به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 11

Threaded View

  1. #7
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 31 شهریور 94 [ 02:10]
    تاریخ عضویت
    1394-6-02
    نوشته ها
    4
    امتیاز
    56
    سطح
    1
    Points: 56, Level: 1
    Level completed: 12%, Points required for next Level: 44
    Overall activity: 7.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class
    تشکرها
    0

    تشکرشده 3 در 2 پست

    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط hamdard66 نمایش پست ها
    ببینید دوست من خانم شما واسه زندگیش ارزش قایله وگرنه اون خوبی های ریز ریزی که گفتید رو نداشت
    شما یه مردید و این حس زنانه رو نمیتونید لمس کنید .یه خانم همیشه ترس ترک شدن داره بخصوص اگه یک سری رفتار ها ببینه واسه اینه که میخواد حمایت پدرشو هم داشته باشه.من واقعا قصدم بی احترامی به شما نبود.
    من خودم این حسو تجربه کردم ادم عاجز میشه میدونه خانوادش باعث خراب شدن زندگیشن اماهمسرتم نمیتونه اینقدی بهت اطمینان بده که از اونا ببری.و اینکه ادما تو دعوا همه حرفی میزنن شما که میزنیش شاید فردا بهش گفتی بی خانواده!اینا واسه خانم یه جورایی انتخاب بد و بدتره
    ولی شما الان فرصت خوبی دارید.همسرتون متوجه رفتار بد خانوادش هست حتی اونو بیان کرده شما میتونید با برخورد مناسب منظورم محبت افراطی و از خود گذشتگی نیستا با رفتار عاقلانه کاری کنید که همسرتون کامل به سمت شما بیاد و وقتی هم اینجور شه خیلی از مسایلی که توش مشکل دارید که برگرفته از عقاید خانوادشونه مثل کتک زدن فرزند حل میشه.شما باید با رفتارتون راه خوب و درستو بهش نشون بدید.نه با حرف و عملی که اون بیستر تحریک شه و کارای مخالف میل شما رو انجام بده
    من اگه حرفی میزنم واسه اینه که دوست دارم زندگیتون به ارامشی که میخواید برسه.منظور من مقصر دونستن شما نبود.
    اوایل عالی بود حتی با پدر خانومم مثل دو تا دوست بودیم ولی حسادت برادر خانومم و خصوصا خانومش باعث شد.تمام کارها رو به من میداد خیلی بهم اطمینان داشت پدر خانومم بعد جریان خونه ازش بدم اومد بهرحال آدم باید تو مشکلات و... همدیگه رو بشناسه.منم آدمی هستم که دورو نیستم اگر از کسی بدم بیاد یا رو در رو بهش میگم یا اینکه با رفارم بهش میفهمونم که کارش بد یود سر همین مسله برارد خانتومم از اب گل آلود ماهی گرفت اختلاف ما رو زیاد کرد یه ادم علافه 24 ساعته تو قهوه خونه است و بساط قلیون!با اینکه زن و بچه داره بازم ول نمیکنه وقتی ساخت وساز خونه تموم شد پدر خانومم با من مشورت کرد که خونه رو چیکار کنیم ما گفتیم بفروش یه مغازه بگیر تازه بازنشست شدی بزار برات درامد زا باشه من و داداشش که عموی خانومم باشه و پیش همه خیلی احترام داره گفتیم به پسرت نده شما با این کارت باعث میشی تنبل تر بشه همینم شد از دوتا خونه یکی رو داده نشسته شد علاف تر!ما هم شدیم آدم بده که چرا تو گفتی به این نده!حالا هم داره چوبش رو میخوره باید یه خورده برای اون خونه به طرف سازنده پول بده حدود 40 مکیلیون پول نداره بده خونه رو گذاشتن گرو بانک بانکم چند بار اخطار و تا 10 روز مهلت داده اگر نده خئونه رو بانک بر میداره خلاصه میگن چوب خدا صدا نداره همینه منم با اینکه ناراحت شدم ولی از یه طرفم ته دلم خوشحالم که بالاخره چوب بدیهایی که به من کرد رو داره میخوره یکی دوتا مسله دیگه هم بود که بازم میگم خلاصه خانومم الان میکه اون پشیمونه باید کمکش کنی و... منم زیر بار نمیرم میگم چرا؟زمانی که من مشکل داشتم چرا کمک نکرد؟یه بارم خواهر خانومم که مجرد است با یه پسر دوست شده بود بهبهونه خونه ما میرفت سر قرار.! خانومم رو دعوا کردم که دوستی این خواهرت هوسه بگو مارو قاطی این مسایل نکنه الکی خونه ما نیاد لب پنجره هی سره رد بشه ما آبرو داریم! خلاصه بعد 4سال پسره اینو گذاشته بود سر کار و خواستگاری نیمرفت بارها گفتیم بهش اونم شد دشمن ما.!بعد جالب تر شد قضیه مادر خانومم قاطی شد . یه کار اشتنباه میکرد با دخترش ک خواهر خانومم باشه میرفت سر قرار!!مثلا میخواست اینطوری خیر سرش کنترل کنه بارها به خانومم گفتم بهش بگو خجالت بکشه یعنی چی اینکارا ما همچین چیزایی نداریم تو خانوادمون خانومم بهش گفت که شوهرم فهمیده برگشت گفت که به کسی مربوط نیست هر کس بخواد خونه ما جنگ بندازه نیاد اصلا اینجا!!