سلام.
من فقط میخوام یه تجربه رو عرض کنم و به قولی سخنی از ره دل داشته باشیم. پیشاپیش سنگینی سخنم رو ببخشید.
دوست من عاشق یک مرد هم سن و سال شما بود. یعنی با هم دوست نبودیم. این بهانه ای برای دوستیمون شد. به حد جنون میپرستیدش و میگفت عشق به سن و سال نیست و متاسفانه وارد روابط بدی هم با این آقا شده بودن. اون آقا هم آقایی بسیار ثروتمند و خوش پوش بود.
خلاصه کنم کلام رو.... برای من فقط یک ماه زمان برد تا ایشون رو از اون همه علاقه و عشقش منصرف کنم. چون من بعد های دیگه ای از زندگی رو بهش معرفی کردم که توجه نکرده بود. برعکس هرچی سعی میکرد اون عشق رو تو دلش حفظ کنه نمیتونست. چون دست بالا دست زیاده!
اتفاقا یکی دیگه از دوستام عاشق مردی بود که ده سال ازش بزرگتر بود و یه ازدواج ناموفق داشت. بسیار عصبی ، حساس و متعصب و منزوی! خانواده دختر شدیدا مخالف بودن. دنبال دریافت صلاحیت از دادگاه برای ازدواج بدون اجازه ی پدر و مادرش بود. خلاصه اونم روزی نیم ساعت مکالمه بسش بود تا مجابش کنم راهش صحیح نیست. و البته طولی نکشید که با پسری نامزد کرد و همیشه بابت اون مورد ازم قدر دانی میکنه!
من چندان واسطه امر خیر نبودم. اما نظر خیلی ها رو در مورد مثلا "عشقشون" عوض کردم و از یک رابطه اشتباه بیرون کشیدم. (دو به هم زن)
میدونید چرا؟ چون قبل از اونها بارها و بارها خودم رو از روابط غلط نجات دادم. همین پیش پای شما از شدیدترین وابستگی ممکن خارج شدم.
دشوار نیست چون اولین چیزی که یک علاقه رو متزلزل میکنه ضعف هاشه.
تجربه آوردم واستون که فکر نکنید آره قید همه چیز رو زدیم و به هم رسیدیم و تمام! ما برای عشقمون ایثار کردیم و جنگیدیم و حالا خوشبخت ترین زوج جهانیم! بله، شما همچین تجربه ای داشتید و موفق بودید و فکر میکنید همیشه جواب میده. اما هر گردی گردو نیست.
و همه چیز به اینجا خلاصه نمیشه. مساله از جایی شروع میشه که اگه پسرتون هم با این مورد کنار بیاد تا عمر دارید شک و تردید عین خوره به جونتون میوفته. نکنه وقتی من نیستم پسرم میره مخش رو بزنه؟ نکنه از پسرم بیشتر خوشش بیاد؟ من هر روز کم توان تر میشم و اون هر روز برومند تر و جذاب تر، چرا با هم میخندن؟ و البته تمام اینها یه دعوا در پی داره. دنیای واقعی خیلی با ایده آل فرق میکنه. شاید شک هاتون محقق هم بشه. همین حالا آثاراش رو در خودتون میبینید!
و حالا اگه کنار نیاد و ترکتون کنه! بهتره بدونید عذاب وجدان بزرگترین علاقه ها رو هم نابود میکنه. چون نمیذاره زندگی کنید، نمیذاره لذت ببرید. مثل بیماری یا تهوع شدیدی که لذیذ ترین غذا هارو پس میزنه. خانوم های حامله شاید خوب درک کنند که از غذایی که توی تهوع میخورن برای همیشه متنفر میشن. چون به زودی اون رو عامل حال بد و خاطرات بدشون میدونن.
