به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 16 , از مجموع 16
  1. #11
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 20 بهمن 94 [ 15:29]
    تاریخ عضویت
    1394-3-06
    نوشته ها
    45
    امتیاز
    969
    سطح
    16
    Points: 969, Level: 16
    Level completed: 69%, Points required for next Level: 31
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class3 months registered500 Experience Points
    تشکرها
    20

    تشکرشده 15 در 11 پست

    Rep Power
    0
    Array
    بچه ها داغونم مامانم یه بند گریه میکنه دارم دیوونه میشم

  2. #12
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    جمعه 08 اردیبهشت 96 [ 21:40]
    تاریخ عضویت
    1393-10-03
    نوشته ها
    345
    امتیاز
    7,833
    سطح
    59
    Points: 7,833, Level: 59
    Level completed: 42%, Points required for next Level: 117
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class5000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    299

    تشکرشده 738 در 270 پست

    Rep Power
    82
    Array
    اینو که گفتی یاد ازدواج خودم افتادم پدرم خیلی حالش بد بود خیلی ی ی ی

    حتی بعدا مادرم قسم میخورد میگفت بابات یه هفته بعد تو لب به غذا نزده خواهرم میگفت بابا اون شبی که شما رفتید اومده خونه و دراز کشیده و یه پتو کشیده رو سرش زیر پتو یک ساعت گریه کرده جوری که تمام بدنش میلرزیده هرچیم مامانم باهاش حرف میزده اروم نمیشده طفلک گفته بود حق ندارید به سحر چیزی بگید ولی من خیلی ارزوها داشتم واسه سحر باورم نمیشه اینطوری رفت

    خلاصه خونه ی ما باور کن شبیه عزاداری بود تا عروسی

    هیچوقت اون لحظه ی اخری که از پدرم خداحافظی کردم یادم نمیره نمیتونست تو چشام نگاه کنه نمیدونم چرا

    اینارو هم واسه این گفتم چون با اون حرفت منو بردی به اون روز هم اینکه بدونی این گریه ها تا حد زیادی طبیعیه خوب شما دخترشون هستید یه عمر پیششون بودی حالا میخوای بری

    یه کمم داری دورتر میشی ازون چیزی که فکرشو میکردن خب مسلمه که بیشتر ناراحت میشن

    مدام بوسشون کن و بهشون اطمینان بده که نمیذاری دلتنگت بشن و مدام سعی میکنی تماس بگیری و زود زود بری ببینیشون

    بگو هرشب با وایبر و اینا تصویری چت میکنیم تا میتونی شاد و خندون باش اگه ببینن خودتم ناراحتی دیگه کسی نمیتونه جلوی اشکشونو بگیره
    شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن
    زندگی شگفت انگیز است اگر بدانید که چطور زندگی کنید

  3. #13
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    سه شنبه 01 مرداد 98 [ 10:31]
    تاریخ عضویت
    1391-9-30
    نوشته ها
    143
    امتیاز
    6,685
    سطح
    53
    Points: 6,685, Level: 53
    Level completed: 68%, Points required for next Level: 65
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    1

    تشکرشده 251 در 103 پست

    Rep Power
    36
    Array
    سلام دوست عزیز
    وابستگی عاطفی و اهمیتی که به تفکرات و گفتار خانوادت میدی بسیار مشهوده و همین مساله ممکنه در آینده باعث اختلاف با همسرت بشه. ایشون الان به عنوان شخص اول زندگیتون دوست دارن خوشحال باشین که دارین میرین زیر یک سقف ولی شما با ناراحتی و گریه هاتون از همین حالا دارین زمینه های ایجاد فاصله بین همسرتون و خانوادتون رو فراهم می کنین. کمی مثبت فکر کنین و به لحظات شروع زندگیتون فکر کنید. مطمئن باشید خانوادتون در نبود شما هم گذران زندگی می کنن حرف مردم رو جدی نگیرید اونا زیاد هم دلسوز شما نیستن فقط میخوان حرفی زده باشن.
    به همسرتون انرژی بدین و بگین که چه روزهای خوشی خواهید داشت. به مادرتون هم تاکید کنین که دوری در این زمانه با این همه وسیله ارتباطی بی معنیه.
    خوشبخت باشین

  4. #14
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    شنبه 09 مرداد 95 [ 14:09]
    تاریخ عضویت
    1394-3-31
    نوشته ها
    288
    امتیاز
    5,658
    سطح
    48
    Points: 5,658, Level: 48
    Level completed: 54%, Points required for next Level: 92
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class5000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    502

    تشکرشده 446 در 203 پست

    Rep Power
    62
    Array
    سلام عزیزم. من تجریه شخصی خودمو بهت میگم. امیدوارم برات مفید باشه.
    تو دوران عقد و نامزدی تنها مساله که ذهن من را درگیر کرده بود جدایی از پدر و مادر و زندگی تو یه شهر دور از خانواده بود.

    اونقدر خودمو درگیر این مساله کرده بودم که حتی گاهی با شوهرم سر این مساله ساعتها بحث میکردیم . نه تنها به نتبجه نمیرسیدیم بلکه اوضاع بدتر هم میشد.

