به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 7 از 9 نخستنخست 123456789 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 61 تا 70 , از مجموع 85
  1. #61
    مدیران انجمن

    آخرین بازدید
    شنبه 25 بهمن 04 [ 23:11]
    تاریخ عضویت
    1393-12-20
    نوشته ها
    3,225
    امتیاز
    98,492
    سطح
    100
    Points: 98,492, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    OverdriveSocialTagger First ClassVeteran50000 Experience Points
    تشکرها
    8,100

    تشکرشده 7,109 در 2,468 پست

    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط mobin31080 نمایش پست ها

    سلام

    سلام

    ..............

    وقتی میگه نمیخوام چی بهش بگم.
    بگم تو رو خدا بخواهم!!!!!


    نه عزیز دل من - بهش بگو :

    دل بُردی از من بِیَغما

    ای یار و یاور نازنینم

    ......................



    یه بار پیامکی بحثمون شد. حدود 45 روز پیش. یکم باهاش رک صحبت کردم. من کلا آرومم. انتظار نداشت که عصبانی بشم. از اون روز دلگیره هنوز.
    براش شعر معذرت خواهی گفتم. حتی نرفت بخونه.


    این خانم بنظرم خیلی احساسی هستند و روح لطیفی دارنند !!

    باید لطیف تر صحبت کنی .

    به جز پیامک کار دیگه کردی - مثلا نامه براش نوشتی؟؟ !!!

    پیامک کار جالبی نیست -برا این جور شخصیت ها !!!

    اگر بتونی براش یه نامه بنویسی و حضوری یه جوری به ایشون بدید بهتره !! + گل رز

    بالاخره اون دختر باید بفهمه شما واقعا ایشون را دوست دارید !!

    ............................


    منم آن کو که ندانست دل و دینش را
    که خطا کرد و برنجاند عزیزانش را

    این نه آنست که قصدی و غرض داشته است
    که پیامک برساندست سرانجامش را

    و اگر در بر رویت سخنی گفته شود
    آشکاراست دگر روی خوشآیندش را

    آدمی گر به خطا رانده سخن در بر دوست
    آرزوییست که بخشند گناهانش را

    چه شود کز سر لطفت گره ای از دردش
    بازبگشایی و دلشاد کنی قلبش را

    گرچه این بیت و غزل طالب بخشایش توست
    لیک دارد سخنی در دل و در بطنش را

    که زمانی نتواند گذرد از دام دلش
    ای که دانی همه ابعادش و اسرارش را

    چون به میلاد تو ای دوست به شوق آمده است
    که مبارک شود این سال و همه سالش را

    بگذر از سر تقصیر و بیامرز گناه
    که دگر تاب ندارد غم سلطانش را

    البته کار اولم بود. کلی قافیه براش آماده کرده بودم.


    شعرت قشنگه - ولی ایرادی که میشه بهش گرفت اینکه : اولا خیلی طولانی هست !

    دوما : باید احساس و شور اون را بیشتر کنی !! - نباید شاهنامه تعریف کنی .


    خب ، نظرت با نامه چیه ؟


    ...................

    وقتی با یه خانم حرف میزنیم - به نظرم باید صبر کنیم حرفشو نو بزنند ! - بعد وقتی طرف خالی شد - آروم شد - اون موقع باید تازه شروع کنی !

    خب ایشون یه خورده از دست شما عصبانی هستند - باید با سعه صدر جلو بری عزیز .


    وقتی ایشون به شما میگه من شما را نمی خوام !! ( درحال که قبلا به شما علاقه داشته )

    نباید چیزی بگی - فقط باید بزاری حرف بزنه - بعد آروم آررم جلو بری !!

    وقتی داره بهت حمله میکنه - باید اجازه بدی بهت حمله کنه !!






    .

    ...........


    ​​
    ویرایش توسط باغبان : دوشنبه 14 دی 94 در ساعت 02:02

  2. 4 کاربر از پست مفید باغبان تشکرکرده اند .

    mobin31080 (دوشنبه 14 دی 94), mohamad.reza164 (دوشنبه 14 دی 94), نیکیا (دوشنبه 14 دی 94), سرشار (دوشنبه 14 دی 94)

  3. #62
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 11 تیر 95 [ 17:12]
    تاریخ عضویت
    1392-10-12
    محل سکونت
    اصفهان
    نوشته ها
    115
    امتیاز
    3,940
    سطح
    39
    Points: 3,940, Level: 39
    Level completed: 94%, Points required for next Level: 10
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    221

    تشکرشده 334 در 103 پست

    Rep Power
    31
    Array
    سلام دوباره.

    جناب باغبان عزیز. فکر میکنم که تایپیک منو کامل مطالعه نکردین. ما زنو و شوهر نبودیم که الان قهر کرده باشه و من الان برم نازشو بخرم.
    ما یک جلسه خدمت خانواده رسیدیم و من پدر و مادر و خواهر بزرگشونو دیدم. بعد اون 10 جلسه بیرون رفتیم و صحبت کردیم. ما هنوز جلسه دوم منزل ایشون که برای آشنایی بیشتر اعضا دوتا خانواده هست رو برگزار نکرده بود
    ما تا الان همدیگه رو به اسم کوچیک صدا نکرده بودیم.یه سری حریمها رو رعایت میکردیم.
    چند نوع ردیف و قافیه آماده کرده بودم که مضامین عاشقانه داشت. اونا رو گذاشته بودم برای بعد توافق. تو این مدت هم که با هم بودیم سعیدکردم از صحبتهایی که احساس رو منتقل میکنه جلوگیری کنم.

    به هرحال گذشته دیگه. نمیگم کارم صددرصد درست بوده ولی من تا روز آخری هم که با هم بودیم تصمیم قطعی برای ادامه نگرفته بودم. آدمم با کسی که مطمئن نیست میخواد ادامه بده وارد فاز احساسات نمیشه که.
    عاشق شدن ساده است، در عشق ماندن هم دشوار نیست

    تنهایی انسان سببی کافی برای این مهم است.

    اما تلاش سختی که به زحمتش می ارزد

    پیدا کردن یاریست که به لطف حضور مستمر او

    بتوانیم کسی بشویم که میخواهیم.


  4. کاربر روبرو از پست مفید mobin31080 تشکرکرده است .

    باغبان (دوشنبه 14 دی 94)

  5. #63
    مدیران انجمن

    آخرین بازدید
    شنبه 25 بهمن 04 [ 23:11]
    تاریخ عضویت
    1393-12-20
    نوشته ها
    3,225
    امتیاز
    98,492
    سطح
    100
    Points: 98,492, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    OverdriveSocialTagger First ClassVeteran50000 Experience Points
    تشکرها
    8,100

    تشکرشده 7,109 در 2,468 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام


    بحث ناز خریدن نیست ، دوست من !!

    بحث ، بحث دیگری بود !!

    بیشتر می خواستم از سعه صدر و ......بیشتر با شما صحبت کنم !!

    وقتی یه دختر تو احساسات شکست می خوره ، پیامک زیاد فایده نداره !! ( به نظرم شما هم وارد فاز احساس شدید با ایشون )


    اون دختر ، خیلی تلاش کرد به شما بگه ، من شما را به خاطر خودتان می خوام !!


    شما الان ناراحت هستید - یعنی اون دختر را دوست داشتید !

    می خواستم بگم ، وقتی یه پسری یارش را حس میکنه ، نباید به این راحتی شکست را قبول کنه !!


    ولی نمی دونم چرا ما انسانها ، دوست داریم ....!!!!؟؟؟؟


    موفق باشی .


    ................................


    ​​
    ویرایش توسط باغبان : دوشنبه 14 دی 94 در ساعت 10:26

  6. کاربر روبرو از پست مفید باغبان تشکرکرده است .

    mobin31080 (دوشنبه 14 دی 94)

  7. #64
    مدیران انجمن

    آخرین بازدید
    شنبه 25 بهمن 04 [ 23:11]
    تاریخ عضویت
    1393-12-20
    نوشته ها
    3,225
    امتیاز
    98,492
    سطح
    100
    Points: 98,492, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    OverdriveSocialTagger First ClassVeteran50000 Experience Points
    تشکرها
    8,100

    تشکرشده 7,109 در 2,468 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام آقا مبین عزیز


    ببین دوست عزیز ، بعضی موقع ها یه اتفاقاتی می یافته - هی به خودمون میگیم چرا این اتفاق باید می افتاد ! - چرا من همچین اشتباهی کردم و ......


