاهی چیززی هم بگم زود جوابم رو میده و میگه یه قلیون میکشم دیگه چیه مگه؟ تا 10 شب تو مغازه میمونه، بعدم میره قهوه خونه هرشب. ساعت 11 میاد. خب من میمیرم از تنهایی. چیزی هم میگم میگه من که ناهار دوساعت میام خونه.
میترسم مشروب خوردنش هم بعد یه مدت عادی بکنه وب یاره توی خونه. از این چیزا خیلی میترسم...........








علاقه مندی ها (Bookmarks)