سلام
دنیایی پیچیده شده در رنج هاوسختی ها دردها ومصیبتها گرفتاریها و گمگشتگیها
همه برای من نوعی ترس و وحشتی می آورد که ناخود اگاه می خواهم تکیه گاهی داشته باشم جای امنی که در آنجا احساس آرامش کنم
نمی توانم بگویم درد ورنجی ندارم که دروغ محض است گاهی در دردهایم گم می شوم وگاهی پیدا گاهی فریاد میزنم که چرا من گاهی خاموش می شوم چون افسرده ها
اما باز هم بلند میشوم وراه می افتم با اینکه زمین خورده ام با اینکه درد کشیده ام
اما چیزی را خوب فهمیدم
در رنج ها وسختی هایی که کشیدم راه هایی برای عبور یافتم گاهی پل ساختم وگاهی پله
وتمام اینها نبود مگر با تشعشع نوری از دستهای مهربان او
تا رنجی نباشد لذتی معنا پیدا نمی کند
تا دردی نباشد خوشی وصحت معنا پیدا نمی کند
تا بی پولی وکم توانی نباشد داشته ها ارزشی پیدا نمی کنند
آری هیچ آدابی وتر تیبی مجوی
هر چه می خواهد دل تنگت بگوی
اما مهربانتر باش هم با خودت
هم با کسی که عطر مهربانیش همه جا پیچیده
ونور امیدش بر دلهای بی کسان تابیده
فقط سرت را بالا بگیر بر آسمان دلت خوب نظر کن
با خودت بیاندیش که چه فقیر وچه غنی دست از جهان خواهیم شست
پس صبر میکنم در امتحانی که او گرفت
وشکر میکنم که مرا دید واز من امتحان سختتری خواست
اگر با دیگرانش بود میلی
چرا ظرف مرا بشکست لیلی








علاقه مندی ها (Bookmarks)