به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 85

Threaded View

  1. #25
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 11 تیر 95 [ 17:12]
    تاریخ عضویت
    1392-10-12
    محل سکونت
    اصفهان
    نوشته ها
    115
    امتیاز
    3,940
    سطح
    39
    Points: 3,940, Level: 39
    Level completed: 94%, Points required for next Level: 10
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    221

    تشکرشده 334 در 103 پست

    Rep Power
    31
    Array
    عرض سلام و ادب خدمت دوستان
    تشکر ویژه ار محمد رضای عزیز،دختر خانوموبیخیال و سرکار خانوم مصباح الهدی

    شرمنده کردین. به خدا دوست ندارم به زحمت بیوفتین. این همه فرصت گذاشتین صحبت های منو خوندین و زحمت کشیدین توضیحات مفصل دادین. خیلی خیلی ممنونم. ایشالا تو شادیاتون جبران کنم.
    باید بگم همونطور که آقا محمد رضا فرمودن مسئله ما از یه خواستگاری سنتی خارج شد و به سمت روابط دوستانه رفت. البته تمامی حریمها در حد بالاتر از عرف رعایت شد. من خودم شخصیت مهربون دارم و ایشون هم به این خصیصه معروف بودن. برای همین روابط خیلی زود شکل دوستانه ای پیدا کرد. احساس هم کم کم جایگاه خودشو بدست آورد. من از همون شب خاستگاری ایشون رو پسندیدم. اون به دل نشستنه اتفاق افتاد و همون شب وقتی اومدم خونه اولین اشک داستان رو ریختم که دختر به این خوبی و خانواده با فرهنگ رو باید به خاطر نداشتن پول رد کنم. شاید اگه بابا شرایط 8 سال پیششون رو داشتن هیچکدوم از این مشکلات پیش آمد نمیکرد

    اون شب به حال خودم گریه کردم و قبول کردم که امکان ادامه وجود نداره. یه حس خیلی ناراحت کننده داشتم. دو روز بعد قرار بود مامان زنگ بزنن و جواب منفی بدن. بابا و خواهرم که توی جلسه خواستگاری شرکت داشتن هم مخالف این جواب بودن.
    عصر که اومدم خونه مامان گفتن یه خرابکاری شد. همین که گفتم قلبم شروع به تپش گرفت. از اتاق اومدم بیرون که کسی متوجه اضطراب من نشه. گفتن که جواب منفی دادن و خداحافظی کردن. چند دقیقه بعد خواهر بزرگ دختر خانوم تماس گرفتن که چرا و دلیل این جواب چی بوده. از قبل با مامان هماهنگ بودیم که هر دلیل جواب منفی رو هیچوقت به خانواده دختر نگن. اما اون روز خواهر ایشون خیلی اصرار میکنن و مامان بهشون گفتن که به دلیل اختلاف سطح اقتصادی این جواب رو دادن که ایشون شدیدا رد کردن اصلا مادیات یرای خواهرشون مهم نیست و اخلاق و مذهب خیلی براشون اهمیت داره و اگه ممکنه ادامه بدین. مامان که برام تعریف کردن یه حس شادی خوبی داشتم و احساس کردم که خدا جواب وضعیت دو شب پیش منو داده.
    اینا دو گفتم که بگم این قضیه شروعش هم روال عادی رو نداشت.

