سلام عزيزم،
راستش شوهر منم دقيقا همين ويژگيهارو داره، شوهر من و خيلياى ديگه كه اينجان. ماهم عاشق هم بوديم و ازدواح كرديم، اما مادرشوهرم هميشه با ازاراش زندگيمو بهم زد.من هيچ وقت نميبخشمش، هييچ وقت. اما
فقط چن تا از تحربه هام تو اين زمينه رو بهت بگم:
اصلا فك نكن چون باهم يه جا زندگى ميكنيد اينجوريه، ما از مادر شوهرم دوريم و با اينكه محل كار شوهرم اونجاس، همون تايمى كه مياد خونه بازم بند نميشه و همه ش ميخاد بپيچونه يه جورى اونجا باشه، الان يه ساله اومديم خونمون اما حتى يه روز جمعه رو هم كامل باهم نبوديم، خيلى كه واسم وقت بذاره ٣ ساعته، هرجا ميرن مام بايد بريم و اگه نريم شوهرم دايم گلايه ميكنه و غر ميزنه كه تو منو از خونوادم حدا كردى، مادرش از همه چيزمون خبر داره و مسيوليت همه چيز با شوهرمه، همه چيز ، بدون در نظر گرفتن من. طوريكه بعضى وقتا ميگم كاش من هم با اونا يه جا زندگى ميكردم حداقل هم من بودم هم مادرش، نه مثه الان كه من ميستم اما مادرش هميشه هست.
شوهر من تو اين ٥ سال كلا دوسالشو با خونوادم خوب بود، اونم در حد شام و ناهار و يا سلام عليك، نه باهاشون مسافرت مياد نه جايى، من دوسال تو اين تاپيك پرسه زدم تا درستش كنم و اشتى دادمش با خونودم، اما دوباره برگشت سر خونه اول و به بهونه هاى بيخود قهر كرده و انجا نمياد، باورت ميشه واقعا ديگه واسم مهم نيس؟! ميگم هرجور راحته، نميشه مه زورش كرد، توام الان اولشه و حساسى، سعى كن بهش فك نكنى و اهميت ندى، هرچقدر بيشتر حساس باشى بيشتر ناز ميكنه، تا جايى كه بهر احازه ميده با خونوادت باش، و البته رابطه ت با خونواده شوهرتو حفظ كن و سعى نكن كاراشو تلافى كنى، چون هيييچ نتيجه اى نداره و فقط از هدفت دورتر ميشى، اين بحث دوماد و عروس و خونواده ها همه جا هست، همه جا.
اگه م ميخواى با شوهرت تنها برى جايى، سعى كن يه كارايى كنى كه شوهرت خوشش بياد و جلو خونوادش نشه بكنى،
يا راهي خواهم يافت
يا راهي خواهم ساخت
علاقه مندی ها (Bookmarks)