به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 20

Hybrid View

  1. #1
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    شنبه 25 مهر 94 [ 16:52]
    تاریخ عضویت
    1393-9-02
    نوشته ها
    54
    امتیاز
    1,526
    سطح
    22
    Points: 1,526, Level: 22
    Level completed: 26%, Points required for next Level: 74
    Overall activity: 36.0%
    دستاوردها:
    3 months registeredTagger First Class1000 Experience Points
    تشکرها
    69

    تشکرشده 37 در 22 پست

    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط یاس پاییزی نمایش پست ها
    سلام گلم

    امیدوارم وقتی اینارو میخونی حالت خوب باشه و با اعصاب خوردی نخونی ...

    میدونی چی به ذهنم اومد وقتی ابتدای حرفاتو خوندم ؟! تا وقتی که تو توی خونه بمونی مادرت بازم از این حرفا میزنه ...

    حالا اینکه چرا ؟ بماند....

    تو مسئله اصلیت چیه ؟ اون حرف تو دلت که باعث میشه از این رفتارای مادرت تحملت کم بشه گلم ؟

    راستی بما بگو چندسالته و چی خوندی ؟


    سلام خیلی ممنون از شما که بجای اینکه بزنی توی گوش من که چرا میگی فلانی بد است اینجوری صحبت کردی

    اینجا به من میگن مهندس چون یکبار گفتم اخه من مهندسم منو به میوه فروش چه و خیلیا اومدن جبهه گرفتن که توهین نکن و...

    خب مساله اصلی اینه که من هم مثل خیلیا دلم میخواد اگه خواستم شوهر کنم با یک فرده تحصیلکرده بالاتر از خودم و متشخص باشه نه با این ادم که هرکی میخواد بهخوادش من نمیخوامش.الان سه ساله هرروز که مادرم میبیندش .....مادرم فوق العاده احساس محور و خیال پرداز و... هست

    و خب زمان دانشگاهم خیلی ادمهای تحصیلکرده من رو میخواستن چون هیچ موقع باهاشون وارد رابطه نشدم که میگم چرا نمیتونم بگم نیت همشون چی بوده ولی یکی دو موردشون که به خاطر رفتارای کاملا تابلو و موقعیتشون کاملا مشخص بود ازدواجی هستن حتی یکنفرشون یکبار که روزای اخر ترم بود دنبالم اومده بود که حرف بزنه صدای پاش رو نشیدم ولی رو برنگردوندم و واقعا چند مورد از جمله این یکی رو خودم هم خیلی دوسش داشتم ولی جرات نداشتم بگم من بک بیماری دارم .جراتشو نداشتم چون خیلی احتمال داره توذوقشون بخوره بهرحال من سالم سالم نیستم و مشکلم تاحدی جدی هست که ظاهرم خیلی وقتا نشون نمیده مگه خسته باشم.درواقع من الان یعنی حاضرم ازدواج نکنم ولی با این ادمهایی که مادرم براشون غش و ضعف میکنه هم ازدواج نکنم حالا چه بسا اونها هم بفهمن نخوان ولی چندمورد هم تاحدی میدونشتن یعنی مال همون محیط بیمارستان بودن ولی باز خواستن و من نخواستم .ولی بهرحال افتضاح ترینشون مین مورد هست که بدبختانه بدبختانه نزدیک خونمون هست و هرروز مادرم میبیندش وخیلی وقتاهم همینطوری سرشو یمکنه تومغازش و فقط یه قیمت میپرسه .
    بهرحال من حاضرم ازدواج نکنم ولی با شنیدن اسم همیچین کسایی که تو رنج خواستم نیستم خورد هم نشم.فهمیدین چی شد؟

  2. #2
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    جمعه 28 اسفند 94 [ 01:54]
    تاریخ عضویت
    1394-5-13
    نوشته ها
    333
    امتیاز
    8,314
    سطح
    61
    Points: 8,314, Level: 61
    Level completed: 55%, Points required for next Level: 136
    Overall activity: 29.0%
    دستاوردها:
    Social5000 Experience PointsTagger First Class3 months registered
    تشکرها
    1,080

    تشکرشده 816 در 264 پست

    Rep Power
    84
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط shabnam22 نمایش پست ها
    سلام خیلی ممنون از شما که بجای اینکه بزنی توی گوش من که چرا میگی فلانی بد است اینجوری صحبت کردی

    اینجا به من میگن مهندس چون یکبار گفتم اخه من مهندسم منو به میوه فروش چه و خیلیا اومدن جبهه گرفتن که توهین نکن و...







