من همیشه دوست داشتم تو این بخش مطلب بنویسم اما نمیشد تا اینکه جناب به دنبال خوشبختی و جناب مدیر این امکان رو فراهم کردن که از هردو جناب ممنونم.
البته اینم بگم که من خاطرات عاشقانه زیادی با همسرم ندارم ولی یه خاطره ای که امسال همسرم برام رقم زد جز بهترین روزهای ازدواجم شد.
تولد من چند وقت پیش بود و چون تولد پارسالم به یمن حضور مادر همسرم و دفاع های بیجای همسرم به بدترین تولد روزهای زندگیم تبدیل شد و امسال هم کلی از همسرم دل گیر بودم انتظار هیچ چیزی رو ازش نداشتم.حتی انتظار یه تبریک!!!
یه روز خونه مادربزرگم توی ماه رمضون افطاری دعوت بودیم و هنوز یه هفته تا تولدم مونده بود.بعد افطار داشتیم سریال دردسرهای عظیم رو همه با هم تماشا میکردیم همونجاهایی که در مورد مسعود پدر بهار صحبت میکردند و همسر من باز دوباره شروع کرده بود به صحبت که عجب مرد بی غیرتی مادرشو به خاطر یه زن ول کرده رفته و من سکوت کرده بودم تا رسید به مادربزرگ که روی صندلی راک نشسته بود یه دفعه بی هوا گفتم آخ که من چقدر صندلی راک دوست دارم.اصلا عاشقشم چقدر خوشگله این صندلی!!!
هیچی دیگه گذشت و رسیدیم به روز تولد.همسرم گفته بود میاد خونمون.ساعت تولد منم 8 شبه..
یه دفعه دیدم زنگ آپارتمانو زدن از تو چشمی دیدم که همسرمه.در رو باز که کردم اصلا باورم نمیشد... یه صندلی راک خیلی خوشگل که با کلی روبان و بادکنک و یه دسته بزرگ رز سرخ و دو تا شمع که عدد 23 رو نشون میدادن و روشن بودن جلو در بود.به خواست همسرم همونجا شمعا رو فوت کردم چون داشتن اب میشدن. وقتی صندلی رو آورد توی خونه دیدم ساعت 8 و دو سه دقیقه است.خیلی از اینکارش خوشحال شدم و تا مدت ها شیرینی این کار با وجود ناراحتیا زیادم ازش برام مونده و هروقت ازش ناراحت میشم یاد این کارش میفتم و از خوشحالی میخوام که غش کنم!!!![]()










پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)