
نوشته اصلی توسط
Farzam_48_vekaalat
فرداش دلم قرص شد که از ته قلبم میخوامش و به هیچ وجهی نمیتونم فراموشش کنم . میدونستم اگه بخوام به دستش بیارم باید دور دوستامو ؛ حتی بخش عظیمی از احترام کاریمو ؛ خانوادشو و دوستی این همه سالم با مادرش و خانوادش رو ؛ میبایست دور همگی اینهارو یه خط قرمز میکشیدم / اما هر چی بیشتر به این دختر فکر میکردم بیشتر با خودم میگفتم به دست آوردنش میرزه به تمام این مشکلات. طبق ماده ی 1043 قانون مدنی ؛ عقد نکاح دختر باکره *باید* با اخذ اجازه ی پدر یا جد پدری باشد و اگر به دلایلی که قانونی نباشد (دلایل شخصی) ولیه دختر مخالفت کند و به هیچ وجه راضی نشود . میتوان با معرفی کامل به دادگاه و تعیین مهریه ی توافق شده و بررسی موضع با اخذ اجازه از دادگاه اقدام برای ثبت ازدواج کرد . که گرفتن این اجازه از دادگاه وقت ، برای من هیچ کاری نداره.... تا شب ؛ انقدر خیال پردازی کردم که کاملا از موضع خودم مطمین شدم . فقط میموند پسرم .
با وجود سختی های زیادی که میدونستم برام داره بالاخره تصمیم گرفتم در مورد احساس واقعی پسرم ؛ باهاش صحبت کنم . خیلی خلاصه بگم . همه ی رویاهام و کورسوی نور امیدی که داشتم ؛ فروریخت : گفت که از ته قلبش این دختر رو دوست داره و برای آینده ای روشن باهاش رویا پردازی کرده و برای ازدواج میخوادش.
ابتدا با دلیل و مدرک و منطق خواستم بهش تفهیم کنم که علاقه اش یه علاقه ی سطحی و زودگذره چون سن و سالش کمه و اینکه اون دختر هم ازش بزرگتره و خانوادش مخالفت میکنن! ( خودم میدونستم که دلایلم از سر عقل و منطق نیست و بیشتر از سره چیه.... ؛ از این خودخواهی ؛ خودمو سرزنش میکردم) صد البته که پسرم قبول نکرد و شروع کرد به بهانه تراشی و دلیل و برهان و استدلال به اینکه ، من هم از مادرش کوچکتر بودم و این موضوع براش ابدا اهمیتی نداره . به هیچ عنوان به حرفها و استدلالهای من اهمیت نمیداد و روی خواسته ی خودش و عشقش پافشاری میکرد و من هم برای اولین بار طی این سالها خونسردی خودم رو از دست دادم ؛ به شدت عصبانی شدم ؛ محکم مشتمو کوبیدم روی میز و گفتم : بس کن این حرفهای بچه گونرو ؛ تو سره جمع 3 ساعت هم با این دختر هم کلام نبودی که حالا دم از عاشقی میزنی و از ادامه ی حرفهاش بازداشتمش ؛ حرفهاش در مورد اون دختر به شدتی باور نکردنی آزارم میداد و این رفتار خشونت آمیزم باهاش برای اولین بار ؛ سخت رنجوندش و از خونه بیرون رفت . شب گذشت و صبح اومد و آقا تا همین الانم برنگشته .
علاقه مندی ها (Bookmarks)