هر موقع یاد این خاطره ام می افتم یا عکسی از این روز میبینم یه احساس خیلی خیلی خیلی خوب نسبت به همسرم پیدا میکنم
بابام سکته کرده بودن و چند ماهی میشد که تنها نمی تونستن از خونه برن بیرون مخصوصا که هوا سرد هم بود و همه بچه هاشون گرفتار بودن
یه روز جمعه شوهرم گفت به بابات اینا زنک بزن بگو اماده باشن نهار میریم بیرون امروزهوا خیلی خوبه
خلاصه با پدر و مادرم نهار رفتیم به ویلایی که بابام بیرون شهر داشت و شوهرم جوجه کباب درست کرد و و واقعا اون روز خیلی برا بابام زحمت کشید مثلا بابای هیکلی من نمیتونست از پله ها تنها بیادبالا و شوهرم کمکش کرد(برا نهار داداش مجردم و خواهرم هم به ما ملحق شدن )
شوهرم در حالی این کار را کرد که من چند تا برادر دارم تازه اون زمان یکیشون هم مجرد بود
داداش هام همه کارهای بابام را انجام میدادن ولی به هر حال خودشون کار داشتن و زن و بچه داشتن و داداش مجردم که کارش واقعا خیلی زیاد بود
اون روز من تو چشمای بابام میدیم که چقدر خوشحاله
الان بابام فوت شدن (الهی نصیب کسی نشه )
و اینم بگم که من مادر شوهرم را تحمل میکنم و از رفتاراش و حرفاش چیزی به شوهرم نمیگم فقط و فقط به خاطر همه مهربونی هایی که نسبت به بابام داشت و الان نسبت به مادرم داره
شوهرم هیچ وقت هیچ وقت برام گل نخریده حتی کادوی روز زن و تولد ازدواح و... نکرفته (میگه من از این لوس بازیا خوشم نمیاد خودت برو هر چی دوست داری برا خودت بگیر )
ولی من محبت و عشقش را از کارهایی که برام انجام میده درک می کنم
و واقعا این کارش از هر کادو و دسته گل برا من ارزشمند تر هست









پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)