سلام.
با همسرم پیش مشاور میریم. مشاور خیلی قوی ای نیست. مثلا مثل مدیر همدردی یا خانم فرشته مهربان یا آقای sci .... ولی خوبه.
از وقتی رفتیم اتفاقای بهتری نیوفتاده. اما خب ... امیدوارم بهش.
بهمون گفته نرین شهرستان فعلن و من مدت زیادی هست که مادرم رو ندیدم. خیلی برام سخته به خصوص که مادرم زیادم حالش خوش نیست. قلبش ناراحته.
همسرم هم نمیذاره برم و خب یه اتفاقای اعصاب خورد کن دیگه ککه حال نوشتنش رو ندارم.
انگار روح و جسمم بی حس و سر و لمس شده، یا پوست کلفت شدم یا ... انگار همه چی محو و بی معنی شده.
جز اینکه اغلب ساعاتی رو در روز بی دلیل گریه می کنم و اوضاع کارم هم بهم ریخته و نامنظم شده، هیچ چی رو احساس نمی کنم... انگار خوابم. به یه بی تفاوتی و لختی رسیدم.
ولی در ظاهر به نظر میرسه دارم مقاومت می کنم!!








علاقه مندی ها (Bookmarks)