درورد به همه دوستان
اول از همه در پاسخ دوست عزیز خاله قزی بگم که من خانوم نیستم فشار زندگی باعث شده انقد جزییات رو بگم وگرنه من 1 ساله سکوت کردم نمیدونم شاید هم همینطور باشه و من اقتدارمو از دست دادم به هر حال حرفتون درست بود و مشاوره یک کلید واسه چاره هستش
خوب اومدم که اتفاقاتی که واسم افتاده رو بازگو کنم :بعد از اون اتفاق من دیگه بهش محل ندادم تا اینکه خودش زنگ زد و گفت کجایی و این حرفا ..من بهش گفتم ما به درد هم نمیخوریم و میخوام بیام پیش مامانت و همه چیزو بگم.فرداش رفتم خونشون بدون اینکه به رو بیارم چیزی نگقتم و معمولی حرف زدم و برگشتم اخر هفته کار داشتم و حس کردم خانومم رفتارش بهتر شده و ملایم تر برخورد میکنه شاید بخاطر اینکه از رفتارش پشیمون شده بود البته شاید..دعوتم کرد خونشون و ناهار خوردیم بعد دیدم حال خانم خوب نیست بردمش بیمارستان و برگشتیم بعد از اونجایی که حالش خوب نبود و قیلفش درهم بود مامانش فکر کرد ما بحثمون شده منو صدا زد گفت شما با دخترم مشکل داری؟گفتم چرا دروغ آره دارم بعد گفتم بهش باید باهتون مفصل حرف بزنم گفت باشه بعد از ناهار میریم بیرون و خانمم اومد گیشم گفت من همه چیز رو به مامانم گفتم گفتم با جزییات گفت نه گفتم مهم نیست من همه چیزو بهش میگم و یه فکری باید بکنیم چون ما بدرد هم نمیخوریم ..خلاصه با مامانش رفتیم بیرون میخواستم باهاش تنها حرف بزنم اما خانومم اونجا بود منم شروع کردم به گفتم از سر تا پیاز همه چیزو مشکلات خانوادگی و ارتباطش با خواهرم اول از همه مامانش گفت یکم تشر رفت که چرا مامانت و خواهرت بهش اینو گفتن اونو گفتن و .. بعد گفتم ببینید من با این چیزا مشکل ندارم مشکل جای دیگست ...گفتم دختر به من احترام نمیزاره فحش میده بد بیراه میگه که من روم نمیشه بگم به دخترش خیلی چیز گفت خوشبختانه مامانش ادم منظقی هست و مثل من فکر میکنه به دخترش گفت تو بیخود کردی به شوهرت بی احترامی کردی قضیه چاقو و دیوونه بازی هاشو گفتم مامانش داغ کرد عصبانی شد گفتم شما بگید ما چکار کنیم خانومم طبق معمول شروع کرد به داد و بیداد که چرا همش بهش حق میدی من 1 سال با خانوادش سوختم و فلان ..من گفتم قبول خانوادم خیلی جاها نباید بهت یه حرفایی رو میزدن ولی هیچوقت حق نداشتی با من اینجوری رفتار کنی .به مامانش گفتم من کافیه اسم خواهرمو بیارم دخترت منو داغون میکنه گفت نه این اشتباهه تو حق داری با خواهرت بری و بیای و رفت و آمد کنی و دوسش داشته باشی به دخترش گفت هرکسی جایگاه خودشو داره بخدا حرفاش عین حرفای من هستن .بعد مامانش گفت راهش اینه که شما که همو دوس دارین هر چی پیش اومده رو بریزید دور و از نو شروع کنید من گفتم بخدا منم همینو میخوام ولی دخترش قبولن میکنه خلاصه خیلی راحت شدم و حس کردم خالی شدم و پشیمون شدم که زودتر بهش نگفتم واقعا فکر نمیکردم مامانش انقد عاقل باشه خانومم خیلی ابروی منو برد گفت شوهرم از تو بابا داداشم خیلی میگه در حالی که خودش صد برابر گفته و من ابرو داری کردم .حالا هم اومد سرکار و ببینم دیگه چی پیش میاد و ایا مامانش میتونه عوضش کنه یا نه








علاقه مندی ها (Bookmarks)