بازم دارم با تجربه عرض میکنم حضورتون نه علمی و روانشناختی! وای به اون روزی که حس کنی خدا رو سر این معامله باختی نه حتی فرزندت رو! چون هر بار یاد خدا بیوفتی چهره پسرت میاد مقابلت.
ولی آه میدونم تا این راه رو نرید مجاب نمیشید. یاد کیلیپی افتادم. دو تا گوره خر کنار یه مرداب بودن. جسمی روی آب شناور بود. یکیشون میگفت این چوبه، یکیشون تمام تلاشش رو میکرد تا به دیگری بفهمونه تمساحه ولی دیگری توجیهاتی حتی علمی میاورد که بگه نه این یه چوب شناور روی آبه. آخر سر تمساح گورخر اولی رو خورد و اون یکی باور کرد که چوب نیست و تمساحه... یه گور خر دیگه اومد، حالا هرچی این سعی میکرد بهش بفهمونه تمساحه اون میگفت نه این چوبه و واسش دلیل میاورد و این ماجرا ادامه داشت.
بله، خیلی ها به من گفتن این که از دور میبینی چوب نیست، تمساحه، ولی من خیلی ادعام میشد که حالیمه و حواسم جمع و مثل بقیه نیستم! تا اینکه به چشم دیدم و تاوان سختی دادم. حالا هرچی من به شما بگم این تمساحه احتمال 99% توجیهات خودتون رو میارید و میگید چوبه! میدونید چرا؟ چون تو این حال که باشی دوست نداری باور کنی تمساحه... چون باور های قشنگی بهش متصل اند، چون یه جان تازه گرفتی، چون تا حالا تلاش نکردی احساس های ناب و زیبا تجربه کنی و توی پول و شهرت و شغل و ظواهر زندگی پیله کرده بودی، حالا تقدیر چیزی برات پیش آورده که منتظرش بودی و دوست نداری از دستش بدی! چون فکر میکردی توی نعمتی اما توی نعمت نبودی. و باز اینا رو هم از تجربه میگم. چون منم یه دختر 24 ساله ام، خونه دارم، ماشین دارم، شغل و شهرت دارم، اما در به در دنبال آرامشم. چیزی که بهم حیات بده. قبلا منتظر سرنوشت بودم. اما حالا دیگه نه. حالا تمام تلاشم رو میکنم تا خودم برای خودم آرامش، خوشبختی، عشق و محبت و شادی رو به ارمغان بیارم. دل به سرنوشت و پیشنهاد های پوچش نمیبندم. از هر فرصتی برای خوشبختی خودم استفاده میکنم.
مثلا اگر مورد شما برای من پیش میومد، میترسیدم، میلرزیدم، سست میشدم، اما از هم نمیپاشیدم، درست مثل پروانه ای که از پیله در میاد خوشبختی خودم رو در خشنودی خدا و حضور و لبخند فرزندم جست و جو میکردم. گاهی گذشت انسان رو از وصال خوشبخت تر میکنه. با هر بار یادآوری کارت احساس غرور میکنی، با هر لبخند پسرت به خودت میبالی، هرجا حرف گذشت و فداکاری میشه به خودت افتخار میکنی، هر پاسخ متقابلی که از جهان میگیری (که حتما هر عملی عکس العملی از جهان داره) خدا رو شکر میکنی. پخته تر و قدرتمند تر میشی...
این موارد معمولا وقتی کیفیت و عمقش به آدم روشن میشه که ازش فاصله بگیره.
من نمیتونم برای شما نسخه ای بپیچم. اما توصیه میکنم: حداقل یک مدت از این مسئله فاصله بگیرید و فکر کنید. (چون وقتی درگیر موضوعی هستید عقل از کار میوفته) و قبل این مدت هم اصرار و تعجیل بر پاسخ دادن به عرایض بنده نداشته باشید. ضرر که نمیکنید؟ میکنید؟
تنها نفس خداست که اگر بر گل دمیده شود انسان می آفریند.
علاقه مندی ها (Bookmarks)