من سراسر زندگیم خاطرات عاشقانس با همسرم
اما تازه ترینش که خیلیم حالمو خوب کرده بگم
هفته ی پیش همسرم چندروز مطبو تعطیل کرد و برنامه مسافرت شمال گذاشت میدونه که من چقدر عاشق دریا و طلوع افتاب تو ساحل هستم
وقتی رسیدیم کلی گشت تا تونست یه ویلا تمیز کنار ساحل پیدا کرد خیلی خسته بود اما فورا وسایلا رو گذاشتو باهم رفتیم کنار دریا
تا هوا حسابی تاریک تاریک شد اونجا بودیم خسته و کوفته برگشتیمو و شب سرمو گذاشتم رو پاهاش و اونم موهامو ناز کرد اصلا نفهمیدم کی خوابم برده بود صبح ساعت پنج و نیم بیدارم کردو و بهم گفت بدو بریم کنار ساحل که طلوع خورشیدو ببینی
گرگ و میش بود و صدای موج دریا تو ساحل شنی واقعا معرکه بود مخصوصا اینکه ساحل خلوته خلوت بود بهم گفت کفشاتو دربیار و شلوارتو بالا بزن بریم تو اب
تو اب نزدیک ده دقیقه محکم بغلم کردو و تو گوشم حرفایی بهم زد که تاعمر دارم فراموش نمیکنم و بعدشم با پای برهنه دست تو دست هم کنار ساحل کلی قدم زدیم و گاهیم یواشکی منو یه بوس کوچیک میکرد سراسر سفرمون لحظه به لحظش برام خاطره عاشقانه شده
بعضی وقتها ادم لحظه هایی تو زندگیش پیش میاد که دوس داره زمان متوقف بشه و همونجا بمونه تو این سفر بارها این حس رو داشتم
شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن
زندگی شگفت انگیز است اگر بدانید که چطور زندگی کنید
علاقه مندی ها (Bookmarks)