خیلی خوشجالم که داری تلاش میکنی... آفرین... تمرکزت در حال حاضر فقط و فقط روی خودت باشه... باید با اعتمادبه نفس باشی.... خیلی محتاط برخورد کن.... تک تک رفتارهاتو حساب شده انجام بده....
اینقدررر حرفهای شوهرت برات مهم نباشه... اگه چیزی گفت با حالت خیلی معمولی بگو باشه.. چه اشکالی داره؟.. باید تمام تلاشتو بکنی که شوهرت بفهمه این جور مسائل اصلااا توی زندگی مهم نیست و مهم اینه که شما دوتا با هم خوب باشین...
وابستگیتو به شوهرت کم کن و در عین حال دوستش داشته باش....
سیاست های زنانه در برخورد با شوهر رو مو به مو انجام بده..
شوهرت باید بفهمه که تو بهترین زن دنیایی و اگر کسی بده هر کسی به جز توئه.. اینو خودش باید با رفتارهای تو بفهمه... فقط و فقط با رفتار و نه با حرف...
میخواد بره خونه مامانش بذار بره... با خواشجالی و با میل و رغبت بگو به سلامت... خودتو واسش لوس کن... کاری کن که وقتی میره دلش برات تنگ بشه..
بعضی روزا خودت قبل از اینکه شوهرت بگه خودت برو خونه مامانش و وقتی شوهرت اومد بگو امروز رفتم یه سری به مامانت زدم... بنده خدا زیاد حالش خوب نبود.. تو هم وقت کردی یه سزی بهش بزن..
میدونم شاید بگی زدن این حرفها سخته... ولی بااااااااااااااور کن این حرفها معجزه میکنه....
در کل سعی کن حساسیتتو در مورد مادرشوهر و شوهرت کم کنی... وقتی تو روی خودت تمرکز کنی و به خوب یا بد بودن رفتارهای خودت فکر کنی ناخودآگاه تمرکزت از اونا برداشته میشه... و وقتی تو اینقدررررررررررر تغییر کنی به مرور شوهرت و بعد هم مادرشوهرت تغییر خواهد کرد..
خوب حالا بگو ببینم این چند روز اتفاق جدیدی بینتون نیفتاد؟
کاری یا حرفی که در این باره بینتون رد و بدل شد چی بود و عکس العمل هر دوتون رو اگه ممکنه برامون بگو.








علاقه مندی ها (Bookmarks)