    اول باید قبول کنیم اتفاق افتاده را و سپس ، تلاش کنیم در آرامش کامل برای رفع مشکل !


    شما دو کار میتونید انجام بدید :


    1) نا امید نشی و دوباره تلاش کنی برای رسدن به هدفت ( فارغ از نتیجه )

    اگر احساس میکنی اون خانم شرایط همسری آینده شما را داره ! - به تلاش خودت بازم ادامه - و اگر هم نشد - ان شالله خیره !
    تجربی ای میشه برای آینده ! - شاید قراره شما با فرد بهتر ازدواج کنید ! - تلاش کن ولی بسپار به خداوند !


    2 ) اگر احساس میکنی - تلاشی فایده نداره و یا ایشون ، فرد مناسبی برای شما نیست ! - دیگه رها کن !!



    .........................


    یا حق .


    ​​

  8. کاربر روبرو از پست مفید باغبان تشکرکرده است .

    mobin31080 (دوشنبه 14 دی 94)

  9. #65
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 11 تیر 95 [ 17:12]
    تاریخ عضویت
    1392-10-12
    محل سکونت
    اصفهان
    نوشته ها
    115
    امتیاز
    3,940
    سطح
    39
    Points: 3,940, Level: 39
    Level completed: 94%, Points required for next Level: 10
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    221

    تشکرشده 334 در 103 پست

    Rep Power
    31
    Array
    سلام دوباره جناب باغبان

    دستتون درد نکنه. زحمت کشیدین.

    عرض شود که ایشون دختر خیلی خوبی هستن. از نظر شرایط کلی بدون ایرادن. و منم میدونم که میتونم ایشون رو راضی کنم. چون همه پارامترهای مد نظر ایشون را دارم. ولی دیگه صلاح نمیدونم که دنبال ایشون برم. اگه تا وقتی که شرایط ازدواج با ایشون رو دارم خودشون تشریف آوردن و دوباره درخواست ادامه دادن که با کمال میل قبول میکنم و از این بابت خدا رو هم شکر میکنم. ولی اگر نیومدن ( که میدونم نمیان ) من دیگه جلو نمیرم.

    فکر کنم که روز 30 شهریور بود که برخلاف میلم بهشون گفتم که به درد هم نمیخوریم. خودمم کلی ناراحت بودم. ایشون هم میدونست که به خاطر شرایط و اختلاف سطح اقتصادی خودم و خانوادم این تصمیم رو گرفتم.
    خودم خیلی ناراحت بودم و چند روز بی اختیار اشک ریختم. بین عقل و احساس گیر بودم. کمی هم بیخود میترسیدم. نمیدونستم تا این حد دوستش دارم.

    چهار روز بعد خودشون پیام دادن که چرا این کار رو کردی و تو که نمیخواستی چرا اینقدر کشش دادی. میدونی تو این چند روز چقدر اذیت شدم و .....
    حدود 5 ساعت پیامکی صحبت کردیم. از 11 شب تا چهار صبح. اون شب عروسی اون اقایی بود که چهار سال خواستگار این خانوم بودن. از اقوامشون بودن. خانوادشونم بنا به دلایلی باید توی مراسم شرکت میکردن و ایشون اون شب تنها توی خونه بودن. از فشار ناراحتی به من پیام داده بودن.
    اوشب تا صبح صحبت کردیم و منم که از جوابم پشیمون بودم پیشنهاد دادم که دوباره فکر کنیم و ایشون یه مقدار مخالفت کردن و بعدش قرار شد که ادامه بدیم. بهشون گفتم که فقط پیامکی و خانواده ها هم مطلع نشن. حدود 10 روز در ارتباط بودیم. من احساس خوبی نداشتم که با ایشون بدون اطلاع خانوادشون رابطه دارم و سعی میکردم که زود تصمیم بگیرم. قرار کردیم که هر کدوم مشاوره بریم. من رفتم و دکتر مشاور گفتن که به شرطی که بتونی قبول کنی که ایشون با یه دختر معمولی برای تو فرق داره ادامه بده. گفتن ایشون به خاطر تو خیلی کوتاه اومده و خواه ناخواه انتظار داره که بیشتر از حدت براش مایه بذاری.

    با هم صحبت کردیم که سریعتر تصمیم بگیریم. بعد ایشون رفتن مشاوره و همین که جلسه مشاوره تموم شد صراحتا گفتن که به درد هم نمیخوریم و خداحافظ. گفتن که دکتر مشاور فرمودن این آقا خیلی حساسه و مغروره و نمیتونه با شرایط خانوادگی شما کنار بیاد. اصلا به درت نمیخوره. گفتن حتی اوضاع در حدی نیست که نیاز باشه با من صحبت کنن یا تست دو نفره بدیم.

    من یه مقدار شوک شدم. اصرار زیادی داشتن که نمیخوام و تمومش کنید.یکم مقاومت کردم ولی چون هنوز یه دل نبودم گفتم اگه شما اینطور میخوایین باشه. تموم میکنیم.
    براشون پیام خداحافظی نوشتم و گفتم که باید یکی رو پیدا کنن که در حد خودشون باشه.

    اون شب تموم کردیم. فردا بعد از ظهر پیام دادن که چرا فکر کردی که در حد من نیستی و تو برای من ایده آلی و من کاری به مادیات اصلا ندارمو ...
    دوباره تا فردا بودیم که فردا شبش گفتن که نه نمیخوام و تموم. دوباره کمی مخالفت کردم ولی اصرار کردن. گفتم باشه. ولی کاملا مشخص بود که دلشون اینجاس.

    فردا صبحش نشستم فکر کردم که بنده خدا که نمیتونه دل بکنه. منم که میخوام. خوبه خودم بهش پیشنهاد بدم که اون نخواد بیاد جلو و غرورش جریحه دار تر از این بشه. از ظهر شروع کردم بهشون پیام دادن که جواب ندادن. حدود بیست تا پیامک دادم. بعد گفتن که دوباره فکر میکنن. فرداش دوباره اومدن گفتن که تو بدبینی و حساسی و سخت گیری و من نمیخوام. بهشون گفتم بزار شروع کنیم. من خودمو میشناسم و نمیخوام خودمو بدبخت کنم که. میگفتن شما الان خیلی داغی و اصلا مذابی و احساسی داری تصمیم میگیری و من نمیخوام. دوبار از من مقاومت و از ایشون اصرار و نهایت دوباره خداحافظی کردیم.

    گذشت تا حدود یک ماه بعد که دوباره پیامک دادن که شما منو تو تلگرام عضو فلان گروه کردین که گفتم خیر و من کاری به شما نداشتم و کمی سعی کردن که از من در بیارن که این کارو کردم که گفتم من نبودم. یک هفته بعد اتفاقی ایشونو دیدم و فکر میکنم ایشون هم منو دیدن. اونشب هم بدجوری دلتنگ شده بودم. پیامک دادن که ببخشین و فهمیدم که شما منو توی فلان گروه عضو نکرده بودین. کمی صحبت کردیم و حالشونو پرسیدم.
    فردا صبح تو خونه مطرح کردم که میخوام دوباره با فلانی شروع کنم و خانواده هم یه مقدار شرایط رو توضیح دادن و در نهایت گفتن هر طور خودت میدونی.

    بهشون پیام دادم که بیایین دوباره شروع کنیم و اجازه بدین مامان دوباره تماس بگیرن منزلتون و با مادرتون صحبت کنن. متاسفانه عموشون حال خوبی نداشتن و شبش فوت شدن و کمی در گیر مراسم و مهمان و اینها شدن. چند شی در تماس بودیم تا یک روز بدون مقدمه شروع کردن که من نمیخوام. تو نمیتونی تصمیم قاطع بگیری و من نمیخوام. بهشون گفتم که ما با سلام و صلوات دیشب صحبتمون رو تموم کردیم. حالا چی شده که نمیخوای و گفتن که با خواهرشون مشورت کردن که چیکار کنن و خواهرشون فرمودن که اگه بعد 10 جلسه تصمیم عقلانی گرفته و رفته چرا الان برگشته؟
    اصرار داشتن که نمیخوان و منم بهشون گفتم که الان نمیتونم بهتون جوابی بدم.

