سلام به تمنای عزیز و همه دوستان خوبم که خیلی خوب همدیگه رو راهنمایی میکنن
تمنا جون من حدودا 31 سالمه البته هنوز 31 سالم نشده ولی چیزی هم نمونده به وارد 31 سالگی شدنم.من یه خواهر دارم و یک برادر که برادرم چندین ساله ازدواج کرده و یه دختر ناز نازی هم داره و خواهرمم دو سه ماه پیش ازدواج کرد در حالی که 7 سال از من کوچکتره (اینکه میگم 7 سال کوچکتر و ازدواج کرده نه به خاطر اینکه برام سخت باشه، اصلا و ابدا و حتی از ازدواج کردنش خیییییییلی خییییلی خوشحالم،خدا خودش بهتر میدونهو از این بابت به تفاوت سنیمون و اینکه کوچکتر از منه و ازدواج کرده اشاره کردم که متوجه این باشی که اطرافیانم چه چیزایی ممکنه در این مورد چه از روی نگرانی و دوست داشتن من و چه از روی حس ترحم به من چه با شوخی و چه جدی بگن) نه اینکه بگم از حرفشون ناراحت نمیشم چون همچین چیزی اصلا امکگانپذیر نیست، ولی سعی میکنم از این گوش بگیرم و از اون گوشم در کنم و به حرفاشون فکر نکنم،خواستم بگم من شرایطم از تو خیلی سختت تره و خیلی تنها تر شدم.البته اینو بگم من حتی تا چند ماه پیش که خواهرم ازدواج نکرده بود اصلا به ازدواج به صورت جدی فکر نمیکردم(شاید اشتباه کرده باشم) ولی الان که خواهرم ازدواج کرده و متاهل شده و سرگرم زندگی خودشه (اگرچه برای منم خیلی وقت میزاره و سعی میکنه من احساس تنهایی نکنم ولی مثل دوران مجردیش که هر وقت دلمون میخواست باهم میگشتیم، میچرخیدیم، دوردور میکردیم،سینما، دور همی های دوستانه و دخترانه با دخترخاله و دخترعمه و فلان و فلان که نمیشه اونم محدودیت هایی داره) منم خیلی وقتا پیش میاد که خیییییییلی احساس تنهایی و دلتنگی میکنم بنابراین حستو خیلی خیلی خوب درک میکنم ولی فوقش کارش یه درد و دل با خداست و یه دست نوشته برای خدا که خییییییلی آرومت میکنه که البته این دلتنگی و احساس دل گرفتگی که فقط مختص مجردا نیست و در دوران متاهلی هم صد در صد این شرایطو گاهی تجربه خواهی کرد فقط الان چون ما مجرد هستیم همه این حسای تنهایی و دلتنگی رو به پای مجردیمون میزاریم.
همه شرایطمو گفتم که بدونی همه حس دلتنگیتو میفهمم ولی همیییییییییشه امیدوار و شادم، اگرچه روزها و شبهایی بوده و هست که حوصله نداشته باشم ولی سریع تمومش میکنم که بازم میگم این حوصله نداشتنو گاهی حس غمگین بودنو برادر، مادر، خواهرم هم که متاهلن تجربه میکنن و گتهی این حس هارو تجربه کردن کاملا طبیعیه فقط نباید بسطش بدی و بزاری طولانی بشه، به نظر من کاری که تو میتونی بکنی برای رهایی از حس تنهایی و دلتنگیت اینکه دلتو خوش کنی به رفت و اومدهای فامیلو دوست و آشنا و خواهر و برادرتو سینما رفتن و دور هم جمع شدنای خانوادگیو دوستانه بدون فکر کردن به این حرف و حدیث ها.
و اینکه هر وقت دلت گرفت بشین هرچی دوست داری از زمین و زمان بنویس و اگر با نماز خوندن و سر سجاده با خدا درد و دل کردن آروم میشی اینکاررو بکن چون من به شدت گاهی با این سر سجاده با خدا صحبت کردنا آروم و غنی میشم، دورتو شلوغ کن و تا میتونی بگرد بچرخ تفریح کن از کنار خانوادت بودن لذت ببر، و همیشه به خودت اینو گوشزد کن که الان مجردی و باید مجردی کنی چون وقتی ازدواج کنی و متاهل بشی یه روزی واسه دوران مجردیتم دلت تنگ میشه و مطمئن باش دوران متاهلی رو هم تجربه خواهی کرد و خودتو به خاطر مجردیت تنها و بی کس نبین این شرایط دیر یا زود تموم میشه و خاطراتش برات خواهد موند چه خوبه که خاطرات خوش برای خودت به جا بزاری.
همییییییییییشه در حال زندگی کن این چیزیه که من چند سالی یاد گرفتم و بسیاااااااار روی خودم کار کردم تا این در زمان حال زندگی کردنو در خودم تقویت کردم و خیلی راضیم از اینکار.
موفق و موید باشی عزیزم![]()









علاقه مندی ها (Bookmarks)