سر جریان خونه من بد شده بودم بین اینا اینم اضافه شد خلاصه باز دلم میسوخت باجناقم رو کشیدم جلو گفتم غیر مستقیم به باباشون بفهمون اونم رفته بود گفته بود غیر مستقیم که دخترنت سروگوش میجنبونه حواست بهت باشه پدر خانومم هم گفته بود بهش مدرک داری!کلی نارحت شده بود آخرم گفته بود دخالت نکن تا یک ماهم براش قیافه گرفته بود! همون شد سر همون ماجرا هم مادر خانومم نسبت به من بدش میومد اونم به دشمن های من اضافه شد پشت سر من هی میرفت پیش پدر خانوممم صفحه گذاشت .تا این که همین چند روز پیش بین خاهور خانومم و اون پسر اختلاف شدید شد و به هم زدم پسره با قمه اومده بود خونه پدر خانومم یهو دیدم پدر خانومم زنگ زده به من پاشو زود بیا کلی ترسیدم گفتم پس چی شده بعد رفتم و فهمیدیم پسره با قمه میاد تو کوچه میزنه به در با موتور در میره بعد با پدر خانومم درگیر شده لفظی. به پدر خانومم گفتم شما مگه نمیدونستی؟گفت نه!تو دلم گفتم تف تو روت مگه باحجناقم بهت نگفت خلاصه دیدم عصبانیه نخواستم بیشتر بهش فشار بیارم ناراحتی قلبی داره گفتم الان بخاطر هیچی دیواری کوتاه تر از من نیست خونش میفته گردن من!بهرحال گفتم ما به مادر بچ ها گفتیم اون گفت به شما مربوط نیست!!خلاصه کلام خانومم اون شب به خانومم گفتم بریم گفت من میمونم اینجا چشم غره رفتم بهش و رفتم خونمون .خانو.مم موند خونشون با بچه 3سالم!!فرداش باهاش دعوا کردم حسابی درگیری شدید. که چرا موندی!چرا حرف من حرف نیست چراب؟به تو چه مربوطه .؟میرفتی وسط دعوا بچه یه طوریش میشد چه جوابی داشتی؟بخاطر اینه که میگم خانومم زندگی مارو فدای زندگی اینا کرده!!خدا رو 100 هزار مرتبه شکر تو همین یک ماهه هر چی بلاست سرشون اومده تمام بدیهای که به من کردن رو دارن میخورن.خانوم من هم از این نارحته که من چرا کمکشون نمیکنم الان!واقعا که!خیلی خیلی ماجرا دارم امروز میخاوستم برم پیش عموی خانومم مسله رو در میون بزارم اون با من خیلی راحته و تمام مسایل ما رو میدونه و خیلی حمایتم میکنه امیدوارم با صحبت های اون با خانومم بفهمه که باید زندگی خودش رو داشته باشه نه زندگی کس دیگکه رو قاطی زندگیمون کنه!!اوایل تا بینمون دعوا میشد با یه لبخند همه چیز یادم میرفت .ولی از 3-4 روز پیش بعد سفر باور کنین نسبت به خانومم یه طوری هستم احساس میکنم دیگه ازش خوشم نمیاد یا اینکه خیلی کم بهش علاقه دارم.باور کنین من آدم اهل خانواده هستم یه لباس درست حسابی برای خودم ندارم میگم بزار اینا راحت باشن.حتی صورتم رو درست حسابی اصبلاح نمیکنم به خودم نمیرسم بیشتر فکر اینا هستم تا راحت باشن همیشه اروزمه پسرم آینده خوبی داشت هباشه فقط بخاطر اونه که تا حالا صبر و تحمل کردم.خداییش خانومم هم عالیه همه چیزش ولی تو این مورد باهاش مشکل دارم با مورد بابایی بودنش و ترجیح دادن خانوادش به خانواده ما!!حتی یک بار همه کارهای اقامت برای خارج رو هم انجام داده بودم همه چیز حاضر بود ولی بخاطر خانوادش نتوسنیت دل بکنه بیاد!!با مشاوره هم که صحبت کردم گفت اگر با این وضع بره افسردگی شدید میگیره و اوایل اقامت تو غربت هم واقعا خیلی سخته و همینطوری اولش مشکله اکر این مشکل هم اضافه بشه مشکلت چند برابر میشه و بهتره نری-همین مسله باعث شد تا پیشرفت خیلی خوبی رو از فرزندم بگیرم!!اینم یه مسله دیگر.
    ویرایش توسط ghole abi : چهارشنبه 04 شهریور 94 در ساعت 18:43


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 4
    آخرين نوشته: دوشنبه 04 اردیبهشت 96, 00:33
  2. درخواست راهنمایی در خصوصی شدت بالای حساسیت بین فردیی (راه حل پرسشنامه کمالگرایی هیل)
    توسط آقای ام در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: پنجشنبه 13 خرداد 95, 19:05
  3. برای گرفتم تصمیم نهایی برای جدایی دور شدن کوتاه مدت مفید است یا مضر؟
    توسط فرخ رو در انجمن درگیری و اختلاف زن و شوهر
    پاسخ ها: 5
    آخرين نوشته: چهارشنبه 21 خرداد 93, 22:39
  4. تنهایی - 24 سالمه، نمی خواهم با کسی دوست بشم، تنهایی اذیتم می کنه
    توسط sara19 در انجمن سئوالات ارتباط دختر و پسر
    پاسخ ها: 30
    آخرين نوشته: پنجشنبه 23 آذر 91, 01:10

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 19:08 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.