سلام ممنون حیاط خلوت عزیز که وقت کذاشتی
راستش من به اون روزا دیگه فکر نمیکنم ولی اون اثار بدی که توی روح و روانم گذاشته از بین نمیره
اینکه همیشه استرس و دلشوره عجیبی دارم
یه جورایی درونم اروم نیست
یادمه تو اون دوران همیشه یه خوابی رو میدیدم یه خواب وحشتناک کسی تو خواب نبود ولی یه حالت ترس بهم میداد نفسم تند میشد عرق میکردم بعدش بیدار میشدم
من شاید خیلی بیشتر از مادرای عادی نیازای دخترمو بدونم
به خاطر اینکه از هر حس بدی که فکرشو بکنی تو کودکی به سرم اومده
واسه دخترم قصه میگم رابطم باهاش خوبه ولی یه روزایی میبینی اصلا دست خودم نیست
خیلی عصبی ام اون روز.یه روز خوبم یه روز احساس افسردگی دارم
روزایی که خوبم خیلی شادم ولی وقتی حالم خوب نیست خیلی گریه میکنم
دلم میخواد یه ادم عادی باشم
مادرم هم که تو تمام این سالها سراغی از ما نگرفت
وقتی من ازدواج کردم رفتیم پیشش که دیدم اونم تحت فشارایی از طرف خانوادش هست.ما هم دیگه پیشش نرفتیم.دیگه فکر میکنم که مادرم مرده.هیج حسی بهش ندارم . توی ۲۰ سالی که ازش دور بودم فقط دو سه بار دیدمش.








علاقه مندی ها (Bookmarks)