آقای داریوش عزیز خیلی ممنونم از شما بابت راهنماییهاتون
من درکش میکنم که ممکنه فشار کارش زیاد باشه تو این ماه های اخر سال و همه سعیم این بوده که بهش ارامش بدم هر روز براش متن های انرژی مثبت و محبت امیز میفرستم خدا شاهده تو این یک هفته از گل نازکتر بهش نگفتم اما...
دیروز میگه من خیلی دوستت دارم میدونم که باور نمیکنی اما من حوصله خودمم ندارم گفت پس من بحال خودت رها میکنمت هروقت حوصله داشتی یا کمکی ازم بر میومد بهم خبر بده گفت تو فقط به من گیر نده اما منکه بهش گیر نمیدم
بعد از اون باز خودش بهم پیام داد عزیزم خسته نباشی تو راه خونه مواظب خودت باش باز شب که اومد خونمون دیدن پدر بزرگم خیلی خوب تحویلشون گرفت باز موقع خواب اخم کرده بود به من و من اصلا علتشو نفهمیدم.باز صبح منو بوسید و من بیدار شدم.داشتیم سوار ماشین میشدیم یه دفتر ازدواج تو خیابون بود گفتم یادته اینجا عقد کردیم؟با خنده گفت طلاقم میگیرن اینجا؟بعد تابلوشو دید گفت نه نمیگیرن تو عقد نامه نگاه کنم ببینم تاریخ انقضاش کیه؟منم ناراحت شدم و گفتم هروقت دوست داری بعد تو ماشین دستمو گرفت و نوازش کرد...
من نمیفهمم چش شده نمیدونم چیکار کنم من دارم افسرده میشم نه ولم میکنه بره نه میچسبه به من درست.منو انگار بازی میده من یه زنم با کلی امید و ارزو اما الان دارم دق میکنم افسرده شدم نمیدونم چیکار کنم دلم میخواد عروسی رو بندازم عقب ولی چه بهونه ای بیارم برا خانواده م؟اگه بو ببرن نمیذارن ازدواج کنیم.5سال جون کندیم برا این زندگی حالا چرا باید اینجوری شه؟
از طرفی هم ما یه پولی به مادرش قرض دادیم و ایشونم گفتن برج 12بر میگردونم حالا همسرم بهشون یاداوری کرد میگن نمیتونم بدم فعلا همینجا موندگارین.بعد میخوان سرامیک حمام و سرویس بهداشتیشونو تعویض کنن.من سعی میکنم اصلا تو این موضوع دخالت نکنم خودشون میدونن و خانواده شون
اما موضوع اینه من از این زندگی دلسرد شدم







پاسخ با نقل قول

علاقه مندی ها (Bookmarks)