تاراي عزيزم سلام... در مورد اتفاقي كه واست افتاده . اميدوارم با ديد بازتري كه پيدا كردي در فكر آينده بهتري واسه خودت باشي .... و اما در مورد پدرت ... باباي من خيلي سال پيش وقتي من 11 سالم بود به خاطر سكته قلبي ما رو تنها گذاشت و من هنوز كه هنوزه دارم جاي خاليشو هرروز پررنگتر توي زندگيم ميبينم... خيلي خيلي عاشقش بودم ... اميدمون بود كه تو جووني خاموش شد... همه باباها اميد خونه و دختراشونن... همه باباها گلند... همه باباها دختراشون و بچه هاشونو دوست دارن مطمئن باش ... فرقشون فقط تو اينه كه بعضيهاشون به زبون ميارن بعضيهاشون نه...
نميدوني چقدر دلم ميخواست باباي قشنگم زنده بود ولي هرروز دعوام ميكرد... نميدوني چقدر دلم واسه اخمهاش تنگ شده واسه خنده هاش... قدر باباتو بدون و سعي كن به عقايدش احترام بذاري حتي اگه فكر ميكني قديميه...
ببخشش .... چون همه چيز خيلي زود دير ميشه عزيزم....








علاقه مندی ها (Bookmarks)