تمنا جان سلام
من حالت رو خيلي خوب درك مي كنم، خيلي خيلي خوب درك مي كنم، چون منم تا دقيقا مشكل شما رو داشتم، خواهرم هم كه يك سال از من كوچكتره هم همين مشكل رو داشته،
نمي دونم كي قراره ازدواج كنيد يا اصلا ازدواج مي كنيد يا نه؟ فقط به عنوان يه دوست ٢ تا نكته رو بهتون بگم:
اول اينكه از ترس تنهايي، يا حرف مردم يا ... خواهش مي كنم، خواهش مي كنم و خواهش مي كنم اصلا از معيارهاي اصلي و اساسيون كوتاه نيايين
و دوم اينكه اگه ازدواج كردين، هر قدر هم كه با همسرتون صميمي بودين و دوستش داشتين، هرگز و هرگز و هرگز بهش نگين يه روزي مثل امروز انقدر از اينكه خواستگاري نداشتين يا ازدواج نكردين دلگير بودين،
تمناي عزيز هرگز به همسر آينده تون نگين كه به خاطر ازدواج نكردن از خدا دلگير بودين و حالا كه ازدواج كردين وجود همسرتون نشونه اينه كه خدا فراموشتون نكرده
من دقيقا وضعيت شما رو داشتم اما الان يك سال و نيمه كه ازدواج كردم، روز اول عروسيم به همسرم گفتم كه وجودش يه نماد از اينه كه خدا منو دوست داره و گفتم اون هديه خداست به من .... هفته پيش و ( البته چند بار هم قبلا) تووي يه دعواي خيلي بد، از اين موضوعي كه صادقانه بهش گفته بودم به وحشيانه ترين و وحشتناك ترين شكل ممكن براي تحقيرم استفاده كرد....
تمناي عزيز اميدوارم به زودي با يك مرد خيلي خوب و مناسب ازدواج كنيد اما خواهش مي كنم ٢ تا نكته اي كه گفتم رو حتما در نظر بگيريد
تاپيك من: همسرم كتكم زد ، ازم حمايت نكرد....
بخونينش، شايد با خووندنش ديگه خيلي از اين وضعيتي كه دارين ناراضي نباشين








علاقه مندی ها (Bookmarks)