با خوندن پستات ياد پدر شوهر خودم افتادم، كه اين ووزها مريضه م منم دايم ناراحتم كه چرا شوهرم همهش اونجاس و به من كن توجه ميكنه و ... خلاصه دايم بحث و دعوا و حالا هم شوهرم ميخواد كه جدا شبم