اوایل عالی بود حتی با پدر خانومم مثل دو تا دوست بودیم ولی حسادت برادر خانومم و خصوصا خانومش باعث شد.تمام کارها رو به من میداد خیلی بهم اطمینان داشت پدر خانومم بعد جریان خونه ازش بدم اومد بهرحال آدم باید تو مشکلات و... همدیگه رو بشناسه.منم آدمی هستم که دورو نیستم اگر از کسی بدم بیاد یا رو در رو بهش میگم یا اینکه با رفارم بهش میفهمونم که کارش بد یود سر همین مسله برارد خانتومم از اب گل آلود ماهی گرفت اختلاف ما رو زیاد کرد یه ادم علافه 24 ساعته تو قهوه خونه است و بساط قلیون!با اینکه زن و بچه داره بازم ول نمیکنه وقتی ساخت وساز خونه تموم شد پدر خانومم با من مشورت کرد که خونه رو چیکار کنیم ما گفتیم بفروش یه مغازه بگیر تازه بازنشست شدی بزار برات درامد زا باشه من و داداشش که عموی خانومم باشه و پیش همه خیلی احترام داره گفتیم به پسرت نده شما با این کارت باعث میشی تنبل تر بشه همینم شد از دوتا خونه یکی رو داده نشسته شد علاف تر!ما هم شدیم آدم بده که چرا تو گفتی به این نده!حالا هم داره چوبش رو میخوره باید یه خورده برای اون خونه به طرف سازنده پول بده حدود 40 مکیلیون پول نداره بده خونه رو گذاشتن گرو بانک بانکم چند بار اخطار و تا 10 روز مهلت داده اگر نده خئونه رو بانک بر میداره خلاصه میگن چوب خدا صدا نداره همینه منم با اینکه ناراحت شدم ولی از یه طرفم ته دلم خوشحالم که بالاخره چوب بدیهایی که به من کرد رو داره میخوره یکی دوتا مسله دیگه هم بود که بازم میگم خلاصه خانومم الان میکه اون پشیمونه باید کمکش کنی و... منم زیر بار نمیرم میگم چرا؟زمانی که من مشکل داشتم چرا کمک نکرد؟یه بارم خواهر خانومم که مجرد است با یه پسر دوست شده بود بهبهونه خونه ما میرفت سر قرار.! خانومم رو دعوا کردم که دوستی این خواهرت هوسه بگو مارو قاطی این مسایل نکنه الکی خونه ما نیاد لب پنجره هی سره رد بشه ما آبرو داریم! خلاصه بعد 4سال پسره اینو گذاشته بود سر کار و خواستگاری نیمرفت بارها گفتیم بهش اونم شد دشمن ما.!بعد جالب تر شد قضیه مادر خانومم قاطی شد . یه کار اشتنباه میکرد با دخترش ک خواهر خانومم باشه میرفت سر قرار!!مثلا میخواست اینطوری خیر سرش کنترل کنه بارها به خانومم گفتم بهش بگو خجالت بکشه یعنی چی اینکارا ما همچین چیزایی نداریم تو خانوادمون خانومم بهش گفت که شوهرم فهمیده برگشت گفت که به کسی مربوط نیست هر کس بخواد خونه ما جنگ بندازه نیاد اصلا اینجا!!سر جریان خونه من بد شده بودم بین اینا اینم اضافه شد خلاصه باز دلم میسوخت باجناقم رو کشیدم جلو گفتم غیر مستقیم به باباشون بفهمون اونم رفته بود گفته بود غیر مستقیم که دخترنت سروگوش میجنبونه حواست بهت باشه پدر خانومم هم گفته بود بهش مدرک داری!کلی نارحت شده بود آخرم گفته بود دخالت نکن تا یک ماهم براش قیافه گرفته بود! همون شد سر همون ماجرا هم مادر خانومم نسبت به من بدش میومد اونم به دشمن های من اضافه شد پشت سر من هی میرفت پیش پدر خانوممم صفحه گذاشت .