من خیلی وقته که خاطره ی خوبی تو زندگیم ندارم
چند تا خاطره که تو ذهنم مونده مال دوران نامزدیمون هست ( هشت سال پیش)
موقعی که نامزد کردیم شوهرم سرباز بود و هر ماه یا دو ماه یک بار میمومد مرخصی
ولی یه بار خیلی طول کشید و بهش مرخصی نمیدادن و منم که دلتنگ بودم و هر چقدر پادگانشون زنگ میزدم یا میگفتن کار داره یا دوستاش بهونه ای میاوردن که اینجا نیست و منم که خیلی نگران شده بودم فرداش تو خونه نشسته بودم صدای زنگ اومد و دیدم که بله ایشون خواستن منو سورپرایز کنن و به همه دوستاش سپرده بوده که نگن اومده مرخصی
منم که خیلی غافلگیر شده بودم و خوشحال از اومدنش
خیلی خاطره ی دلچسبی بود که همیشه تو ذهنم هستش







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)