    خسته بودم. یه بنده خدایی 30 میلیون سرمون کلاه گذاشته بود. از صبح تا عصر اون روز هم توی یک کارخونه بزرگ درگیر چند تا مسئله اعصاب خرد کن بودم. توی مسیر شرکت تا خونه توی ترافیک فقط داشتم فکر میکردم و حرص میخوردم.
    اومدم خونه و شروع کردم یه متنی آماده کردم و به صورت تکه تکه و پشت سر هم براشون پیامک کردم. مضمون کلیش این بود که دارن بهانه میگیرن و این تصمیمای من به رفتار ایشون هم برمیگشته. اگه نمیخوان راحت بگن نمیخوان و نیاز نیست برای من دلیل بیارن. این که چرا هر وقت با هرکی مشورت میکنن نظرشون صد درصد برمیگرده و گوشی شدن. اینکه چرا هر بار اصرار میکنن که تموم کنیم و ....

    یه مقدار لحنم تند بود و ارسال متوالی سی تا پیامک هم بار روانی بدی رو منتقل کرده بود. ایشونم یه جوابای تندی دادن و به اصطلاح قهر کردن. آخر شب ازشون عذر خواهی کردم بابت لحن تندم و بهشون شب بخیر گفتم.
    فرداش پیام دادن که بدون در نظر گرفتن صحبت های دیشب با مادرم مشورت کردم و ایشون شدیدا مخالفن و تموم کنیم و خداحافظ. دوباره گفتم که الان جواب نمیدم.
    آخر شب بهشون گفتم که سنی از ما گذشته و باید بتونیم مشکلاتمونو حل کنیم و اگه در مجموع شرایط عقلی و دلی راضی هستن که رسما شروع کنیم. یکم جواب ندادن و آخر سر گفتن که دلی که دیگه نمیخوام. خانوادم هم ناراضین. پس نمیخوام و خدا حافظ. دوباره خداحافظی کردیم و بهشون گفتم پس دیگه خواهشا به من پیامک ندین.

    دوباره نتونستم فراموششون کنم و بعد 45 روز از مامان خواستم که با مادرشون صحبت کنن. مادرشون گفتن خودشون که راغب نیستن تا نظر دخترشون چی باشه. نظر دخترشونو پرسیدن گفتن هرچی بابام بگن. پدرشون مسافرت بودن و بعد 5 روز که مامان تماس گرفتن گفتن پدرشون مخالفت کردن.
    فرداش با تلفن شرکت بهشون زنگ زدم که شرح کاملشو اخیرا توضیح دادم.


    حالا احساس میکنم دیگه جلو رفتن من کار درستی نیست. دخترمون بیش از حد ناز داره و من یه آدم منطقی هستم و با این ناز کشیدن غریبم. واقعا از بعضی از رفتاراش ناراحت میشم. نمیدونم چقدر حق با ایشونه و چقدر با من . ولی میدونم تحمل این رفتار ها رو ندارم.
    از طرفی مشکلات سطح اقتصادی همچنان پابرجاست. ایشونم که خودشون گفتن دیگه منو نمیخوان. برم بگم چی دیگه.

    آبرو ریزی در حد تیم ملی که شده، خانواده ایشون که ناراضی، خانواده من نگران، خودشون که ناراضی، من که درگیر شرایط ....

    شاید واقعا به صلاح نباشه. میدونم خدا دوستم داره و هرچی برام اتفاق بیوفته خیره برام.د

    - - - Updated - - -

    سلام دوباره جناب باغبان

    دستتون درد نکنه. زحمت کشیدین.

    عرض شود که ایشون دختر خیلی خوبی هستن. از نظر شرایط کلی بدون ایرادن. و منم میدونم که میتونم ایشون رو راضی کنم. چون همه پارامترهای مد نظر ایشون را دارم. ولی دیگه صلاح نمیدونم که دنبال ایشون برم. اگه تا وقتی که شرایط ازدواج با ایشون رو دارم خودشون تشریف آوردن و دوباره درخواست ادامه دادن که با کمال میل قبول میکنم و از این بابت خدا رو هم شکر میکنم. ولی اگر نیومدن ( که میدونم نمیان ) من دیگه جلو نمیرم.

    فکر کنم که روز 30 شهریور بود که برخلاف میلم بهشون گفتم که به درد هم نمیخوریم. خودمم کلی ناراحت بودم. ایشون هم میدونست که به خاطر شرایط و اختلاف سطح اقتصادی خودم و خانوادم این تصمیم رو گرفتم.
    خودم خیلی ناراحت بودم و چند روز بی اختیار اشک ریختم. بین عقل و احساس گیر بودم. کمی هم بیخود میترسیدم. نمیدونستم تا این حد دوستش دارم.

    چهار روز بعد خودشون پیام دادن که چرا این کار رو کردی و تو که نمیخواستی چرا اینقدر کشش دادی. میدونی تو این چند روز چقدر اذیت شدم و .....
    حدود 5 ساعت پیامکی صحبت کردیم. از 11 شب تا چهار صبح. اون شب عروسی اون اقایی بود که چهار سال خواستگار این خانوم بودن. از اقوامشون بودن. خانوادشونم بنا به دلایلی باید توی مراسم شرکت میکردن و ایشون اون شب تنها توی خونه بودن. از فشار ناراحتی به من پیام داده بودن.
    اوشب تا صبح صحبت کردیم و منم که از جوابم پشیمون بودم پیشنهاد دادم که دوباره فکر کنیم و ایشون یه مقدار مخالفت کردن و بعدش قرار شد که ادامه بدیم. بهشون گفتم که فقط پیامکی و خانواده ها هم مطلع نشن. حدود 10 روز در ارتباط بودیم. من احساس خوبی نداشتم که با ایشون بدون اطلاع خانوادشون رابطه دارم و سعی میکردم که زود تصمیم بگیرم. قرار کردیم که هر کدوم مشاوره بریم. من رفتم و دکتر مشاور گفتن که به شرطی که بتونی قبول کنی که ایشون با یه دختر معمولی برای تو فرق داره ادامه بده. گفتن ایشون به خاطر تو خیلی کوتاه اومده و خواه ناخواه انتظار داره که بیشتر از حدت براش مایه بذاری.

    با هم صحبت کردیم که سریعتر تصمیم بگیریم. بعد ایشون رفتن مشاوره و همین که جلسه مشاوره تموم شد صراحتا گفتن که به درد هم نمیخوریم و خداحافظ. گفتن که دکتر مشاور فرمودن این آقا خیلی حساسه و مغروره و نمیتونه با شرایط خانوادگی شما کنار بیاد. اصلا به درت نمیخوره. گفتن حتی اوضاع در حدی نیست که نیاز باشه با من صحبت کنن یا تست دو نفره بدیم.

    من یه مقدار شوک شدم. اصرار زیادی داشتن که نمیخوام و تمومش کنید.یکم مقاومت کردم ولی چون هنوز یه دل نبودم گفتم اگه شما اینطور میخوایین باشه. تموم میکنیم.
    براشون پیام خداحافظی نوشتم و گفتم که باید یکی رو پیدا کنن که در حد خودشون باشه.

    اون شب تموم کردیم. فردا بعد از ظهر پیام دادن که چرا فکر کردی که در حد من نیستی و تو برای من ایده آلی و من کاری به مادیات اصلا ندارمو ...
    دوباره تا فردا بودیم که فردا شبش گفتن که نه نمیخوام و تموم. دوباره کمی مخالفت کردم ولی اصرار کردن. گفتم باشه. ولی کاملا مشخص بود که دلشون اینجاس.

    فردا صبحش نشستم فکر کردم که بنده خدا که نمیتونه دل بکنه. منم که میخوام. خوبه خودم بهش پیشنهاد بدم که اون نخواد بیاد جلو و غرورش جریحه دار تر از این بشه. از ظهر شروع کردم بهشون پیام دادن که جواب ندادن. حدود بیست تا پیامک دادم. بعد گفتن که دوباره فکر میکنن. فرداش دوباره اومدن گفتن که تو بدبینی و حساسی و سخت گیری و من نمیخوام. بهشون گفتم بزار شروع کنیم. من خودمو میشناسم و نمیخوام خودمو بدبخت کنم که. میگفتن شما الان خیلی داغی و اصلا مذابی و احساسی داری تصمیم میگیری و من نمیخوام. دوبار از من مقاومت و از ایشون اصرار و نهایت دوباره خداحافظی کردیم.

