به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 564

Threaded View

  1. #11
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    جمعه 12 مهر 98 [ 23:18]
    تاریخ عضویت
    1394-1-17
    نوشته ها
    172
    امتیاز
    7,231
    سطح
    56
    Points: 7,231, Level: 56
    Level completed: 41%, Points required for next Level: 119
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class5000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    411

    تشکرشده 310 در 114 پست

    Rep Power
    44
    Array
    من همیشه دوست داشتم تو این بخش مطلب بنویسم اما نمیشد تا اینکه جناب به دنبال خوشبختی و جناب مدیر این امکان رو فراهم کردن که از هردو جناب ممنونم.
    البته اینم بگم که من خاطرات عاشقانه زیادی با همسرم ندارم ولی یه خاطره ای که امسال همسرم برام رقم زد جز بهترین روزهای ازدواجم شد.
    تولد من چند وقت پیش بود و چون تولد پارسالم به یمن حضور مادر همسرم و دفاع های بیجای همسرم به بدترین تولد روزهای زندگیم تبدیل شد و امسال هم کلی از همسرم دل گیر بودم انتظار هیچ چیزی رو ازش نداشتم.حتی انتظار یه تبریک!!!
    یه روز خونه مادربزرگم توی ماه رمضون افطاری دعوت بودیم و هنوز یه هفته تا تولدم مونده بود.بعد افطار داشتیم سریال دردسرهای عظیم رو همه با هم تماشا میکردیم همونجاهایی که در مورد مسعود پدر بهار صحبت میکردند و همسر من باز دوباره شروع کرده بود به صحبت که عجب مرد بی غیرتی مادرشو به خاطر یه زن ول کرده رفته و من سکوت کرده بودم تا رسید به مادربزرگ که روی صندلی راک نشسته بود یه دفعه بی هوا گفتم آخ که من چقدر صندلی راک دوست دارم.اصلا عاشقشم چقدر خوشگله این صندلی!!!
    هیچی دیگه گذشت و رسیدیم به روز تولد.همسرم گفته بود میاد خونمون.ساعت تولد منم 8 شبه..
    یه دفعه دیدم زنگ آپارتمانو زدن از تو چشمی دیدم که همسرمه.در رو باز که کردم اصلا باورم نمیشد... یه صندلی راک خیلی خوشگل که با کلی روبان و بادکنک و یه دسته بزرگ رز سرخ و دو تا شمع که عدد 23 رو نشون میدادن و روشن بودن جلو در بود.به خواست همسرم همونجا شمعا رو فوت کردم چون داشتن اب میشدن. وقتی صندلی رو آورد توی خونه دیدم ساعت 8 و دو سه دقیقه است.خیلی از اینکارش خوشحال شدم و تا مدت ها شیرینی این کار با وجود ناراحتیا زیادم ازش برام مونده و هروقت ازش ناراحت میشم یاد این کارش میفتم و از خوشحالی میخوام که غش کنم!!!

  2. 10 کاربر از پست مفید donya. تشکرکرده اند .

    Farzam_48_vekaalat (سه شنبه 17 شهریور 94), khaleghezey (سه شنبه 10 شهریور 94), فاطمه بانو (سه شنبه 10 شهریور 94), کمال (سه شنبه 10 شهریور 94), گیسو کمند (سه شنبه 10 شهریور 94), مصباح الهدی (سه شنبه 10 شهریور 94), yasna1990 (چهارشنبه 11 شهریور 94), آخیش (سه شنبه 10 شهریور 94), بارن (شنبه 08 اسفند 94), شیدا. (سه شنبه 10 شهریور 94)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 23:17 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.