    خدمت دختر خانوم بیخیال هم عرض کنم که من ایشون رو دوست داشتم و دارم. شاید منطقی دوست دارم. قبول دارم که شدیدا در رابطه با ایشون بیتجربگی کردم. مفهوم ازدواج برای من جانیفتاده بود. گرچه هنوزم جا نیفتاده. همه چیز رو ذهنی و با حساب و کتاب بررسی میکردم. تمتم نکات مهم در شناخت طرف مقابل رو بکار گرفتم. شاید اگر کمتر در این زمینه مطالعه کرده بودم خیلی راحت تر کنار میومدم. شما خودتونو بزارین جای من. طرف شما ، شما رو خیلی زود انتخاب کرده. از طرفی این مسئله ازدواج همیشه برای شما مهم و در حد دغدغه یوده و انواع و اقسام مطالعات در مورد نحوه شناخت و تناسبات و ... رو از چندین منبع مختلف داشتین. الان از هر اتفاقی یه نشونه برداشت میکنین. من نشونه های جلسه اول که بیرون قرار گذاشتیم و طی مدت کوتاهی دستگیرم شد رو برای مثال میارم.
    دیر سر قرار حاضر شدن. بعد 10 دقیقه تاخیر مامان با تلفن همراه مادرشون تماس گرفتم و متاسفانه هنوز خونه خواهرشون که نزدیک محل قرار بود بودند.
    وقتی با تاخیر حدود 20 دقیقه ای تشریف آوردن خواهرشون هم همراهشون بودن در حالی که اینو قبلا نگفته بودن که خواهرشون هم قراره بیان.
    به سلام و علیک کوتاه انجام شد و خواهرشون پیشنهاد دادن که به محل خاصی از پارک بریم. وقتی راه افتادیم دختر خانوم به همراه خواهرشون با فاصله حدود 10 متری جلوتر از من و مادر و مادر خودشون شروع به حرکت کردن و با هم در حال صحبت بودن. خوب از نظر من رفتار خوبی نبود.
    در طول مسیر از رد شدن از داخل چمن خودداری نکردن و منم بنا به احترام از داخل چمن پارک رد شدم در حالی که خودم هیچ وقت از وسط چمن میانبر نمیزنم.
    جایی که برای نشستن پیشنهاد داده بودن رو چند نفر اشغال کرده بودن و قرار شد سه نفری روی یه نیمکت بشینن و من و دختر خانوم ازشون دور شدیم.
    ایشون با لباس خیلی ساده، بدون هیچگونه آرایش و با کفش طبی بدون پاشنه اومده بودن. این نکته را برای من داشت که میخواستن ظاهر و باطنشون رو نشون بدن. قدشون کمی کوتاه بود.

    این نکته برداریا همیشه دنبال من بوده و هست. توی هر جلسه صحبت هزارتا از این نکات جمع میشه و اگر بخوایی منفی نگاه کنی نمیتونی جلو بری. از طرفی میدونی که هر کدوم از این نکات نشانگر یک رفتار و یک عادت شخص هست. اینکه میگم اگه کمتر میدونستم راحت تر بودم.

    اما در مورد مغرور بودن من همون جلسه اول گفتم که مغرورم، اعتماد به نفس بابلایی دارم و به همه چیز از دریچه منطق نگاه میکنم. ایشون هم گفتن که مغرورن، سعی میکنن برون گرا باشن، استقلال دارن و منطقی با مسائل برخورد میکنن. مشکل اینجاست که هر کسی با منطق خودش مسائل رو منطقی بررسی میکنه.

    ایشون خیلی رفتار های احساسی نداشتن به طوری که در ابتدا من فکر میکردم بنا به یک فشار خارجی تصمیم به ازدواج با من رو دارن. هر وقت صحبت پیامکی انجام میشد بیحوصلگی میکردن و خبلی سریع خداحافظی میکردن. منم طبق مطالعاتی که داشتم خیلی طرفشون نمیرفتم تا زده نشن.
    اما برعکس زمانهایی که با هم بودیم علاقه به ماندن داشتن و همیشه به پیشنهاد من جلسه تموم میشد. آخه دوست نداشتم ایشون بعد غروب آفتاب پیش من باشن و هوا که تاریک میشد میگفتم که بسه و باقی باشه برای فردا. دفعه اول که رسوندمشون خونه از ماشین پیاده نمیشدن. من منتظر بودم که لابد حرف مهمی دارن ولی چیزی نگفتن. شب هم پیامکی پیگیر شدم که گفتن چیزی نبوده. اما بعدا متوجه شدم که دوست دارن بیشتر با هم بمونیم و این یه نشونه مثبت برای من بود.

