سلام مبين عزيز
دفعه پيش كه ديدم از هم خدا حافظي كردين، دلم نيومد نظرم رو بگم. ولي نمي دوني چقدر خوشحالم، كه اين فرصت دوباره براي هر دوتون پيش اومد كه دوباره شرايط هم رو بررسي كنيد. خوب اين نشون ميده كه فعل دل نشستن و داشتن تطابق در هر دو شما وجود داره. اميد وارم هر چي خيره اتفاق بافته، اگر براي هم ساخته شدين، بيشتر از اين دل هاتون آزار نبينه.
راستش دفعه قبل مي خواستم چند تا گله ازت بكنم. ( اجازه اش رو دارم؟ بله ----- خوب مثل اينكه اجازه صادر شد!!!!)
حقيقت اش از اين نوشته هاي خلاصه شما بعضي وقتا من فكر كردم، دختر داره از شما خواستگاري ميكنه! وقتي دختر يه بار عنوان مي كنه شرايط مالي براش مهم نيست، لزومي نداره با چندين بار عنوان كردن موضوع عزت نفس و غرور اون دختر رو جريحه دار بكني! شما بايد با سياست فقط گفته هاي اون خانوم رو محك بزني و ميزان فهم موضوع از جانب دختر رو با خودت مقايسه كني. مثلا اگر دختر مي گه پول براي من مهم نيست، ممكنه تا حداقل ماهي 2 ميليون مهم نباشه و براي شما كه پول مهمه تا حداكثر ماهي 2 ميليون مهم باشه. منظورم اينه كه پاسخ ها بايد توصيفي باشه، چون فهم و درك هر شخص فرق مي كنه و از عنوان ها برداشت كردن نتيجه خوبي نداره. مثلا مثال حلقه، مثال خوبي بود ولي به خواهرشون مربوط بود، نه خودشون. يا رستوران مثال خوبي بود.
من خودم به اين نتيجه رسيدم كه اگر بخوام با دختري صحبت كنم، تو اون مواردي كه دختر احتمالا حيا به خرج ميده، يا بايد غرور اش رو زير پا بزاره، خودم پيش قدم شودم و در سوالم، دو گزينه مطرح كنم، كه دختر ديگه پاسخ نده و فقط انتخاب كنه، سپس آرام ارام، در اون جهت كه دختر انتخاب كرده قدم بردارم.
يا اينكه يه مطلبي براي من مهمه، اگر بخوام بدون توضيح بپرسم، دختر خانوم ممكنه جوابي بده كه غرور اش بشكنه. براي هميم بعد از سوال پرسيدن، خودم يه توضيح ميدم. مثلا اونجايي كه مدام تكرار ميكردين اختلاف سطح مادي ممكنه مشكل ساز باشه، اگر من بودم، بعدش مي گفتم كه البته اين رو به خاطر اين موضوع مطرح نمي كنم كه سطح توقع اتون رو تو زندگي پايين بيارم، يا مثلا اگر فردا يه جفت كفش هم خواستين، روتون نشه در خواست كنين، چون از نگاه كلي مهمه ازتون مي پرسم! با اين روش علاوه بر اينكه دختر ميفهمه از فهم بالايي برخوردارين، نياز نداره كه غرور اش رو زير پا بزاره و خودش اين مطلب رو به شما تذكر بده، و شما هم احتمالا ناراحت شين!
فكر كنم يكم بد توضيح دادم، ولي اميدوارم منظورم رو گرفته باشي و سو برداشت نشه.
يه توضيح كوتاه هم براي اينكه چرا بايد غرور دختر نشكنه، بدم. براي من مهم كه دختر يكم سخت بدست بياد، و موضع بلندي داشته باشه. چون در غير اينصورت ممكنه زود از چشم بيافتد. يا مثلا در زندگي نا خودآگاه در بين بحث ها به او سركوفت زده شود كه خودت خواستي، يا خودت كوتاه آمدي يا خودت گفتي!
تو باقي مسايل خيلي چيزا ازت ياد گرفتم. بابت اش ازت سپاسگذارم. چيز هايي هم كه گفتم صرفا نظرم بود، ممكنه درست نباشه، و عنوان گله گذاري صرفا بياني طنز داشت.
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
يه مطلبي از ورود مسايل كاسب كارانه به روند خواستگاري بدم.
خودم شخصا اجتناب مي كنم از اينكه از ترفند ها و روش هايي كه تو جامعه و بازار ياد گرفتم، براي امر مقدس ازدواج استفاده كنم، چون ازدواج به روح پاك و زلال نياز داره.
