سلام دوستان. از راهنمایی های نارجیس و هلنای عزیز و آقای amf66 خیلی ممنونم
چشم هلنا جان، سعی میکنم کارهایی که گفتی رو انجام بدم، اما مشکل اونها فکر نمیکنم خیلی سردی هوا باشه، زمستونا اونقدرم سرد نیست، از تهران گرم تره، فقط بارون زیاد میاد. تابستونم که آتیشه و شرجی. به هرحال راهکارهایی که گفتید رو حتما به کار می برم.
آقای amf66، در مورد اعتقادات مذهبی همسرم باید بگم خیلی در سطح بالایی نیست، میگه آدم دلش باید پاک باشه و خلق خدا رو اذیت نکنه کافیه، البته مدتیه که نماز میخونه، اما خیلی واسش مهم نیست مثلا قضا بشه یا بعضی وقتا نمیخونه. مشروبم میگه :حرام نیست، اونی که گفتند حرامه واسه اینه که کسی مست نکنه،مست شدن حرامه. اما ما که کم میخوریم و حد اعدال رو نگه میداریم پس اشکال نداره!!!!!!!!
خب معلوممه دیگه، وقتی پدر ش از اول این حرفا رو بهش زده و اینطور آزادش گذاشته، دیگه چه انتظاری میشه داشت. بارها از پدرش شنیدم که میگه بچه ها رو باید آزاد گذاشت تا عقده ای نشن!!! کلا سبک تربیتی کاملا اشتباهیه که همسرم هم فکر میکنه توی آینده هم در مورد بچه های خودمون باید این رفتار رو داشته باشه...
درمورد اینکه گفتید چطور اونجا این رو حروم نمیدونن، باید بگم کلا اینجا چون راحت زمینی میشه رفت باکو و آدربایجان، تهیه مشروبات الکلی خیلی راحته. آدم مذهبی هم هست اینجا،نمیگم نیس، اما اکثرا مقید نیستند، حقیقتش از اطرافیان و فامیلها و دوستان همسرم مردی رو نمیشناسم که مشروب نخوره تو مراسما، اینو بدون اغراق میگم. خب تا وقتی که اونها اطرافمون و در ارتباط باهامون هستن معلومه که کارم خیلی سخته.
نارجیس جان گفتند باهاش خیلی صمیمی و خوب باشم قبل چهارشنبه سوری. منم همین کارو کردم سعی کردم توی این چندروز باهاش خیلی خوب باشم تا توی این روز بیشتر رعایت کنه. اما دقیقا دیشب، یعنی شب قبل چهارشنبه سوری بحثمون شد، خیلی آروم و مهربون بهش گفتم با حساب کردن نامزدیمون، این چهارمین عیده، و تا حالا ما یکبارهم چهارشنبه سوری یا سیزده بدر با خانواده من نبودیم. هش با خانواده شما بودیم. منم یه دونه دخترم، خانواده من هم دلشون میخواد دخترشون و دامادشون باهاشون باشن، امسال چهارشنبه سوری که با شماییم،بیا طوری برنامه ریزی کنیم که سیزده بدر بتونیم با خانواده من باشیم، شروع کرد من من کردن و معلوم بود ناراحت شده، کاملا ناراحتی ش معلوم بود تو رفتارش. این که مطمعنم فقط به خاطر اینکه نمیتونه اون مشروب کوفتی رو تو جمع ما بخوره نمیخواد با ما بیا. آخرم گفت ببینیم چی میشه ولی فک نکنم بشه. بعدم درجواب حرفهای من انداخت به شوخی و بوس کردن من و چرت و پرت گفتنایی که هیچ ربطی نداشت، منم ناراحت شدم و گفتم چرا نمیشه دوکلمه جدی حرف بزنیم. اخرم دعوامون شد.
یکی دیگه از مشکلات بزرگم تو زندگی باهاش همینه که ما هیچ حرف جدی ای تو زندگیمون نداریم، تا وقتی که شوخی و خنده دارم باهاش همه چی خوبه، اما تا میام درمورد یه مساله جدی حرف بزنم شروع میکنه به بوسیدن من به حالت مسخره،و چرت و چرت گفتن و آوار خوندن!!!!! یعنی دیوونه م میکنه این رفتارش. اصلا نمیخواد درمورد هیچ مساله ای حرف بزنیم، نمیدونم چطوی بگم احساسم رو. اما این رفتارش خیلی اذیتم میکنه همیشه. نه تنها هیچوقت هم صحبت خوبی برام نبوده، بلکه همیشه از حرق زدن باهاش پشیمون شدم. اصلا یه ذره هم حرفای منو متوجه نمیشه. همین دیشب دو دقیقه پیشش که هبچ حرف جدی ای نزدیم، داشت میگفت تو خیلی خوبی و خیلی بی حوصلگی های منو تحمل میکنی. اما تا این حرفو باهاش زدم بعد که دید ناراحت شدم زود صداشو برد بالا و گفت فک میکنی خودت خیلی خوبی و از این حرفا.
من از خانواده م دورم، اینهمه دارم اذیت میشم، کل سال رو پیش خانواده اونم، هر جمعی رو با وجود اینکه دوست ندارم بخاطرش تحمل میکنم، اونقت انتظار زیادیه بخوام یه سیزده یا چندروز از عیدو با خانودم باشیم؟ اصلا واسش مهم نیست دلتنگی های من. کاملا این رو حس میکنم. میگه تو دیگه متاهلی، یعنی باید تحمل کنم. اما خودش یه روز نمیتونه مامانشو نبینه، هرروز میره سر میزنه، یه روز اگه نتونه میگه آخی، امروز نتونستم برم مامانو ببینم،ناراحت میشه از دستم...............یا من اگه دوروز نرم خونشون، زود میگه امروز برو سر بزن زشته. هزارتا انتظار از من داره، اونوفت خودش چی؟
حالا من که یدونه دخترم و اینقدر وابسته بودم، خانواده من دل ندارن؟ اونا ناراحت نمیشن؟؟؟ خانواده اونا پرجمعیته و همیشه همه هستن. اما من فقط یه برادر دارم، کم جمعت که بودیم حالا داماد دار هم که شدند، کمتر شدند...
حالا با توجه به بحث دیشبمون، امشبم که چهارشنبه سوریه و استرس دارم و نمیدونم چطور رفتار کنم........... میدونم که بدون اینکه بهم چیزی بگه میره مشروب میخوره و ...................








علاقه مندی ها (Bookmarks)