پست بالایی نه یکی اون ورتر خیلی حال داد بهم خواستم بگم دمتون گرم با این قلمتون که یه دفعه دیدم زیرش منبع زدین . دم نویسنده اش گرم دست راوی مریزاد .
توی این شهر شلوغی که من زندگی می کنم چند تا "آدم" هستند که خیلی مردن . این چند تا آدم ، این چند تا منتظر ، این چند تا عاشق توی همه این شلوغی ها یادشون نرفته که آقایی هست و یه روز میاد واسه همینه که به این هدف جمع می شن که تربیت کنند خودشون را برای ظهور آقا . گاهی اوقات که خونه دلم را خونه تکونی می کنم اتفاقی میونشون بر می خورم یه دفعه می بینم آبرو پیدا کرده ام و آدم حسابی شده ام اما همین که دوباره غبار می گیره این دل لامصب پیش نمیاد ببینمشون ، یا باهاشون هم کلام بشم . خیلی وقته ندیدمشون ...
یه پیرمرده ، خیلی نحیف و لاغر ،خیلی ضعیف قوه . وقتی می شینم روبروش تنم می لرزه و عرق می کنم زیر لب "یا ستار العیوب " می خونم و غذا به زور از گلوم پائین می ره . حالا نمی دونم چه حکمتیه که تا حالا چند بار که همسفره شدیم روبروی این بنده خدا تنها جای خالب بوده که می تونستم بشینم .
نمی دونم اگه الان بهم بگن آقا امام زمان داره میاد فرار می کنم یا مشتاق دیدارش می رم به سمتش ؟ نمی دونم روم می شه برم طرف آقا ؟ اصلا هیبتش اجازه می ده نزدیکش بشم ؟ من از هیبت اون پیرمرده فرار می کردم از آقام چی ؟ چه جور می خوام فرار کنم ؟
راستی اگه الان بخوای با آقا صحبت کنی چی می گی ؟
من که هیچی نمی تونم بگم .
آقا جون ....








پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)