    گذشت تا حدود یک ماه بعد که دوباره پیامک دادن که شما منو تو تلگرام عضو فلان گروه کردین که گفتم خیر و من کاری به شما نداشتم و کمی سعی کردن که از من در بیارن که این کارو کردم که گفتم من نبودم. یک هفته بعد اتفاقی ایشونو دیدم و فکر میکنم ایشون هم منو دیدن. اونشب هم بدجوری دلتنگ شده بودم. پیامک دادن که ببخشین و فهمیدم که شما منو توی فلان گروه عضو نکرده بودین. کمی صحبت کردیم و حالشونو پرسیدم.
    فردا صبح تو خونه مطرح کردم که میخوام دوباره با فلانی شروع کنم و خانواده هم یه مقدار شرایط رو توضیح دادن و در نهایت گفتن هر طور خودت میدونی.

    بهشون پیام دادم که بیایین دوباره شروع کنیم و اجازه بدین مامان دوباره تماس بگیرن منزلتون و با مادرتون صحبت کنن. متاسفانه عموشون حال خوبی نداشتن و شبش فوت شدن و کمی در گیر مراسم و مهمان و اینها شدن. چند شی در تماس بودیم تا یک روز بدون مقدمه شروع کردن که من نمیخوام. تو نمیتونی تصمیم قاطع بگیری و من نمیخوام. بهشون گفتم که ما با سلام و صلوات دیشب صحبتمون رو تموم کردیم. حالا چی شده که نمیخوای و گفتن که با خواهرشون مشورت کردن که چیکار کنن و خواهرشون فرمودن که اگه بعد 10 جلسه تصمیم عقلانی گرفته و رفته چرا الان برگشته؟
    اصرار داشتن که نمیخوان و منم بهشون گفتم که الان نمیتونم بهتون جوابی بدم.

    خسته بودم. یه بنده خدایی 30 میلیون سرمون کلاه گذاشته بود. از صبح تا عصر اون روز هم توی یک کارخونه بزرگ درگیر چند تا مسئله اعصاب خرد کن بودم. توی مسیر شرکت تا خونه توی ترافیک فقط داشتم فکر میکردم و حرص میخوردم.
    اومدم خونه و شروع کردم یه متنی آماده کردم و به صورت تکه تکه و پشت سر هم براشون پیامک کردم. مضمون کلیش این بود که دارن بهانه میگیرن و این تصمیمای من به رفتار ایشون هم برمیگشته. اگه نمیخوان راحت بگن نمیخوان و نیاز نیست برای من دلیل بیارن. این که چرا هر وقت با هرکی مشورت میکنن نظرشون صد درصد برمیگرده و گوشی شدن. اینکه چرا هر بار اصرار میکنن که تموم کنیم و ....

    یه مقدار لحنم تند بود و ارسال متوالی سی تا پیامک هم بار روانی بدی رو منتقل کرده بود. ایشونم یه جوابای تندی دادن و به اصطلاح قهر کردن. آخر شب ازشون عذر خواهی کردم بابت لحن تندم و بهشون شب بخیر گفتم.
    فرداش پیام دادن که بدون در نظر گرفتن صحبت های دیشب با مادرم مشورت کردم و ایشون شدیدا مخالفن و تموم کنیم و خداحافظ. دوباره گفتم که الان جواب نمیدم.
    آخر شب بهشون گفتم که سنی از ما گذشته و باید بتونیم مشکلاتمونو حل کنیم و اگه در مجموع شرایط عقلی و دلی راضی هستن که رسما شروع کنیم. یکم جواب ندادن و آخر سر گفتن که دلی که دیگه نمیخوام. خانوادم هم ناراضین. پس نمیخوام و خدا حافظ. دوباره خداحافظی کردیم و بهشون گفتم پس دیگه خواهشا به من پیامک ندین.

    دوباره نتونستم فراموششون کنم و بعد 45 روز از مامان خواستم که با مادرشون صحبت کنن. مادرشون گفتن خودشون که راغب نیستن تا نظر دخترشون چی باشه. نظر دخترشونو پرسیدن گفتن هرچی بابام بگن. پدرشون مسافرت بودن و بعد 5 روز که مامان تماس گرفتن گفتن پدرشون مخالفت کردن.
    فرداش با تلفن شرکت بهشون زنگ زدم که شرح کاملشو اخیرا توضیح دادم.


    حالا احساس میکنم دیگه جلو رفتن من کار درستی نیست. دخترمون بیش از حد ناز داره و من یه آدم منطقی هستم و با این ناز کشیدن غریبم. واقعا از بعضی از رفتاراش ناراحت میشم. نمیدونم چقدر حق با ایشونه و چقدر با من . ولی میدونم تحمل این رفتار ها رو ندارم.
    از طرفی مشکلات سطح اقتصادی همچنان پابرجاست. ایشونم که خودشون گفتن دیگه منو نمیخوان. برم بگم چی دیگه.

    آبرو ریزی در حد تیم ملی که شده، خانواده ایشون که ناراضی، خانواده من نگران، خودشون که ناراضی، من که درگیر شرایط ....

    شاید واقعا به صلاح نباشه. میدونم خدا دوستم داره و هرچی برام اتفاق بیوفته خیره برام.د
    عاشق شدن ساده است، در عشق ماندن هم دشوار نیست

    تنهایی انسان سببی کافی برای این مهم است.

    اما تلاش سختی که به زحمتش می ارزد

    پیدا کردن یاریست که به لطف حضور مستمر او

    بتوانیم کسی بشویم که میخواهیم.


  10. 2 کاربر از پست مفید mobin31080 تشکرکرده اند .

    mohamad.reza164 (سه شنبه 15 دی 94), باغبان (سه شنبه 15 دی 94)

  11. #66
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    یکشنبه 24 آذر 98 [ 23:02]
    تاریخ عضویت
    1394-1-24
    نوشته ها
    762
    امتیاز
    26,356
    سطح
    97
    Points: 26,356, Level: 97
    Level completed: 1%, Points required for next Level: 994
    Overall activity: 57.0%
    دستاوردها:
    OverdriveRecommendation Second ClassTagger First ClassVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    2,761

    تشکرشده 2,595 در 691 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    217
    Array
    سلام مبين جان


    راستش من به يكي از كاربرا كه مطمين بودم مي تونه مشاوره خوب راهنمايي ات بده در خواست كردم بياد ولي گويا براشون مشكلي پيش اومده. به ايشون گفته بودم نظرم رو سانسور كردم و به مبين نگفتم. ولي ...........

    --------------

    مبين جان عزت نفس يه بحث هست و غرور يه بحث ديگه!

    من خيلي ديدم كه پسراني كه گدايي عشق كردند، تو زندگي ضرر كردن. گدايي عشق پسر از دختر صد درجه بدتر از ثروتمند بودن دختر نسبت به پسر هست. ( البته بسته به دهتر هم داره)

    -----------

    ولي اينجا شرايط شما فرق داره.

    خواه نا خواه هر دو شما احساسي رفتار كردين، رفتار هايي داشتين كه در جريان كمتر خواستگاري اتفاق مي افته . شما يه ازدواج سنتي رو دارين تبديل اش ميكنين به يه ازدواج مدرن. در صوريتكه در ناخودآگاه ذهن هر دو شما جايگاهي نداره.

    كسي از شما انتظار نداره غرورت رو زير پا بزاري. كسي از شما انتظار نداره، عزت نفس ات رو پايمال كني. كسي از شما انتظار نداره به تابلو ها و نشانه هاي "نشدن" مشير بي اعتنا باشي.

    ولي از شما انتظار ميره، آگاه باشي. از بالا به قضيه نگاه كني. از احساسات فاصله بگيري!
    روند خواستگاري يه بنده خدايي رو برات اگر بنويسم مي فهمي كه هر دو شما جاهايي رو اشتباه كردين و اين رابطه رو به سمت احساسات بردين.

    اين تجربه يكي از كاربران رو من ديروز خوندم ( پست 22)

    http://www.hamdardi.net/thread16608-3.html#post337560



    ---------------------------------------------

    مبين جان شما درست ميگي خيلي راحت ميشد از اين خانوم جواب مثبت بگيري ولي خودت هم ميدوني اين جواب مثبت ايشان، احساسي بوده و زود گذر.

    بيا يكم منطقي باشيم:

    خودت واقعا خارج از احساسات، دو دو تا چهار تا كن كه اون دختر به درد شما مي خوره يا نه؟
    در مرحله بعدي ببين شما به درد اون دختر مي خوري يا نه؟
    ببين مي توني خوشبختش كني؟ از همه لحاظ!
    اگر واقعا جوابت مثبت بود، خيلي رسمي و مردانه قدم بزار جلو! هر جوابي تو اين مسير بگيري جواب قطعي و نهايي و قابل اتكا شما خواهد بود.

