سلام آقای مبین ، اومدم تالار یک سری بزنم دیدم تاپیک شما بروز شده ، من همش پیگیر تاپیکتون بودم همش هم امیدوار بودم هر تصمیمی میگیرین انشالله پشیمون نشوید.حال چه تصمیم بر ادامه چه جدایی !
اما خب همیشه ، همه چیز همانطور که ما میخواهیم پیش نمیره؛ بنده هم اتفاقا در شرایطی تقریبا مشابه البته با داشتن تفاوت هایی مانند شما هستم برای همین خیلی دوست داشتم بیاین و نتیجه تصمیمتون عنوان کنید که متاسفانه خیلی خوشایند نبوده ، ولی نا امید نشید، تا امید هست هیچوقت دست از تلاش نکشید.
اینطور که من متوجه شدم ؛ شما هم مانند من خیلی در انتخاب شریک زندگی مراقب و محتاطید البته حق دارید ؛ همین احتیاط باعث میشه که کسانی مانند ما برای انتخابشون به زمان بیشتری احتیاج داشته باشند، ولی این امر برای خودمون قابل درکه ، نباید انتظار داشته باشیم ، طرف مقابل هم بتونه این مسله و درک کنه، ممکنه این زمان طولانی برای تصمیم گیری و حساسیت ها روی موضوعات مختلف و به پای این بذاره که شما انسانی هستید که نمیتونید تصمیم بگیرید و هر دفعه نظرتون دچار تغییر و تحول میشه، در صورتی که شما بخاطر اینکه آدمی مسولیت پذیری هستید میخواستید تمام جوانب و بسنجید بعد تصمیم بگیرید حتی اتفاقا بخشی از نگرانی های شما و احتیاط شما مربوط به طرف مقابل میشده که مبادا در آینده مشکلی پیش بیاد و طرف مقابلتون که در آینده قراره همسرتون بشوند اذیت بشند.
خب درک این مسله کمی سخته، چون طرف مقابلتون حال خودشون یا خانواده اشون در ذهن شما که نبودن ، آنها اینطور برداشت کردن شما نمیتونید تصمیم بگیرید و کسی هم که در تصمیم گیریش مطمعن نباشه انسان قابل اعتمادی نیست برای همین نتونستن بهتون اعتماد کنند و دخترشون و به شما دهند.
شما این اعتماد شکستید ، پس باید اول این اعتماد و دوباره بدست بیارید، برای اینکار اول از همه باید تکلیفتون و با خودتون مشخص کنید ، ببینید واقعا جوابتون دیگه مثبت مطلق هست یا خیر! چون برای شخصیت خودتون خیلی بد میشه که اگر الان هنوز دو دل باشید و بخواهید دوباره اینقدر مصمم و جدی اقدام کنید.
چون این دختر خانم اگر برای بار دوم از جانب شما طرد بشوند با تمام ویژگی ها و کمالات خوبی که دارند ممکن اعتماد به نفسشون شدیدا بیاد پایین و همین پایین اومدن سطح اعتماد بنفس در اینده مشکلات بسیار جدی براشون خواهد داشت و همینطور اینکه از نظر روحی بشدت آسیب میبینند پس اول سعی کنید جواب خودتون صد در صد مثبت باشه. (چون دیگه مراحل آشنایی گویا به اندازه کافی قبلا طی شده پس میتوان الان یک جواب قطعی بگیرید.)
در گام دوم بنظر من ، شما شخصا خودتون با پدرشون تماس بگیرید و بگید برای برخی رفتارهاتون میخواهید توضیحی دهید، اگر گفتن تلفنی صحبت کنید بگویید ، من تلفنی نمیتونم توضیح دهم خواهشا اجازه بدید حضورا خدمت برسم حال هرکجا که شما مایلید اگر خانه سخته نمیخواهید دخترتون متوجه بشوند بیرون از منزل هم میتوانم خدمت برسم. مکان ملاقات و به خودشون واگذار کنید، خیلیم مودب و با احترام صحبت کنید حتی اگر ایشون عصبانی بودن یا تند صحبت کردن شما به هیچ عنوان کنترل اعصابتون و از دست ندهید و با آرامش و با احترام صحبت کنید.
