سلام خیلی ممنون از شما که بجای اینکه بزنی توی گوش من که چرا میگی فلانی بد است اینجوری صحبت کردی
اینجا به من میگن مهندس


چون یکبار گفتم اخه من مهندسم منو به میوه فروش چه و خیلیا اومدن جبهه گرفتن که توهین نکن و...

خب مساله اصلی اینه که من هم مثل خیلیا دلم میخواد اگه خواستم شوهر کنم با یک فرده تحصیلکرده بالاتر از خودم و متشخص باشه نه با این ادم که هرکی میخواد بهخوادش من نمیخوامش.الان سه ساله هرروز که مادرم میبیندش .....مادرم فوق العاده احساس محور و خیال پرداز و... هست
و خب زمان دانشگاهم خیلی ادمهای تحصیلکرده من رو میخواستن چون هیچ موقع باهاشون وارد رابطه نشدم که میگم چرا نمیتونم بگم نیت همشون چی بوده ولی یکی دو موردشون که به خاطر رفتارای کاملا تابلو و موقعیتشون کاملا مشخص بود ازدواجی هستن حتی یکنفرشون یکبار که روزای اخر ترم بود دنبالم اومده بود که حرف بزنه صدای پاش رو نشیدم ولی رو برنگردوندم و واقعا چند مورد از جمله این یکی رو خودم هم خیلی دوسش داشتم
ولی جرات نداشتم بگم من بک بیماری دارم .جراتشو نداشتم چون خیلی احتمال داره توذوقشون بخوره بهرحال من سالم سالم نیستم و مشکلم تاحدی جدی هست که ظاهرم خیلی وقتا نشون نمیده مگه خسته باشم.درواقع من الان یعنی حاضرم ازدواج نکنم ولی با این ادمهایی که مادرم براشون غش و ضعف میکنه هم ازدواج نکنم حالا چه بسا اونها هم بفهمن نخوان ولی چندمورد هم تاحدی میدونشتن یعنی مال همون محیط بیمارستان بودن ولی باز خواستن و من نخواستم .
بهرحال من حاضرم ازدواج نکنم ولی با شنیدن اسم همیچین کسایی که تو رنج خواستم نیستم خورد هم نشم.فهمیدین چی شد؟
علاقه مندی ها (Bookmarks)