تا این که همین چند روز پیش بین خاهور خانومم و اون پسر اختلاف شدید شد و به هم زدم پسره با قمه اومده بود خونه پدر خانومم یهو دیدم پدر خانومم زنگ زده به من پاشو زود بیا کلی ترسیدم گفتم پس چی شده بعد رفتم و فهمیدیم پسره با قمه میاد تو کوچه میزنه به در با موتور در میره بعد با پدر خانومم درگیر شده لفظی. به پدر خانومم گفتم شما مگه نمیدونستی؟گفت نه!تو دلم گفتم تف تو روت مگه باحجناقم بهت نگفت خلاصه دیدم عصبانیه نخواستم بیشتر بهش فشار بیارم ناراحتی قلبی داره گفتم الان بخاطر هیچی دیواری کوتاه تر از من نیست خونش میفته گردن من!بهرحال گفتم ما به مادر بچ ها گفتیم اون گفت به شما مربوط نیست!!خلاصه کلام خانومم اون شب به خانومم گفتم بریم گفت من میمونم اینجا چشم غره رفتم بهش و رفتم خونمون .خانو.مم موند خونشون با بچه 3سالم!!فرداش باهاش دعوا کردم حسابی درگیری شدید. که چرا موندی!چرا حرف من حرف نیست چراب؟به تو چه مربوطه .؟میرفتی وسط دعوا بچه یه طوریش میشد چه جوابی داشتی؟بخاطر اینه که میگم خانومم زندگی مارو فدای زندگی اینا کرده!!خدا رو 100 هزار مرتبه شکر تو همین یک ماهه هر چی بلاست سرشون اومده تمام بدیهای که به من کردن رو دارن میخورن.خانوم من هم از این نارحته که من چرا کمکشون نمیکنم الان!واقعا که!خیلی خیلی ماجرا دارم امروز میخاوستم برم پیش عموی خانومم مسله رو در میون بزارم اون با من خیلی راحته و تمام مسایل ما رو میدونه و خیلی حمایتم میکنه امیدوارم با صحبت های اون با خانومم بفهمه که باید زندگی خودش رو داشته باشه نه زندگی کس دیگکه رو قاطی زندگیمون کنه!!اوایل تا بینمون دعوا میشد با یه لبخند همه چیز یادم میرفت .ولی از 3-4 روز پیش بعد سفر باور کنین نسبت به خانومم یه طوری هستم احساس میکنم دیگه ازش خوشم نمیاد یا اینکه خیلی کم بهش علاقه دارم.باور کنین من آدم اهل خانواده هستم یه لباس درست حسابی برای خودم ندارم میگم بزار اینا راحت باشن.حتی صورتم رو درست حسابی اصبلاح نمیکنم به خودم نمیرسم بیشتر فکر اینا هستم تا راحت باشن همیشه اروزمه پسرم آینده خوبی داشت هباشه فقط بخاطر اونه که تا حالا صبر و تحمل کردم.خداییش خانومم هم عالیه همه چیزش ولی تو این مورد باهاش مشکل دارم با مورد بابایی بودنش و ترجیح دادن خانوادش به خانواده ما!!حتی یک بار همه کارهای اقامت برای خارج رو هم انجام داده بودم همه چیز حاضر بود ولی بخاطر خانوادش نتوسنیت دل بکنه بیاد!!با مشاوره هم که صحبت کردم گفت اگر با این وضع بره افسردگی شدید میگیره و اوایل اقامت تو غربت هم واقعا خیلی سخته و همینطوری اولش مشکله اکر این مشکل هم اضافه بشه مشکلت چند برابر میشه و بهتره نری-همین مسله باعث شد تا پیشرفت خیلی خوبی رو از فرزندم بگیرم!!اینم یه مسله دیگر.









علاقه مندی ها (Bookmarks)