سلام فرشته اردیبهشت
وقتی پستتونو دیدم خیلی متاثر شدم. من بهتون تسلیت میگم. نمیدونم چی باید بگم ولی شاید این ابیات مولوی بهتر بتونه منظور منو برسونه:
به روز مرگ چو تابوت من روان باشد + گمان مبر که مرا درد این جهان باشد
برای من تو مگری و مگو: دریغ! دریغ! + به دوغ دیو درافتی؛ دریغ آن باشد
جنازهام چو ببینی مگو: فراق! فراق! + مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد
مرا به گور سپاری، مگو: وداع! وداع! + که گور، پرده جمعیت جنان باشد
فروشدن چو بدیدی، برآمدن بنگر + غروب، شمس و قمر را چرا زیان باشد؟
تو را غروب نماید، ولی شروق بود + لحد چو حبس نماید، خلاص جان باشد
کدام دانه فرورفت در زمین که نرست؟ + چرا به دانه انسانت این گمان باشد؟
کدام دلو فرورفت و پر برون نامد؟ + ز چاه، یوسف جان را چرا فغان باشد؟
دهان چو بستی از اینسوی، آنطرف بگشا + که هایهوی تو در جو لامکان باشد
تو را چنین بنماید که من به خاک شدم + به زیر پای من این هفتآسمان باشد
عمق ناراحتیمو از لابه لای این کلمات نمی تونم منتقل کنم ولی براتون آرزوی صبر می کنم و اینجا در خصوص مشکلات حتما باهاتون همراهی می کنیم.
ببخشید که پستم نمیتونه مسکنی برای زخمتون باشه.
من دیوانه چو زلف تو رها میکردم / هیچ لایقترم از حلقه زنجیر نبود
علاقه مندی ها (Bookmarks)