    به نظرم با پدر ايشون رسما صحبت كن و پس از صحبت اجازه فكر كردن به ايشان و خانواده ايشان بده. سپس توسط خانواده براي خواستگاري اقدام كنيد.

    طوري باشه كه صدور اجازه خواستكاري از جانب ايشان، به معناي جواي مثبت تلقي نشه! فقط براي شناخت و آشنايي بيشتر باشه!

    تو اين مسير دختر متوجه خواهد شد كه شما "مردانه" اون رو م مي خواهيد!

    توكل بر خدا كن. اين گره كه خودتون دو نفري ساختين فقط به دستان توانمند خودت در اوج منطق حل خواهد شد.
    اين نكته رو هم بدون دختر جلو نمياد. اگر هم يه روز هايي اومده خودت دليلش رو ميدوني كه منطق پشتش نبوده. الان دختر از اون روزها فاصله گرفته و در قانون دختران نمي گنجه كه پا پيش بزاره.


    --------------------------

    ویرایش توسط mohamad.reza164 : سه شنبه 15 دی 94 در ساعت 09:14

  12. 4 کاربر از پست مفید mohamad.reza164 تشکرکرده اند .

    mobin31080 (سه شنبه 15 دی 94), نیکیا (سه شنبه 15 دی 94), باغبان (پنجشنبه 17 دی 94), دختر بیخیال (سه شنبه 15 دی 94)

  13. #67
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    شنبه 09 بهمن 95 [ 23:48]
    تاریخ عضویت
    1392-7-15
    محل سکونت
    کره زمین
    نوشته ها
    1,532
    امتیاز
    20,970
    سطح
    91
    Points: 20,970, Level: 91
    Level completed: 24%, Points required for next Level: 380
    Overall activity: 10.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassSocialOverdrive10000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    4,584

    تشکرشده 5,213 در 1,375 پست

    حالت من
    Khoshhal
    Rep Power
    252
    Array
    سلام جناب مبین 31080

    من اینطور که متوجه شدم ، شما شخصیت بسیار مغرور و منطقی ای دارید ، و خانم مورد نظر شما فردی احساساتی و رمانتیک ، اینطور که متوجه شدم فردی هستند که اهل ناز کردن و دوست دارند همسرشون فرآیند ناز کشیدن و خوب بلد باشند، فکر میکنم بیشتر ایشون فردی و میپسند که در زندگی دو نفرشون غرور نداشته باشند و غرور و بذار کنار و قربون صدقه همسرش بره و دایما این همسر یعنی آقا باشه که به سمت ایشون بیاد ؛ شخصی احساساتی که اهل زدن حرف های احساسی و سورپرایز های غیر منتظره و یهویی باشه ، شما هم که اینطور شخصیتی ندارین و گویا نمیخواین هم داشته باشید ، من احساس میکنم امکان داره بخاطر همین باشه که اطرافیان ایشون مخالفت کردن ، گویا شما شخصیت مغروری دارید و فقط یکبار حاضرید به سمت این خانم برید اهل اصرار کردن و مطرح خواسته اتون به طرق مختلف هم نیستید ، یکبار مطرح میکنید اگر موافق بودن خب ادامه میدید اگر گفتن نه دیگه به غرورتون بر میخوره بخواین ادامه بدید .

    جالبه شما دو نفر یکیتون خیلی احساساتیه، یکیتون خیلی مغرور و منطقی! باید ببنیید میتونید حد تعادل و هردو بگیرید و در همون سطح خودتون و توقعاتتون و نگه دارید یا خیر؟ اگر نتونید این حد و حفظ کنید فکر کنم در زندگی مشکلات زیادی و اختلاف نظرهای زیادی خواهید داشت!

    عرض شود که ایشون دختر خیلی خوبی هستن. از نظر شرایط کلی بدون ایرادن. و منم میدونم که میتونم ایشون رو راضی کنم. چون همه پارامترهای مد نظر ایشون را دارم. ولی دیگه صلاح نمیدونم که دنبال ایشون برم. اگه تا وقتی که شرایط ازدواج با ایشون رو دارم خودشون تشریف آوردن و دوباره درخواست ادامه دادن که با کمال میل قبول میکنم و از این بابت خدا رو هم
    شکر
    میکنم. ولی اگر نیومدن ( که میدونم نمیان ) من دیگه جلو نمیرم.

    البته یک مسله ی دیگه ای هم که من از این جملات برداشت کردم اینه که شما هنوز به طور قطعی و 100 درصد هم تصمیم خودتون و نگرفتید گویا، برای همین هم با شنیدن پاسخ منفی دیگه دوست ندارید اقدامی کنید ، حتی میگید اگر خودشون سمت من اومدن اشکالی نداره قبول میکنم ورگرنه خودم دیگه اصراری ندارم، این حرف ها این پیام و به شنونده منتقل میکنه که انگار شما براتون فرقی نمیکنه ، این خانم و مناسب میدونید ولی اصراری ندارید خواستن پاسخ مثبت میدهم نخواستن دختر زیاده یکی دیگه! یعنی حداقل من همچین برداشتی از این جمله اتون کردم.

    حالا درسته که شما این حرف یا حداقل عین این جملات و به ایشون یا خانوادشون نگفتید ولی اگر نظر واقعیتون این بوده باشه ، در سایر حرف ها و سخنانتون ممکنه همچین جملاتی یا مشابه این جملات بکار برده باشید که این خانم و خانوادشون هم همچین برداشتی کرده باشند؟


    در کل صحبت هاتون چه در این پستتون چه پست قبلیتون ، غرور زیاد شما کاملا پیداست ، البته غرور خوبه نمیگم نداشته باشید، اما تا جایی که من از هم جنسام اطلاع دارم، خانم ها معمولا دوست دارند ناز کنند همسرشون هم نازشون و بکشند، اصلا خاصیت زن و مرد اینگونه است، ولی در هر کسی نسبتی داره برخی کمتر برخی بیشتر این خصوصیت و دارند ، ولی به طور کل این خاصیت در همه هست ، حال گویا در خانم انتخابی شما این خاصیت بیشتر هست.

    اگر شما واقعا براتون مقدور نیست که شخصیتی باشید که این خانم انتظار دارند و به نظرتون و به قول خودتون ناز و احساسات ایشون زیاده و توقعات احساسی زیادی از همسر آینده اشون دارند پس بنظرم تصمیم درستی گرفتید بهتره دیگه سمت ایشون نروید و ایشون و فراموش کنید ؛ چون این خیلی مهمه هم برای شما هم ایشون که شما بتونید همسرتون و از نظر احساسی هم کاملا راضی کنید ، گویا برای ایشون بیشتر از اینکه مسایل اقتصادی مهم باشه و در این زمینه متوقع باشند بیشتر در زمینه احساسات خیلی از همسرشون توقع دارند.
    امکان هم داره ایشون بعد مشورت با خانواده اشون که شخصیت ایشون و کاملا خوب شناختن و با توجه به شناختی که از شخصیت شما پیدا کردند فهمیدن متناسب همدیگه نیستید و متوجه شدن ممکنه نتونید خواهرشون آنطور که باید از نظر احساسی راضی کنید . یک نکته ای هم در پرانتز بگم (من خودمو گذاشتم جای خواهر ایشون با توجه به پست هاتون فهمیدم واقعا شما نمیتونید از نظر احساسی ایشون و راضی کنید و اگر جای خواهر بزرگترشون بودم شاید همین نظراتی که خواهرشون دادند و بهشون میگفتم . تازه من نظر شما رو هم خوندم که گفتید این درجه بالای احساسات و..... و درست نمیدونید و در دنیای شما تعریف نشده است.)


    راستی من وقتی نظر جناب mohhamd reza و خوندم دیدم چقدر جالب دیدگاه یک مرد و زن چقدر فرق داره، ایشون که یک مرد هستند منطقی به قضیه نگاه کردن و گفتن چقدر زود وارد فاز احساسات شدید و خواستگاری سنتی تبدیل به مدرن شده ، و.... که من هم دیدم راست میگند شما ها خیلی زود وارد فاز احساسی شدید من هم تا حالا خواستگاری سنتی اینطوری ندیده بودم،ولی جالبه من از این نوع دیدگاه به قضیه نگاه نکرده بودم.

