به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 564

Threaded View

  1. #11
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    شنبه 27 اردیبهشت 04 [ 12:05]
    تاریخ عضویت
    1390-2-14
    نوشته ها
    1,634
    امتیاز
    43,486
    سطح
    100
    Points: 43,486, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 13.0%
    دستاوردها:
    SocialOverdriveVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکرها
    5,992

    تشکرشده 8,211 در 1,575 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    369
    Array
    بعد از دو هفته سفر ایران گردی با کلی تجربه وخاطره. همه چیز درهم بود.

    وقتی خاطراتو مرور می کنم با اینکه یک سفر متفاوتی بود و خیلی اذیت شدم اما پر بود از خاطرات عاشقانه.

    مشهد که بودیم به ذهنم رسید یک روز خاطره انگیز و خاص ایجاد کنم . مادر همسرم با ما بود . هر موقع بیرون می ریم اونقدر بچه ها وقتمون رو پر می کنند که از خودمون غافل می شیم ، یک شب گفتم چقدر دلم می خواد با همسرم تنها برم حرم ویک زیارت دلچسب داشته باشم.

    مادر همسرم خدا خیرش بده زود مطلبو گرفت گفت فردا صبح زود بیدار بشید برید حرم من از بچه ها مراقبت می کنم.
    صبح زود با همسرم رفتیم حرم ، بعد از یک زیارت دلچسب رفتیم کتابفروشی حرم ، یک قرآن جیبی نفیسی بود که نظرم رو جلب کرده بود اما قیمتش بالا بود .

    همسرم گفت دوستش داری گفتم خیلی ، اما ان شا الله یه وقت دیگه. همسرم قرآن رو خرید . من هم گذاشتمش روی قلبم و بوسش کردم.

    توی راه که پیاده روی می کردیم بوی ساندویچی ها پیچیده بود توی خیابون با اینکه گرسنه ام نبود اما به یاد روزهای اول ازدواجمون گفتم خیلی وقته دو نفری نرفتیم غذا بخوریم گفت آخه نامردیه بدون بچه ها بریم رستوران. گفتم خوب یه غذای سبک مثلا ساندویچ دیگه چیزی نگفتم . بعد از یک ساعت بازار گردی منو برد توی یک ساندویچی دو تا ساندویچ سفارش داد.

    قرآن رو در آوردم گفتم این هدیه برام خیلی با ارزشه برام اولش مطلب بنویس ، و شروع به نوشتن کرد ، برق رو توی چشماش می دیدم هر چه آقای فروشنده می گفت آقا ساندویچ هاتون آمادست همسرم دست از نوشتن برنداشت تا مطلب رو تموم کنه.

    ساندویچ ها رو خوردیم . قرآن کنارمون. حرم روبه رومون. قلب هامون پر از عشق و هیجان روزهای اول آشنایی مون.

    پ.ن. درخت عشق زندگی احتیاج به مراقبت و یک ذهن خلاق و پویا داره . از لحظات ساده و روزمره زندگی می توان لحظات ناب و لذت بخش درست کرد.

  2. 13 کاربر از پست مفید بی نهایت تشکرکرده اند .

    donya. (چهارشنبه 11 شهریور 94), Farzam_48_vekaalat (سه شنبه 17 شهریور 94), khaleghezey (چهارشنبه 11 شهریور 94), m.reza91 (پنجشنبه 12 شهریور 94), p65 (شنبه 14 شهریور 94), Pooh (یکشنبه 15 شهریور 94), فاطمه بانو (یکشنبه 15 شهریور 94), کلانتر جو (چهارشنبه 25 بهمن 96), مصباح الهدی (چهارشنبه 11 شهریور 94), yasna1990 (پنجشنبه 12 شهریور 94), بارن (جمعه 07 اسفند 94), شمیم الزهرا (یکشنبه 15 شهریور 94), صبا_2009 (شنبه 14 شهریور 94)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 18:01 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.