مینای عزیزم سلام.
حالتو خیلی خوب درک میکنم. وقتی نوشته هاتو خوندم یادم خودم افتادم وقتی که مثل تو 27 ساله بودم و درست توی موقعیت تو بودم. منم توی 27 سالگی با یه مرد که چند سالی از خودم بزرگتر بود و اتفاقا مغازه دار هم بود عقد کردم.درست مثل تو بعد از یه مدت نامزدم بهم گفت قبلا کسی دیگه رو دوست داشته و بهش نرسیده و کم کم شروع کرد به مقایسه من با عشق قبلیش. من برای نامزدم هیچی کم نذاشتم. اونقدر بهش محبت کردم که خودم داشتم دیونه میشدم و آخرشم با بهونه مشروب خوردنش کارمون بهم خورد. فکر کنم ماجرامو تعریف کردم همین جا بچه ها باهام کلی همدردی کردن.
میناجون بعد از طلاقم حالم خیلی بد بود. من اولین دختر توی فامیل بودم که طلاقی بودم و کلی حرف میشنیدم. از شدت افسردگی پوستم سیاه شد طوری که خواهرام بهم میگفتن غم باد گرفتی و به زودی میمیری.
همه اون روزا گذشت و من الان 31 سالمه. دو سال بعد از طلاقم پسر داییم اومد خواستگاریم چند ماه باهاش بودم اما با اونم بهم زدم چون بعد از طلاقم فهمیدم که ارزش من چقدر هست و هر بی سر و پایی حق نداره با احساساتم بازی کنه.
مینای عزیزم الان که فکرشو میکنم مرتب افسوس میخورم که ای کاش جونیمو پای اون آدم بی لیاقت هدر نمیدادم و بیشتر به خودم میرسیدم تا رابطه بعدیمو خراب نکنم.
عزیزم این روزا میگذره و تو باید همه تجربه هاتو از این رابطه بزاری برای رابطه بعدیت.
گلم با طلاق دنیا به آخر نمیرسه بلکه راه های جدیدی جلوی پات باز میشه که میتونی ازشون بهترین استفاده هارو بکنی.
من مطمئنم که خدا مورد خیلی بهتری برات در نظر گرفته. به فدرت خدا شک نداشته باش








علاقه مندی ها (Bookmarks)