    باز من که دخترم به پست و تاپیکتون کاملا از دیدگاه احساسات نگاه کردم و بیشتر دختر قضیه و درک کردم تا شما رو. (البته یک وقت سوتفاهم نشه به نظر بنده شما کاملا حق دارید دنیای خودتون و معیارهای خودتون و داشته باشید ولی من خواستم به شما بگم دختران احساساتی مانند این خانم زیادند من خودم خیلی این خانم و درک کردم بنظرم در تصمیمی که گرفتن برخلاف احساسی که در ایشون ایجاد شده بود توانستن عقلانی و منطقی با کمک خانوادشون به قضیه نگاه کنند و یک تصمیم درستی گرفتند چون واقعا این نوع تفاوت هم در زندگی بسیار مهم و حیاتیست اینکه شما بعد ها نتونید همسرتون از نظر احساسی آنطور که مورد انتظار ایشون هست راضی کنید هم خودتون احساس خوشبختی نخواهید کرد هم ایشون.)


    بعد یک مسله ای هم من درخصوص سوالی که براتون بابت تغییر رفتار ایشون پیش آمده بگم؛


    ببینید ایشون دختری احساساتی هستندکه خودتون هم متوجه شدید ، بعد مثیکه ایشون شمارو کاملا انتخاب کرده بودن یعنی شرایط کلی شما رو پسندیده بودن و انتخابتون کرده بودن از طرفی گویا از شما هم پالس های مثبتی دریافت کردن ، مطمعنا هم فقط ایشون وارد فاز احساسات نشده بودن احساس کردن شما هم نسبت به ایشون احساسی دارید، همین مسله که شما رو از نظر شرایط کلی مناسب دیدن و مشکلی برای ادامه ندیدن شما هم جلسات و ادامه میدادید برای همین احساس میکردن که شما هم ایشونو مناسب میبینید و جلسات هم ادامه میدید پس دارید خودتون راضی میکنید بابت قبول شرایط اختلاف سطح اقتصادی و برای همین ادامه دادید و وارد فاز احساسی هم شدید ، برای همین ایشون مطمعن کم کم وارد فاز احساسی شدن بعد برای یک دختر احساساتی خیلی سخته از این فاز خارج بشه ،خصوصا اگر تم مذهبی و محجبه هم داشته باشه ، برای همین گاهی به علت هجوم زیاد احساسات زیادی گاهی بهتون پیام میدادند یعنی یک قدم بسمتتون جلو می آمدن چون یجورایی مطعمن هم نبودن فکر میکردن شما نسبت به ایشون احساسی دارید فقط نگران شرایط اقتصادی خودتون هستید ، که از نظر ایشون مهم نبوده ، اما احتمالا وقتی با پیام های شما مواجه شدند شما با پیام هاتون احساس منفی یا سردرگمی و دودلی و در ایشون ایجاد کردید که ایشون فهمیدن شاید اشتباه میکردن و شما نسبت بهشون احساسی ندارید شک کردن و از طرفی با مشورت با اطرافیانشون چون اونها هم از روی منطق و بدور از احساس نظر میدادند شکشون نسبت به شما بیشتر میشده و برای همین یهو یک قدم عقب میرفتن تا ببینند شما چقدر غرورتون و کنار میذارید و دنبال ایشون میآیید ولی گویا انتظارشون از شما خیلی بیشتر از قدم هایی بوده که در این رابطه برداشتید برای همین دلسرد شدن و نظرشون به سمت نظر عقلانی خانواده بیشتر متمایل شده.


    این نظر و من از جانب یک دختری با میزان احساسات دختر مورد نظر شما میگم، بنظر من هم شما قدم هایی که برای این امر برداشتید به اندازه کافی و محکم نبوده ، برای جلب نظر یک همچین دختری باید بیشتر و جدی تر جلو برید نه اینکه انتظار داشته باشید ایشون بسمت شما بیآیند. بنظرم گام هاتون اونقدری که ادعا کردید دوستشون دارید و میخواینشون نبوده بیشتر در حد این بوده که شما ایشون و مناسب میبینید از نظر عقلانی حالا اگر میخواین شما هم بدتون نمیاد اگر نمیخواین که هیچی شما هم نمیخواین.


    در پایان امیدوارم بهترین انتخاب و در زندگیتون داشته باشید ، و ممنون بابت تاپیکتون برای من که خیلی آموزنده بوده و خیلی کمکم در انتخاب کرد.
    **برخی آدم ها درست مثله بادبادکهای دنیای کودکیم هستند،
    فقط یه یک دلیل از مسیر زندگیم رد میشند، تا به من درسهایی بیاموزند
    که اگر می ماندند؛ شاید هیچوقت
    یاد نمیگرفتم .....! **


  14. 5 کاربر از پست مفید دختر بیخیال تشکرکرده اند .

    mobin31080 (سه شنبه 15 دی 94), mohamad.reza164 (سه شنبه 15 دی 94), فرشته اردیبهشت (چهارشنبه 16 دی 94), نیکیا (سه شنبه 15 دی 94), باغبان (پنجشنبه 17 دی 94)

  15. #68
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 20 اسفند 04 [ 07:35]
    تاریخ عضویت
    1392-1-05
    محل سکونت
    خانه سبز
    نوشته ها
    1,631
    امتیاز
    30,623
    سطح
    100
    Points: 30,623, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveSocialVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    5,037

    تشکرشده 6,499 در 1,515 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    269
    Array
    سلام آقای مبین
    چه شرایط سختی داشتین.

    ببخشید من خودم در شرایطیم که خیلی وقت و تمرکز کافی ندارم.
    و فقط پستهای خودتون را خوندم. و خیلی خلاصه می خوام نظرم را بگم.

    آقای مبین من خیلی دعاتون کردم ولی دعا نکردم به این خانم برسید بلکه دعا کردم هر آنچه که مصلحتتونه بهش برسید.

    آقای مبین به نظر من دیگه این ازدواج صلاحتون نیست.چون این خانم دیگه به شما اعتماد نمی تونن بکنن ...

    البته شما باید بهانتون محکمه پسندانه تر می بود و بهانه بهتری میاوردین. باید مثلا می گفتین من واقعا اون موقع از نظر اقصادی شرایطم خوب نبود و پیش بینی مناسبی نداشتم. و برای همین دو دل بودم.

    ولی الان ایشون فکر می کنند شما کلا تصمیم گیریتون محکم نبوده.

    به هر حال به نظر من شرایط خیلی پیچیده شده و همین نشون می ده این ازدواج به صلاحتون نبوده.
    رفتار دخترخانم هم نشون می ده به این ازدواج راغب نیست.

    و اگر واقعا محیط خانوادگیشون نسبت به ازدواج با شما منفی هست که کلا حتی اگر دخترخانم نظرشون مثبت بشه به نظرم این ازدواج به صلاحتون نیست.یا خیلی سختی داره.

    به نظرم این خانم همسر آینده شما نبودند پس ذهنتون را ازش بکنید.می دونم خیلی سخته... اما اگر به قلبتون بفهمونید ایشون همسر آیندتون نبودند و شما یه همسر دیگری در سرنوشتتون هست موفق خواهید شد.

    به نظرم ساختاری که ایشون تو ذهنتون ساختند را از بین ببرید. ببینید اگر اولین بار خواستگاری یه دختر دیگر می رفتین و او هم معیارهای جالب توجهی از نظر شما داشت احتمالا همون دختر الان تو ذهن شما پررنگ می شد.
    کم کم این خانم را فراموش کنید.
    البته خیلی خیلی خوب شد که تلاشتون را کردین.چون بعدا دیگه ای کاشی تو ذهنتون نمی مونه!

    یادم میاد یه سری سوال برای پیدا کردن دختر مورد نظرتون داشتین. تو حال و احوال ازم خواسته بودین تاپیکش را بزنم.ولی من وقت نکردم.
    می خواین یکم فاصله بیفته؟
    یکم روی همین فراموش کردن ایشون کار کنید و دیگه از ایشون قطع امید کنید و یه تاپیک جدید بزنید؟
    عنوان تلفن خواستگاری چه طوره؟

    فکر کنم کمکتون کنه زودتر از ذهن این خانم بیایید بیرون.
    آقای مبین درس هایی که این خواستگاری برای شما داشت این بود:
    عجولانه تصمیم نگیرید.ولی تعلل بیهوده هم نکنید.

    و اینکه به نظر من شما انتخابهای مناسب دیگری هم می تونید داشته باشید به شرط اینکه ساختاز ذهنی به وجود آمده از این دخترخانم و معیارهای ناخوداگاهیتون از ایشون را پاک کنید!
    دوباره از نو شروع کنید!