بعد از اون در ملاقاتتون سعی کنید حتما دست خالی نروید ، مثلا دست گلی بگیرید ، چون قراره شما بابت دودل بودنتون از ایشون عذرخواهی بکنید، بهشون بگید شما قبول دارید که اشتباه کردید درسته که شما جوان بودید و غرور داشتید ولی بخشی از احتیاط شما برای اختلاف شرایط اقتصادی دو خانواده بخاطر دختر خودشون بوده ، شما نگران ایشون هم بودید همه ی نگرانی شما بخاطر غرور جوانی خودتون نبوده، بعد بهشون بگید ، دختر شما قرار بوده همسر من بشوند ، و بعد ازدواج در واقع عزیزترین شخص من در زندگی من میشدن بنابراین من حق داشتم نگران باشم که مبادا با من خوشبخت نمیشدند مبادا اون انتظاراتی که از همسرشون دارند و من نتوانم برآورده کنم، چون من دوست دارم همسرم اگر در اینده خواسته های از من داشته باشه تا حد توان براشون تهییه کنم . از طرفی دختر شما خودشون شرایط منو درک کردن ولی من ترسیدم که نکنه ایشون چون تا حالا در بهترین شرایط بزرگ شدند نتوانند شرایط سطح پایینتری و درک کنند برای همین احساس کردم ایشون ممکن هست در آینده بخاطر حضور در شرایط سطح پایینتر از پدرشون ، خودشون در کنار من خوشبخت نبینند.
و برای من هم خیلی مهمه که همسر آینده ام در کنار من احساس خوشبختی کنند ، برای همین از شما و دختر خانمتون عذرخواهم بابت این احتیاط ، من نیاز داشتم کمی بیشتر فکر کنم، در حال حاضر هم پشیمون هستم اگر من را هنوز با همین شرایطم مانند قبل میپذرید اجازه دهید دوباره با خانواده خدمتتون برسم ورگرنه باز هم امید وارم حداقل از من دلخوری به دل نداشته باشید . سعی کنید در حرفاتون این اطمینان و بهشون بدهید که شما اگر دودل بودید بخاطر خود دختر خانم هم بوده ، تا اعتماد از دست رفته اشون دوباره برگرده ، از طرفی با عذرخواهی جلوی بزرگترتون نشون دادید که شما انسانی هستید که مسولیت تصمیم اشتباهتون و کاملا پذیرفتید و از طرفی هم بهشون نظرتون با زور و اصرار تحمیل نکردید بلکه ازشون خواستید فکر کنند و تصمیم نهایی و ایشون بگیرند.
ببینید یک پدر اگر بدونند دختر شون در زندگی یک آقا پسر امنیت روحی و .... خواهد داشت میتونند راحت به آقا پسر اعتماد کنند فقط باید به این پدر حس امنیت و بدهید.
از طرفی من حس میکنم ، قبلا چون این خانم شرایطشون خیلی خوب بوده ولی گویا از نظر شما ، شما رو پسندیده بودن و راغب به ازدواج با شما بودن ،یک جورایی شما حس کردید ایشون زیادی سهل الوصول هستند برای همین هم فکر کردید تصمیم گیرنده و انتخاب کننده فقط فقط شما هستید و از طرف اون خانواده همه چی حل شده است ، برای همین هم فکر کردید شما هنوز خیلی وقت دارید برای فکر کردن ؛ ولی وقتی با پیشنهاد دوباره شما این خانواده مقاومت کردن راغب تر شدید ، چون ایندفعه سخت بدست می آیند برای رضایتشون باید تلاش کنید ، بنظرم شرایط خوبی پیش آمده هم برای شما هم ایشون ، چون اینطوری بنظر خودتون حتی بعد از ازدواج میدونید کسی همسرتون شده که به راحتی بدست نمی آمدن اما شما تونستید با ایشون ازدواج کنید برای همین یک حس قدرت و توانایی زیادی درونتون حس میکنید و برای این خانم هم خیلی خوب شده چون اینطوری شما بیشتر قدرشون و میدونید ولی اگر اون اول شما با شک و دودلی باهاشون ازدواج میکردید ممکن بود قدرشون اینقدری که الان خواهید دونست ، اون موقع درک نمیکردید.
موفق باشید امیدوارم هرچی به خیر و صلاح هردو شما هست پیش بیآید.








علاقه مندی ها (Bookmarks)