    خب مساله اصلی اینه که من هم مثل خیلیا دلم میخواد اگه خواستم شوهر کنم با یک فرده تحصیلکرده بالاتر از خودم و متشخص باشه نه با این ادم که هرکی میخواد بهخوادش من نمیخوامش.الان سه ساله هرروز که مادرم میبیندش .....مادرم فوق العاده احساس محور و خیال پرداز و... هست


    و خب زمان دانشگاهم خیلی ادمهای تحصیلکرده من رو میخواستن چون هیچ موقع باهاشون وارد رابطه نشدم که میگم چرا نمیتونم بگم نیت همشون چی بوده ولی یکی دو موردشون که به خاطر رفتارای کاملا تابلو و موقعیتشون کاملا مشخص بود ازدواجی هستن حتی یکنفرشون یکبار که روزای اخر ترم بود دنبالم اومده بود که حرف بزنه صدای پاش رو نشیدم ولی رو برنگردوندم و واقعا چند مورد از جمله این یکی رو خودم هم خیلی دوسش داشتم ولی جرات نداشتم بگم من بک بیماری دارم .جراتشو نداشتم چون خیلی احتمال داره توذوقشون بخوره بهرحال من سالم سالم نیستم و مشکلم تاحدی جدی هست که ظاهرم خیلی وقتا نشون نمیده مگه خسته باشم.درواقع من الان یعنی حاضرم ازدواج نکنم ولی با این ادمهایی که مادرم براشون غش و ضعف میکنه هم ازدواج نکنم حالا چه بسا اونها هم بفهمن نخوان ولی چندمورد هم تاحدی میدونشتن یعنی مال همون محیط بیمارستان بودن ولی باز خواستن و من نخواستم .
    بهرحال من حاضرم ازدواج نکنم ولی با شنیدن اسم همیچین کسایی که تو رنج خواستم نیستم خورد هم نشم.فهمیدین چی شد؟

    1- هر دختری باید برای ازدواج معیارهای داشته باشه"متعادل". به اینش که فکر کردی تا حالا...

    2- مادرت چون اینجا نیست پس حرفی دربارش نمیزنم .. من تو کار قضاوت کردن نیستم... که چرا اینجوریه بده خوبه یا هرچی...

    3- خیلی خوبه که فرق خواستگار واقعیو با بقیه میدونی و دچار اشتباه و توهم نمیشی

    4- احتمالا کسی رو دوس داشتی تا حالا...گفتی خودت!!

    5- بیماری یا هرچیزی نباید بذاری رو اعتماد به نفست تاثیر عمیق بذاره که بخاطرش موقعیت هاتو بخاطرش رد کنی..کسی که تورو بخواد و زوج تو میشه اینا براش حل شده اس...تازه اگه درمان پذیر هم باشه که دیگه اصلا نباید فکرشم بکنی... همه یجور فکر نمیکنن پس خواهشا تو همه رو یجور نبین گلم و بجاشون تصمیم نگیر





    نظر من اینه که رو این دوتا مورد کار کنی مشکلت حل میشه (مادرتم به فکرته اما تو میتونی با کمی تغییر نظرشو درباره خودت عوض کنی-بخوای یه روزه حل بشه نتیجه نمیگیری- صبر میباید ... )


    اول - اگه کسی رو دوس داشتی که الان دیگه مورد از دست رفته اس ، رهاش کنی از قلب و ذهنت ...

    راه رو برای بقیه بسته آن محبوب



    دوم
    - روی اعتماد به نفست کار کن : به تحصیل ،کار ، کلا مورد علاقه هات فکر کن ... انجامشون بده ... حتما حتما از خونه بیرون برو این احتمالا تو ذهن تو و مادرته .... اون بنده خدا میوه فروشه روحشم خبره نداره شاید و این ذهنیت توئه که باعث میشه این فکرو دربارش بکنی و دلت نمیخواد حتی از جلوی مغازه اش رد شی (پیشنهادی چیزی داده ؟ یا مادرت از اخلاق و موقعیتش خوشش اومده و مناسب تو میبینه ؟) اگه اینطوره با خیال راحت برو اولین بار که بری دفعه های بعدی راحت تره هرچی هست خونه نمون (اینجوری مادرتم کمتر غصه میخوره تو دلش ) کم کم همه چی حل میشه ...

    تا موردی هم پیشنهاد میدن گارد نگیر سریع بشین بررسی کن قشنگ معیاراتو بگو ببینن که اصلا مناسب تو نیستن...
    گلم ذهن خوانی خواستگاراتو نکنی که فرصت سوزی شه جلسه اول خواستگاری که طی شد کم کم درباره این چیزا حرف بزن ولی دقت کن از موضع ضعف نحرفی و خودتم دست کم نگیر اعتماد به نفس داشته باش


    .. بازم اگه مسئله مهم تری هست که نگفتی بهمون بگو سنتم نگفتیا

  3. کاربر روبرو از پست مفید یاس پاییزی تشکرکرده است .

    shabnam22 (یکشنبه 25 مرداد 94)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 03:35 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.