santatian عزیز شما حق دارید، متاسفانه من نمی دونم دارم چی کار می کنم، این ضربه ها در عرض چند روز خیلی شکه ام کردن. برای همین احتیاج به یه جنگل دارم..
ولی واقعا نمیدونم همسرم یه آدم دوست داشتنیه و همونطور که در ظاهر نشون میدم باید باهاش برخورد کنم و یا اینکه دارم اشتباه میکنم و این کارها به ضررم تموم میشه. اما واقعیت اینه که نمی تونم بد بودنش رو بپذیرم. نمی تونم فکر کنم که تمام این کارها رو از روی قصد انجام میده..
خوبیهاش رو می تونم باور کنم اما بدیهاش رو مثل یه طوفان زودگذر میبینم که باید رد بشه و بره! همیشه در بدترین شرایط وقتی که از دستش ناراحتم حضورش بهم آرامش میده، همیشه پیش خودش شکایت خودش رو کردم، همیشه قبل از دیدنش هیجان خاصی رو احساس می کنم، همیشه بهترین کسیه که می تونم روش حساب کنم... می دونم این همه احساساتی بودن غیر منطقیه اما در حال حاضر نمی تونم کاری انجام بدم، همسرم اونقدر خوبی داشته که من همچین حسی رو بهش داشته باشم، اما خودش نمی دونه که من واقعا چه حسی بهش دارم، نمی خوام هم بفهمه..
فقط باید سعی کنم دوباره بهش اطمینان پیدا کنم، نمی دونم دیگه چی مونده که از من پنهون کرده اما دیشب می گفت باور کن اگه چیزی رو بهت نگفته بودم یادم نبوده، یا گذاشته بودم سر فرصت مناسب بهت بگم و بعد از یادم رفته. چون می خوام بهش دوباره مطمئن بشم حرفش رو باور کردم، من می خوام همه تلاشم رو بکنم.
من در ظاهر خیلی محکم برخورد می کنم اما قبول دارم که در درونم زجر می کشم، همسرم همیشه میگه از عکس العملهام تعجب میکنه، خودم هم تعجب می کنم! معمولا در ظاهر طوری عکس العمل نشون میدم که انگار اتفاقی نیفتاده و همه چیز بر وفق مراد پیش میره، البته این عکس العملهام خیلی کمکم کرده، تونستم در فرصتی مناسب به اتفاق پیش اومده فکر کنم و راه مناسبتری پیدا کنم. شاید اون لحظه درونم حسابی به هم ریخته باشه، مثل این چند باری که درونم رو توی پستهام نشون دادم، اما ظاهرم آرومه، بعضی وقتها سعی کردم حداقل عصبانیتم رو نشون بدم، چند بار این کار رو کردم که نتیجه اش رو نوشته بودم.
نمیدونم الان واقعا نمیدونم مسائلی که مربوط به گذشته همسرم میشه چند درصد امکان داره زندگیمون رو به مخاطره بندازه؟

علاقه مندی ها (Bookmarks)