    جتی میشد ساعتها گریه میکردم و از اینکه چرا شوهرم قبول نمیکنه بیاد شهر ما زندگی کنیم دلم میگرفت. ولی شوهرم میگفت من نمیذارم تو ناراحت بشی و به خاطر مسائل مختلف نمیتونست قبول کنه.
    حتی یادمه یکبار به یکی از دوستام گفتم اگر شوهرم قبول نکنه ازش جدا میشم.

    الان که دو سال و نیم از عروسیمون میگذره باید بگم تنها چیزی که بهش فکر نمیکنم دوری از خانوادست و الان به خاطر اون روزهایی ناراحتم که چقدررررررررر به خاطر مساله ای کم ارزش بهترین از بهترین لحظات زندگگیم استفاده بهتری نکردم و چرا اینقدر احمقانه ذهن خودمو درگیر مساله ای کرده بودم که واقعا ارزش نداشت.

    الان شاید باورت نشه حتی اگر شوهرم بگه بریم اونجا زندگی کنیم من قبول نمیکنم.

    امیدوارم شما هم بدونین که این مسائل و درگیریهاش مال قبل ازدواجه . مطمئن باش بعدش عادت میکنی و اون روز با یاداوری این روزها خندت میگیره و حتی افسوس میخوری.

    پس بیخودددد نگران نشووووووو و تا میتونی از این لحظات خوب رندگیت استفاده کن و نذار شوهرت که اینقدر به فکرته ناراحت بشه.

    ایشالا عروسیتون خوووووش بگذره.

  5. کاربر روبرو از پست مفید نارجیس تشکرکرده است .

    sahar67 (پنجشنبه 01 مرداد 94)

  6. #15
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 20 بهمن 94 [ 15:29]
    تاریخ عضویت
    1394-3-06
    نوشته ها
    45
    امتیاز
    969
    سطح
    16
    Points: 969, Level: 16
    Level completed: 69%, Points required for next Level: 31
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class3 months registered500 Experience Points
    تشکرها
    20

    تشکرشده 15 در 11 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام نارجیس عزیز ببخشید که دیر به سایت سر زدم سرم شلوغ بود.ممنونم از حرفای قشنگت.راستش منم تو این یک سال عقدم فقط به فکر این بودم که چرا باید برم راه دور,دلم واسه مامانم میسوزه .مخصوصا این سه ماهه اخر باتپش قلب از خواب بیدارمیشدم,
    راستش امروز جهیزیمو چیدیم اما نمیدونم این قضیه باعث شده که مهر همسرم یکم تو دلم مونده,باورم نمیشه بعضی وقتا داره باهام ح میزنه میگم چرا ما باهم ازدواج کردیم,ولی توکل ب خدا,همش بخاطر انرژی منفی اطرافیانه,ان شالله همه خوشبخت بشن ماهم همینطور

  7. #16
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    یکشنبه 04 مرداد 94 [ 14:37]
    تاریخ عضویت
    1394-2-08
    نوشته ها
    2
    امتیاز
    196
    سطح
    3
    Points: 196, Level: 3
    Level completed: 92%, Points required for next Level: 4
    Overall activity: 3.0%
    دستاوردها:
    31 days registered100 Experience Points
    تشکرها
    0
    تشکرشده 1 در 1 پست
    Rep Power
    0
    Array
    سلام / چرا هر چیز تو باید قبول کنی چرا اون نخاست بیاد شهرت ؟اون عاقل زرنگ بود سریع روز اول اتمام حجت کرد ولی تو عشق جلو چشات کورکرد سریع گفتی باشه حالا هم چوبش میخوری یا با جرعت میری تو روش وایمیستی میگی من نمیام نمیتونم بیام چون پدر مادر چند سوایی زنده هستن حالا دور هم میخای بشی دیگه بدتر


 
صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. نکات برگزاری مراسم عروسی
    توسط melalceremony در انجمن نامزدی و عقد
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: دوشنبه 17 آبان 95, 13:43
  2. سه ماهه عروسی کردیم و احساسم به شوهرم سرد شده.فقط تظاهر میکنم حالم خوبه
    توسط nasmas در انجمن اختلاف و دعوا با خانواده همسر
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: پنجشنبه 30 اردیبهشت 95, 20:11
  3. قهر خانواده همسرم قبل عروسی و اکنون سعی در برقراری رابطه و آشتی بعد عروسی
    توسط نازگل71 در انجمن اختلاف و دعوا با خانواده همسر
    پاسخ ها: 29
    آخرين نوشته: شنبه 22 اسفند 94, 12:20
  4. اختلاف با همسر درمورد محل زندگی بعد عروسی
    توسط بهار67 در انجمن درگیری و اختلاف زن و شوهر
    پاسخ ها: 15
    آخرين نوشته: سه شنبه 29 بهمن 92, 10:29
  5. مشکلات عروسی
    توسط bita65 در انجمن سایر سئوالات مربوط به ازدواج
    پاسخ ها: 11
    آخرين نوشته: پنجشنبه 12 دی 92, 17:40

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 03:56 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.