    می دونم خیلی انتخاب همسر سخته.اگر سخت نبود قدر همسرمون را هیچ وقت نمی دونستیم!!! خوبی این تجربتون اینه این دفع قدر مورد خوبی که براتون پیش میاد می دونید! شاید این مورد خوب همین مورد بعدیتون باشه ها!!! این دفعه حواستون را جمع کنید!

    یه نکته دیگه اینکه واقعا به نظر من خواستگاری اول بی تجربه ترین خواستگاریه. من بهتون حق می دم "اگر" اشتباه کرده باشین. دختر خانم خیلی مغرور بودند.و احتمالا حدس شما در مورد ایشون درست بوده...

    شما پسر هستین و می تونید هوشمندانه خواستگاری های مختلف برید. و همسر آیندتون را پیداش کنید. همونی که خواست خداست ان شاالله.

    باز هم میام سر می زنم.
    نظرتون راجع به فراموش کردن ایشون چیه؟ چقدر به لحاظ منطقی به این موضوع رسیدین؟

    راستی شما بعد از ایشون باز هم خواستگاری رفتین؟ یا مادرتون خواستگاری رفتن؟
    شما برادری داشتین که تا حالا براش خواستگاری برن؟

    امیدوارم خوشبخت بشین.
    اگر روزی ،محبت کردی بی منت، لذت بردی بی گناه ، بخشیدی بی شرط
    بدان آن روز را واقعا زندگی کرده ای


    یا ضامن بی ضامن ها...!!!

    حسرت کرب و بلا در دل من پنهانیست؛
    من ندانم که چه اندازه ز عمرم باقیست؛

    کربلا گر نشدم دعوت، از این بار گناه،
    ضامن من بشود ضامن آهو کافیست؟



    با توکل بر خدای متعال:محکم، با امید و با انگیزه
    ویرایش توسط مصباح الهدی : سه شنبه 15 دی 94 در ساعت 21:37

  16. 4 کاربر از پست مفید مصباح الهدی تشکرکرده اند .

    mobin31080 (چهارشنبه 16 دی 94), فرشته اردیبهشت (چهارشنبه 16 دی 94), امیر مسعود (چهارشنبه 16 دی 94), باغبان (پنجشنبه 17 دی 94)

  17. #69
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 11 تیر 95 [ 17:12]
    تاریخ عضویت
    1392-10-12
    محل سکونت
    اصفهان
    نوشته ها
    115
    امتیاز
    3,940
    سطح
    39
    Points: 3,940, Level: 39
    Level completed: 94%, Points required for next Level: 10
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    221

    تشکرشده 334 در 103 پست

    Rep Power
    31
    Array
    عرض سلام و ادب خدمت دوستان
    تشکر ویژه ار محمد رضای عزیز،دختر خانوموبیخیال و سرکار خانوم مصباح الهدی

    شرمنده کردین. به خدا دوست ندارم به زحمت بیوفتین. این همه فرصت گذاشتین صحبت های منو خوندین و زحمت کشیدین توضیحات مفصل دادین. خیلی خیلی ممنونم. ایشالا تو شادیاتون جبران کنم.
    باید بگم همونطور که آقا محمد رضا فرمودن مسئله ما از یه خواستگاری سنتی خارج شد و به سمت روابط دوستانه رفت. البته تمامی حریمها در حد بالاتر از عرف رعایت شد. من خودم شخصیت مهربون دارم و ایشون هم به این خصیصه معروف بودن. برای همین روابط خیلی زود شکل دوستانه ای پیدا کرد. احساس هم کم کم جایگاه خودشو بدست آورد. من از همون شب خاستگاری ایشون رو پسندیدم. اون به دل نشستنه اتفاق افتاد و همون شب وقتی اومدم خونه اولین اشک داستان رو ریختم که دختر به این خوبی و خانواده با فرهنگ رو باید به خاطر نداشتن پول رد کنم. شاید اگه بابا شرایط 8 سال پیششون رو داشتن هیچکدوم از این مشکلات پیش آمد نمیکرد

    اون شب به حال خودم گریه کردم و قبول کردم که امکان ادامه وجود نداره. یه حس خیلی ناراحت کننده داشتم. دو روز بعد قرار بود مامان زنگ بزنن و جواب منفی بدن. بابا و خواهرم که توی جلسه خواستگاری شرکت داشتن هم مخالف این جواب بودن.
    عصر که اومدم خونه مامان گفتن یه خرابکاری شد. همین که گفتم قلبم شروع به تپش گرفت. از اتاق اومدم بیرون که کسی متوجه اضطراب من نشه. گفتن که جواب منفی دادن و خداحافظی کردن. چند دقیقه بعد خواهر بزرگ دختر خانوم تماس گرفتن که چرا و دلیل این جواب چی بوده. از قبل با مامان هماهنگ بودیم که هر دلیل جواب منفی رو هیچوقت به خانواده دختر نگن. اما اون روز خواهر ایشون خیلی اصرار میکنن و مامان بهشون گفتن که به دلیل اختلاف سطح اقتصادی این جواب رو دادن که ایشون شدیدا رد کردن اصلا مادیات یرای خواهرشون مهم نیست و اخلاق و مذهب خیلی براشون اهمیت داره و اگه ممکنه ادامه بدین. مامان که برام تعریف کردن یه حس شادی خوبی داشتم و احساس کردم که خدا جواب وضعیت دو شب پیش منو داده.
    اینا دو گفتم که بگم این قضیه شروعش هم روال عادی رو نداشت.

    خدمت دختر خانوم بیخیال هم عرض کنم که من ایشون رو دوست داشتم و دارم. شاید منطقی دوست دارم. قبول دارم که شدیدا در رابطه با ایشون بیتجربگی کردم. مفهوم ازدواج برای من جانیفتاده بود. گرچه هنوزم جا نیفتاده. همه چیز رو ذهنی و با حساب و کتاب بررسی میکردم. تمتم نکات مهم در شناخت طرف مقابل رو بکار گرفتم. شاید اگر کمتر در این زمینه مطالعه کرده بودم خیلی راحت تر کنار میومدم. شما خودتونو بزارین جای من. طرف شما ، شما رو خیلی زود انتخاب کرده. از طرفی این مسئله ازدواج همیشه برای شما مهم و در حد دغدغه یوده و انواع و اقسام مطالعات در مورد نحوه شناخت و تناسبات و ... رو از چندین منبع مختلف داشتین. الان از هر اتفاقی یه نشونه برداشت میکنین. من نشونه های جلسه اول که بیرون قرار گذاشتیم و طی مدت کوتاهی دستگیرم شد رو برای مثال میارم.
    دیر سر قرار حاضر شدن. بعد 10 دقیقه تاخیر مامان با تلفن همراه مادرشون تماس گرفتم و متاسفانه هنوز خونه خواهرشون که نزدیک محل قرار بود بودند.
    وقتی با تاخیر حدود 20 دقیقه ای تشریف آوردن خواهرشون هم همراهشون بودن در حالی که اینو قبلا نگفته بودن که خواهرشون هم قراره بیان.
    به سلام و علیک کوتاه انجام شد و خواهرشون پیشنهاد دادن که به محل خاصی از پارک بریم. وقتی راه افتادیم دختر خانوم به همراه خواهرشون با فاصله حدود 10 متری جلوتر از من و مادر و مادر خودشون شروع به حرکت کردن و با هم در حال صحبت بودن. خوب از نظر من رفتار خوبی نبود.
    در طول مسیر از رد شدن از داخل چمن خودداری نکردن و منم بنا به احترام از داخل چمن پارک رد شدم در حالی که خودم هیچ وقت از وسط چمن میانبر نمیزنم.
    جایی که برای نشستن پیشنهاد داده بودن رو چند نفر اشغال کرده بودن و قرار شد سه نفری روی یه نیمکت بشینن و من و دختر خانوم ازشون دور شدیم.
    ایشون با لباس خیلی ساده، بدون هیچگونه آرایش و با کفش طبی بدون پاشنه اومده بودن. این نکته را برای من داشت که میخواستن ظاهر و باطنشون رو نشون بدن. قدشون کمی کوتاه بود.

    این نکته برداریا همیشه دنبال من بوده و هست. توی هر جلسه صحبت هزارتا از این نکات جمع میشه و اگر بخوایی منفی نگاه کنی نمیتونی جلو بری. از طرفی میدونی که هر کدوم از این نکات نشانگر یک رفتار و یک عادت شخص هست. اینکه میگم اگه کمتر میدونستم راحت تر بودم.

