چند روز پیش روز تولد پسرم بود ، همسرم با پسرم بیرون بودند وقتی آمدند یک دسته گل دست پسرم بود. به نشانه تشکر از زحمت بارداری نه ماهه و تحمل سختی های زایمان.
دیروز رفتیم لب رودخانه ، همسرم ماشین می شست ، بچه ها آب بازی می کردند ، منم هیزم جمع می کردم تا آتش روشن کنیم هر از گاهی همسرم می رفت جاهای پر عمق که من عکس العمل نشون بدم منم روشو زمین نمی نداختم قربون صدقش می رفتم که عزیزم برگرد ، تورو خدا نرو جلوتر اونم حسابی کیف می کرد .همه اش لذت بود.
جالب ترین قسمتش زمانی بود که سیب زمینی ها لای آتیش بودند و می دونستیم قراره بارون بزنه اما برای اینکه بهتر پخته بشن کمی صبر کردیم و همین شد که موقع برگشت تو گل گیر کردیم. تلاش هر دوی ما برای رهایی از اون شرایط ، خیس شدنمون ، گلی شدنمون و حتی تقیصیرو گردن همدیگه انداختنمون که اون می گفت تو گفتی بیایم اینجا و من می گفتی نخیر من بهت گفتم سیب زمینی نمی خواد بذاریم زیر آتش ، با زنگ زدن زدن به آتش نشانی و خندیدن هر دویمان به سرو وضع همدیگه ، حتی گریه بچه ها و انتظار برای اومدن کمک همه و همه شیرین و عاشقانه بود.







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)