ه
- - - Updated - - -
سلام
امیدوارم بهتر شده باشی.... حرفات و کامل خوندم تصورم ازت ی خانمیه ک با تمام وجود سعی میکنه کارها را ب بهترین نحو انجام بده و تقریبا مسولیت اکثر کارها را میپذیره....و تا زمانی ک از نظر روحی قوی باشه از کار کردن و مسولیت پذیرفتن خسته نمیشی....
اما اون چیزی ک ترو ناراحت میکنه بی مهری و کم توجهی و قدر نشناسیه اطرافیانه......
دوس داری همون جور ک تو از دل و جون مایه میذاری اونا هم بهت توجه کنن و رفتار مورد قبولی بات داشته باشن.
چ خوبه ک همسرت زنی داره ک تقریبا همه امور خانواده و مدیریت میکنه و چ خوبه ک ب زبون میگه اجازه دادن یا ندادن ب بچه ها با شماس.....
و چه بهتر بود ک با هم ی گفتگویی داشته باشید و در کل راجعه ب مساله بچه ها توافق کنید ک مثلا چون تو تو امور بچه ها بیشتر سر و کار داری قبل از اجازه دادن بهشون مشورت باهات کنه....یا اینکه بگی کمکم کن تو تصمیم گیری راجعه به بچه ها.....
نشینی و بگی خودش باید بدونه.....اون اگه بدونه هم توجه چندانی نمیکنه چون ب تو اعتمادش بیشتره تصمیم خودش
آخه خانم خوب مادر شوهرت با مادرت اختلاف داره.... یا داشته!آخه ب تو چه.....
مث اینه ک دو تا ماشین تصادف کنن کنار تو،،،.، تو پیاده بشی و داد و بیداد کنی یا بخوای مشکلشون حل کنی.... آخه عزیز من به تو چ مربوطه اونا تصادف کردن من اعصابم خرد بشه؟نی....گازت و بگیر و از کنارشون رد شو..
نمیگم بی تاثیره ولی اینقدر مهم نیس ک بشه ی مشکل..... و تاثیر بذاره رو رفتار مادر شوهرت با تو.... وقتی تو واقعا بی طرف باشی و عروس خوبی برا مادر شوهرت خودش کمکم متوجه میشه و شما رو با هم جدا میکنه و رفتار مطلوبی بات داره.....
خوبه خودت مادری و دوتا فرزند داری ..اگه کسی بگه ک بین بچه هات فرق میذاری مطمعنم تکذیب میکنی...،باور کن پیش مادر بچه ها هیچ فرقی ندارن....،
ب جز اینکه اخلاق بعضی بچه ها صمیمی تره مادر باش راحتتره....
بابا تو خودت خیلی سخت میگیری.... مامانت مهمون داشته از خداش بوده ک تو بمونی ....هم کمکش کنی هم دور هم باشین..،،،
منتها تو با وجودی ک پسرت سخت اومده ولی دوست داره بیشتر بمونه بهش میگی اومدم. بهتون سری بزنم برم... بابا منم بودم فقط میگفتم زحمت کشیدی خوش آمدی....
چرا با خودت نمیگی مادرم با خودش نمیگه بعد دو هفته اومده مث ی مهمون نشسته و برگشته....
اگه من بودما سبزی رو تفت و از مامان میگرفتم و جویا میشدم سبزی و گوشت دارن اضافش کنن یا نه.....اگه داشتن میگفتم مامان میمونیم شوهرم میگم بیاد..... آدم خونه بواش شرم کنه....بعدم مامان آدم پاش بشه جونش میده برا ببچش غذا چ ارزشی داره براش.....
عزیز من تا اینجای ک گفتی مامانت تقصیر نداره بر عکس نخواسته با اسرارش اذیتت کنه راحتت گذاشته..... دوست من ی خرده ذهنت و بیشتر متمرکز خودت کن.....
اینکه میگی مامان تعارف نکرد بمونم...ببخشید....ی خرده لوس بازی میشه... بابا راحت باش تا بات راحت باشن..و فکرتم راحت باشه
چ طور پسرت ب خاطر تو صبر کنه بری پیش مادرت تو ب خاطر اون شام نوایستادی..... من بودم زورم میگرفت.
چرا حرفای دلت و نمیزنی.... چرا هر چیزی ناراحتت میکنه رو بیان نمیکنی و تحمل میکنی تا زمانی ک نایه حرکت نداری...... اون وقت با بیان تقریبا بد بیان میکنی ک مثلا شوهرت بگه وظیفته نون مفت نمیدم..،،و مطمینم تقریبا تو دعوا اینو گفته...،،
اگه دوس داری با شوهرت برف خرید.... خریدت و نکن و ب همسرت بگو ک منتظرم ک تو بیکار بشی با تو فرم آخه وقتی تو میای باهام خریدامو بیشتر دوس دارم و نظرت برام مهمه......بعد نرو خرید تا بیکار بشه حتی شده مثلا دو روز بعد عید بتونه....، قبلش هم بگو برا ی هفته قبل عید لازممه ک اگه وقت نکرد شرمنده ات میشه......
نه اینکه ب خاطر راحتی اون همیشه خودت تنها میری حالا ی بار ک بهش میگی بیا باهام انتظار داری سنگ تموم بذاره.... یا نق نق نکنه.....اتفاقا اون ب نیومدن عادت کرده بود حالا ک میخواد بیاد زورش میاد.
همین امشب بشین پنج تا خصوصیات مثبت همسرت بهش بگو بعدم از چیزای ک ناراحتت میکنه و خسته میکنه یا حتی ب نوازشش احتیاج داری یا اینکه بعده ی روز خسته کننده تو بغل اون آرامش پیدا میکنی.....بگو بهش بذار بازم نیازهات بدونه حتی اگه بر طرفشون نکنه..








علاقه مندی ها (Bookmarks)