جمعه ای که گذشت یه دلخوری بین من و همسری پیش امد و تا ظهر اون روز رو ما در جنگ سردبه سر بردیم، اکثراً سکوت حکم فرما بود و چند کلمه ای هم که رد و بدل شد کلماتی بود، بدون احساس. (هر دو، طرف مقابل رو مقصر قضیه می دونستیم)
خلاصه دم ظهر آشتی کردیمو روح دوباره به زندگیمون برگشت و یه جمله عاشقانه ای که از همسرم شنیدم این بود که گفت "چقدر دلم برات تنگ شده بود"،
البته این جمله بود که شعله جنگ سرد بین ما رو خاموش کرد، و البته منم دلتنگش شده بودم، با این که کنار هم بودیم اما دلتنگ هم شده بودیم.
خداییش این جملش یخ تنم رو آب کرد.
(نکته این خاطره: در دلخوری های بوجود آمده نیاز نیست که برای آشتی حتماً تقصیر رو به گردن بگیریم، ولی نباید هم قهر رو طولانی کرد، با این جملات میشه به این کاووس پایان داد.)







به سر بردیم، اکثراً سکوت حکم فرما بود و چند کلمه ای هم که رد و بدل شد کلماتی بود، بدون احساس. (هر دو، طرف مقابل رو مقصر قضیه می دونستیم)
و روح دوباره به زندگیمون برگشت و یه جمله عاشقانه ای که از همسرم شنیدم این بود که گفت "چقدر دلم برات تنگ شده بود"،
البته این جمله بود که شعله جنگ سرد بین ما رو خاموش کرد، و البته منم دلتنگش شده بودم، با این که کنار هم بودیم اما دلتنگ هم شده بودیم.
پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)