    این رفتارهای احساسی و حساسیت ها اخیر همه بعد از جواب منفی من شروع شد. به نظرم یه جور دلشکستگی عمیق باعث این رفتار شد.
    اما از طرفی من اصلا با این سبک اخلاقیات آشنا نیستم و طول کشید تا متوجه بشم که خیلی از صحبت ها در باب نازه و نباید خیلی جدی گرفت. میگفت نمیخوام و منم قبول میکردم که باشه و تموم کنیم.
    اما اینکه گفتین دوستش نداشتم یا در حد دوست داشتنی که میگم رفتار نکردم رو قبول ندارم. دوستش داشتم و دارم و هودشون هم اینو میدونن. من از خیلی از معیارهام برای رسیدن به ایشون گذشتم.
    اگه پسری دو بار خواستگاری کسی میرفت از نظر من ناقص العقل بود و من بارها خودم این کار رو کردم. اینکه تصمیم گرفتم برم با پدرشون صحبت کنم فقط برای این بود که دوستشون داشتم.

    اگه اون روز بهشون جواب منفی دادم فقط برای خودم نبود. آینده ایشون هم برام خیلی مهم بود. اگه برگشتم فقط برا ایشون، دل ایشون و دل خودم بود. اون شب که گفتن گریه کردن منم بی اختیار اشک ریختم.

    اگر هم الان میگم دیگه جلو نمیرم به این معنا نیس که دوستشون ندارم. شرایط دیگه شرایط خوبی نیست.
    یه دختر دل شکسته، یه خانواده ناراحت و کمی عصبانی، دید منفی خانوادشون، از بین رفتن اعتمادشون و .... دلایلی هستن که جلوتر رفتن رو پیشنهاد نمیکنن.

    خانوم مصباح دستتون درد نکنه. خوندم که منو دعا کردین اشکم حلقه زد. نمیدونم چرا من برای شما دعا نکردم؟؟ این حداقل کاری بود که ازم بر میومد.

    با نظراتتون موافقم. سعی میکنم این قضیه رو فراموش کنم. به خودم میگم منو دختر خانوم غیر حقیقت چیزی به هم نمیگفتیم. من هم اعتقاد با راستگویی ایشون دارم. وقتی میگن نمیخوان یعنی نمیخوان. دیگه از این واضحتر که نمیتونن بگن. الان نزدیک 100 روزه که ایشون رو ندیدم. هیچ عکسی هم ازشون ندارم. اما نمیتونم فراموش کنم.
    قبل ایشون دلم تمام و کمال دست خودم بود. ولی الان یه تیکش پیشم نیست. دو راه برای فراموشی ایشون دارم. یکی گذشت زمان در شرایطی که بهشون فکر نکنم و راه دوم پیدا کردن یه جایگزین به جای ایشون.
    من قبلا هم قصد به فراموش کردن گرفتم ولی خوب موفق نشدم. اما الان راه کاری غیر از این ندارم.

    مامان چند مورد معرفی کردن. منم سنم داره میره بالا. بهار که بیاد 32 ساله میشم. ترسم از اینه که دخترای مردوم رو با ایشون مقایسه کنم. اما شاید روند خواستگاری رو دوباره شروع کردم. البته دو مورد هم رفتیم که طبق معمول جواب من منفی بود.

    امشب خانوم یکی از دوستام پیشنهاد دادن دوباره خواستگاری دوستشون برم که قبلا رفته بودم و جواب منفی داده بودم. گفتم که به صلاح نمیدونم. ایشون دختر خیلی خوبی بودن ولی به نظر مذهبی تر از من بودن اگرچه بعدا گفته بودن اینطور هم نیست. از طرفی خانوادشون خیلی به مادیات اهمیت میدادن که خوب نبود.
    بازم از شما و دیگر دوستان تشکر میکنم.
    سعی خواهم کرد از این تجربیات گرانقیمت استفاده کنم.
    خوشحالم از اینکه دختر خانوم بیخیال از این تایپیک استفاده کردن. فقط کاش گفته بودن به دید آینه عبرت خوندن با به دید ادب از که آموختی ؟ از بی ادبان !!!!!!!!
    عاشق شدن ساده است، در عشق ماندن هم دشوار نیست

    تنهایی انسان سببی کافی برای این مهم است.

    اما تلاش سختی که به زحمتش می ارزد

    پیدا کردن یاریست که به لطف حضور مستمر او

    بتوانیم کسی بشویم که میخواهیم.


  2. 2 کاربر از پست مفید mobin31080 تشکرکرده اند .

    mohamad.reza164 (چهارشنبه 16 دی 94), باغبان (پنجشنبه 17 دی 94)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 13:41 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.