    اما در مورد مغرور بودن من همون جلسه اول گفتم که مغرورم، اعتماد به نفس بابلایی دارم و به همه چیز از دریچه منطق نگاه میکنم. ایشون هم گفتن که مغرورن، سعی میکنن برون گرا باشن، استقلال دارن و منطقی با مسائل برخورد میکنن. مشکل اینجاست که هر کسی با منطق خودش مسائل رو منطقی بررسی میکنه.

    ایشون خیلی رفتار های احساسی نداشتن به طوری که در ابتدا من فکر میکردم بنا به یک فشار خارجی تصمیم به ازدواج با من رو دارن. هر وقت صحبت پیامکی انجام میشد بیحوصلگی میکردن و خبلی سریع خداحافظی میکردن. منم طبق مطالعاتی که داشتم خیلی طرفشون نمیرفتم تا زده نشن.
    اما برعکس زمانهایی که با هم بودیم علاقه به ماندن داشتن و همیشه به پیشنهاد من جلسه تموم میشد. آخه دوست نداشتم ایشون بعد غروب آفتاب پیش من باشن و هوا که تاریک میشد میگفتم که بسه و باقی باشه برای فردا. دفعه اول که رسوندمشون خونه از ماشین پیاده نمیشدن. من منتظر بودم که لابد حرف مهمی دارن ولی چیزی نگفتن. شب هم پیامکی پیگیر شدم که گفتن چیزی نبوده. اما بعدا متوجه شدم که دوست دارن بیشتر با هم بمونیم و این یه نشونه مثبت برای من بود.

    این رفتارهای احساسی و حساسیت ها اخیر همه بعد از جواب منفی من شروع شد. به نظرم یه جور دلشکستگی عمیق باعث این رفتار شد.
    اما از طرفی من اصلا با این سبک اخلاقیات آشنا نیستم و طول کشید تا متوجه بشم که خیلی از صحبت ها در باب نازه و نباید خیلی جدی گرفت. میگفت نمیخوام و منم قبول میکردم که باشه و تموم کنیم.
    اما اینکه گفتین دوستش نداشتم یا در حد دوست داشتنی که میگم رفتار نکردم رو قبول ندارم. دوستش داشتم و دارم و هودشون هم اینو میدونن. من از خیلی از معیارهام برای رسیدن به ایشون گذشتم.
    اگه پسری دو بار خواستگاری کسی میرفت از نظر من ناقص العقل بود و من بارها خودم این کار رو کردم. اینکه تصمیم گرفتم برم با پدرشون صحبت کنم فقط برای این بود که دوستشون داشتم.

    اگه اون روز بهشون جواب منفی دادم فقط برای خودم نبود. آینده ایشون هم برام خیلی مهم بود. اگه برگشتم فقط برا ایشون، دل ایشون و دل خودم بود. اون شب که گفتن گریه کردن منم بی اختیار اشک ریختم.

    اگر هم الان میگم دیگه جلو نمیرم به این معنا نیس که دوستشون ندارم. شرایط دیگه شرایط خوبی نیست.
    یه دختر دل شکسته، یه خانواده ناراحت و کمی عصبانی، دید منفی خانوادشون، از بین رفتن اعتمادشون و .... دلایلی هستن که جلوتر رفتن رو پیشنهاد نمیکنن.

    خانوم مصباح دستتون درد نکنه. خوندم که منو دعا کردین اشکم حلقه زد. نمیدونم چرا من برای شما دعا نکردم؟؟ این حداقل کاری بود که ازم بر میومد.

    با نظراتتون موافقم. سعی میکنم این قضیه رو فراموش کنم. به خودم میگم منو دختر خانوم غیر حقیقت چیزی به هم نمیگفتیم. من هم اعتقاد با راستگویی ایشون دارم. وقتی میگن نمیخوان یعنی نمیخوان. دیگه از این واضحتر که نمیتونن بگن. الان نزدیک 100 روزه که ایشون رو ندیدم. هیچ عکسی هم ازشون ندارم. اما نمیتونم فراموش کنم.
    قبل ایشون دلم تمام و کمال دست خودم بود. ولی الان یه تیکش پیشم نیست. دو راه برای فراموشی ایشون دارم. یکی گذشت زمان در شرایطی که بهشون فکر نکنم و راه دوم پیدا کردن یه جایگزین به جای ایشون.
    من قبلا هم قصد به فراموش کردن گرفتم ولی خوب موفق نشدم. اما الان راه کاری غیر از این ندارم.

    مامان چند مورد معرفی کردن. منم سنم داره میره بالا. بهار که بیاد 32 ساله میشم. ترسم از اینه که دخترای مردوم رو با ایشون مقایسه کنم. اما شاید روند خواستگاری رو دوباره شروع کردم. البته دو مورد هم رفتیم که طبق معمول جواب من منفی بود.

    امشب خانوم یکی از دوستام پیشنهاد دادن دوباره خواستگاری دوستشون برم که قبلا رفته بودم و جواب منفی داده بودم. گفتم که به صلاح نمیدونم. ایشون دختر خیلی خوبی بودن ولی به نظر مذهبی تر از من بودن اگرچه بعدا گفته بودن اینطور هم نیست. از طرفی خانوادشون خیلی به مادیات اهمیت میدادن که خوب نبود.
    بازم از شما و دیگر دوستان تشکر میکنم.
    سعی خواهم کرد از این تجربیات گرانقیمت استفاده کنم.
    خوشحالم از اینکه دختر خانوم بیخیال از این تایپیک استفاده کردن. فقط کاش گفته بودن به دید آینه عبرت خوندن با به دید ادب از که آموختی ؟ از بی ادبان !!!!!!!!
    عاشق شدن ساده است، در عشق ماندن هم دشوار نیست

    تنهایی انسان سببی کافی برای این مهم است.

    اما تلاش سختی که به زحمتش می ارزد

    پیدا کردن یاریست که به لطف حضور مستمر او

    بتوانیم کسی بشویم که میخواهیم.


  18. 2 کاربر از پست مفید mobin31080 تشکرکرده اند .

    mohamad.reza164 (چهارشنبه 16 دی 94), باغبان (پنجشنبه 17 دی 94)

  19. #70
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    یکشنبه 24 آذر 98 [ 23:02]
    تاریخ عضویت
    1394-1-24
    نوشته ها
    762
    امتیاز
    26,356
    سطح
    97
    Points: 26,356, Level: 97
    Level completed: 1%, Points required for next Level: 994
    Overall activity: 57.0%
    دستاوردها:
    OverdriveRecommendation Second ClassTagger First ClassVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    2,761

    تشکرشده 2,595 در 691 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    217
    Array
    سلام
    مبين جان

    قطعا هر تصميمي بگيري قابل احترام هست. صحبت هاي دوستان، خيلي كار گشا بود من كه خيلي استفاده كردم. اميد وارم هر چي خير هست برات رقم بخوره. ماشالله خودت صاحب تفكر هستي. مطيمنم بهترين تصميم رو مي گيري.

    حق با تو هست، براي بررسي مورد هاي ديگه، بايد به خودت يكم زمان بدي، وگرنه در حق دختر خانم جديد جفا خواهي كرد.

    شايد تو اين زمان دادن بهترين راه باشه. شايد تو اين فرصت اتفاقي كه دوست داري هم بيافته. كسي چه مي دونه!

    من به شخصه از تاپيكت خيلي استفاده كردم. فقط ببخشيد كه نيت صافي نداشتم كه برات دعا كنم. ولي خيلي پيگير تاپيكت بودم. اميدوارم بهترين ها برات رقم بخوره دوست من.
    هم كار شركت ات رو غلطك بيوفته. هم آرامش و خوشبختي كه دلت مي خواد برات رقم بخوره.

    -----------

    فقط شما چندمين نفري هستي كه مي بينم براي ازدواج خيلي مطالعه كرده و حساسيت هاي فكري اش بيشتر شده. نميدونم اين اتفاق خوب هست يا نه!

    ---------------

    مبين جان براي اينكه حال و هوات عوض شه، دوست داشتي برو تو صندلي داغ هم شركت كن.


  20. 3 کاربر از پست مفید mohamad.reza164 تشکرکرده اند .

    mobin31080 (چهارشنبه 16 دی 94), فرشته اردیبهشت (چهارشنبه 16 دی 94), باغبان (پنجشنبه 17 دی 94)


 
صفحه 7 از 9 نخستنخست 123456789 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 20:52 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.