سلام ممنونم برای جوابتون
حرفای شما خیلی هاش درسته و منم قبولشون دارم، حرفامو همون موقع که خواستم استعفا بدم به مدیرمون کامل گفتم، دو سه بارم رفتم و گفتم اما تنها جوابی که داشت این بود: " من با شناختی که از خصوصیات اخلاقی شما دارم، مطمئنم که بهتر از ایشون هستید، اما ایشون مرد هستن و ما نیاز داریم گاهی تا دیر وقت شرکت بمونه و واحد مهندسی همه مرد هستن نمیشد که من شمارو انتخاب کنم، اما مطمئن باشید من به زودی جبران میکنم و پستی که در خور شما باشه بهتون میدم" که پست هم داد اما فقط عنوانشو داد و دیگه هیچ... حتی هنوز درست و حسابی وارد چارتش نکرده.
من نزدیک به 4-5 ماهه اول امسال به شدت برای گرفتن حقم تلاش کردم اما دیگه نکشیدم، بیخیااااال شدم دیدم هر روز سلامتیم به خطر داره میفته، کنار کشیدم کاملاً، الان آرامش دارم اما هیچ هدف و انگیزه ای هم ندارم...
برای ازدواج نمیدونم چجوری باید برنامه داشته باشم، قبلاً که میدونستم کیو بذارم بیاد تو زندگیم کیو نذارم همیشه من حرف اول رو میزدم اما چون الان احساس تنهاییم بیشتر شده و از طرفی نگران تر از سابق، متاسفانه آقایونی که باهاشون آشنا شدم هم اینو خوب متوجه شدن و تا جایی که تونستن ازم سوء استفاده کردن، یکیشون سه ماهه تمام از عشق سابقش برام حرف زد و من تحمل کردم تا اینکه بالاخره گفتم تموم شه حالا دوباره برگشته که پشیمونم اما من دیگه حاضر نیستم حتی باهاش حرف بزنم.
یکیشونم که خونوادش مخالف من هستن و فکر میکنن چون من حجاب کاملی مثل اونا ندارم دختر خوبی نیستم و حتی گفتن این دختر در قد و قواده ما نیست! در صورتی که من حتی یکبارم دست یه پسر رو نگرفتم. تو رابطه اول ناخودآگاه خودمو تو مقام مقایسه با عشق سابق آقا قرار میدادم و خیلی خورد میشدم در صورتی که شاید منطقی بود همون ماه اول که میدیدم اینجوریه تموم میکردم اما تحمل ردم و بیشتر خورد شدم. دومی که صراحتاً خیلی ازم انتقاد میکرد که خونوادم قبولت ندارن، تا حالا امکان نداشت کسی یا خونواده ای این حرفا رو بهم بزنه، قبلاً اگه کسی ازم حجاب خیلی زیاد میخواست من رد میکردم واسه این آقا قبول کردم اما اون منو رد کرد! همش با حضور من دخترای دیگه رو مامانش تند تند معرفی میکرد، همش پسره بهم میگفت صبر کن راضیشون میکنم اما نکرد، نتونست، من کنار اومده بودم اما وقتی بازم نشد خیلی غرورم آسیب دید. یه عمررررر سعی کردم پاک باشم حالا مامانش حتی منو ندیده قضاوت کرد من دختر خوبی نیستم. تو گیر و دار احساسی کم آوردم و گفتم دیگه نمیتونم حتی اگه قبول کنن بیام تو خونوادتون. همیشه عروس زوری میشم، اما حرفای زیادی برای کم کردن اعتماد به نفسم شنیدم.
حالا هر دو می خوان برگردن و میگن بهتر از من پیدا نمیکنن اما من تو این روابط خیلی سرخورده شدم. کلاً له شدم، میخوام پاشم، نمیتونم، نمی دونم چجوری، عین احمقا فقط کارم شده گریه...








علاقه مندی ها (Bookmarks)