سلام زلال عزیز ممنونم بابت همدردی و راهنماییت.
توی این چهل روزی که از همسرم دورم حتی ثانیه ای نبود که بخوام به خوبی هاش فکر کنم.اصلا دوست نداشتم حتی یه لحظه خاطره هامو مرور کنم.
حتی دوست نداشتم اسمشو به زبون بیارم و بهش میگفتم اون!
یادش که میفتادم فقط نفرت بود و انزجار
اونقدر عصبانی بودم که حتی حسمو به خونمون که عاشقش بودم از دست دادم.
خیلی سرد و سنگی شدم نسبت به همسرم.
حتی خونوادمم تعجب کرده بودن که انقدر ازش بیزار شدم.
اما باخوندن مقاله ای که آقای خاله قزی در مورد استقبال شوهر گذاشتن،تموم اون لحظه هایی که از سرکار میومد برام مرور شد و برای اولین بار تو این چهل روز یاد خازرات خوبم افتادم و گریه ام گرفت.
همه ی کارارو تموم میکردم بعد لباسمو عوض میکردم و بعد از آرایش منتظر صدای چرخیدن کلید میموندم.
سریع میرفتم دم در و بغلش میکردم.اونم انگار منتظر بود تا منو میدید صورتش پر از لبخند میشد.چهره ی خستش کاملا عوض میشد.
بعد کیف و کتشو میگرفتم میذاشتم تو اتاق،
اما نمیخوام به خاطره های خوبم فکر کنم...
نمیخوام اینم باعث عذابم بشه
این مدت این بی احساس بودن خیلی بهم کمک کرد که قوی باشم.
البته الان خیلی بهترم
خدا کنه دیگه ذهنم نره دنبال خاطره هام