من خودم هيچ وقت نتونستم تو بازار ريسكي بكنم كه از توان سرمايه خودم بيشتر باشه. يا كارم رو گسترش بدم طوري كه از توانم خارج باشه. مطمين ام اگر بعضي جاها ريسك مي كردم، الان موفق تر بودم. ولي به خاطر سرمايه اندك با رشد آهسته، نتونستم ريسك كنم. چون اگر چكي ميكشيدم، فقط توان مالي خودم رو لحاظ ميكردم.
مطمين بودم اگر پدر من پول دار بود. يعني فقط پول دار بود ( من هيچ توقع مالي از ايشون ندارم چه پول دار باشن چه نباشن) دلگرمي ( فقط دلگرمي ) اينكه فقط يكي هست كه ممكنه تو روز هاي سخت بهم كمك مادي و معنوي كنه، حتما ريسك هاي بزرگتر ميكردم و قطعا موفق تر بودم.
حالا به نظرم اگر واقعا شما هم توقعي از شخصي نداري، مطمين باش، حضور فرد يا افرادي كنار شما بهت اعتماد به نفس ميده. نشست و بر خواست با بزرگان بهت اعتماد به نفس ميده، راه هاي بهتري رو پيش پات مي زاره. چه بسا شما از اونها بهتر باشي، فقط شرايط اينطور ايجاب كرده كه شما درآمد فعلي ات از اونا كمتر باشه!
سعي كردم، از دو ديدگاه نظرم رو بدم. يكي خانواده و يكي بازار
در انتها يه قصه كوتاه مديريتي برات مينويسم،
روي نيمكتي در پارك نشسته بود و سرش را بين دستانش گرفته بود و به اين فكر ميكرد كه آيا ميتواند شركتش را از ورشكستگي نجات دهد يا نه. بدهي شركت خيلي زياد شده بود و راهي براي بيرون آمدن از اين وضعيت نداشت. طلبكارها دائماً پيگير طلب خود بودند. فروشندگان مواد اوليه هم تقاضاي پرداخت بر اساس قرارداهاي بسته شده را داشتند.
ناگهان پيرمردي كنار او روي نيمكت نشست و گفت: «به نظر مياد خيلي ناراحتي.»
بعد از شنيدن حرفهاي مدير، پيرمرد گفت: «من ميتونم كمكت كنم.»
نام مدير را پرسيد و يك چك براي او نوشت و داد به دستش و گفت: «اين پول رو بگير. يك سال بعد همين موقع بيا اينجا و اون موقع ميتوني پولي كه بهت قرض دادم رو برگردوني.» بعد هم از آنجا دور شد.
مدير شركت در حال ورشكستگي، يك چك 500000 دلاري در دستش ديد كه امضاء جان دي. راكفلر داشت، يكي از ثروتمندترين مردان روي زمين.
با خود فكر كرد: «حالا ميتونم تمام مشكلات مالي شركت رو در عرض چند ثانيه برطرف كنم.»
اما تصميم گرفت فعلاً چك را نقد نكند و آن را در جاي امني نگه دارد. همين كه ميدانست اين چك را دارد، اشتياق و توان تازهاي براي نجات شركت پيدا كرد. توانست از طلبكاران براي پرداختهاي عقبافتاده فرصت بگيرد. چند قرارداد جديد بست و چند سفارش فروش بزرگ دريافت كرد. در عرض چند ماه توانست تمام بدهيها را تسويه كند و شركت به سودآوري دوباره رسيد.
دقيقاً يك سال بعد از اتفاقي كه در پارك برايش پيش آمده بود، با چك نقد نشده به پارك رفت و روي همان نيمكت نشست. راكفلر آمد اما قبل از اينكه بخواهد چك را به او بازگرداند و داستان موفقيتش را براي او تعريف كند، پرستاري آمد و راكفلر را گرفت و فرياد زد: «گرفتمش!» بعد به مدير نگاه كرد و گفت: «اميدوارم شما را اذيت نكرده باشد. اين پيرمرد هميشه از آسايشگاه فرار ميكند و به مردم ميگويد كه راكفلر است.»
مدير تازه فهميد اين پول نبود كه شرايط او را تغيير داد بلكه اعتماد به نفس به وجود آمده در او بود كه قدرت لازم براي نجات شركت را به او داده بود.
در ضمن با صحبت هاي فدايي هم موافقم.
موفق و سربلند باشي








)

علاقه مندی ها (Bookmarks)