سلام
باغبان عزیز: ممنون از سوال زیباتون . =رضایت خدا از ما و ما از خدا،شادی و عشق . ... .این چنتا اگه باهم باشن که انسان هیچ غمی نداره یعنی همه چیو داره.
بعد باز کردن این تاپیک یه احساسی به من دست داد همون احساسی که خیلی دوسش دارم احساس نیازشدیییید به خدا واینکه چقدر من هرچی رشد کنم بازم پیشش حقیرم و نیازمند.
کاشکی این احساس هرگز از من بیرون نمی رفت...احساس اینکه بدویی بری برای نماز نه اینکه با اکراه وسختی بری چون تویی که بهش نیازمندی .
جدای ازین روزای خوب دوست دارم مسئلم رو ریشه ای حل کنم...یعنی ببینم مشکل کارم کجاست؟
- نگاه والدانه ی من به زندگی و دیگران برام ملموس تره .دوست دارم به همه کمک فکری بدم.اما این روزا فهمیدم چقدر انرژی بره . البته من به کودک درونم هم خوووب می رسم وپرانرژی و شادم اما در مواقعی که مساله ای مطرح میشه ناخودآگاه میرم توی موضع والد!! دست خودم نیست که .
من خیلی ذوق زندگی دارم و از زندگی راضیم و لذت میبرم اما خدانکنه کسی مساله ای رو مطرح کنه یا احساس کنم کمک فکری میخواد دیگه کلا تمام سلول های بدنم بسیج میشن!تا از هیچ تلاشی فروگذار نکنه.
این مساله واقعا انرزی میگیره ازم .مخصوصا اینکه من خودم کم تجربه هستم و جوون و کسایی که باهاشون ارتباط دارم چه دوست چه فامیل یا هم سن منن یا ازم بزرگترن! دوست ندارم
ناجی باشم!
از همه ی دوستایی که اومدن ونظر دادن ممنون
از همه ی دوستایی که اومدن و نظر ندادن هم ممنون
به همه ی دوستایی که قراره در آینده بیان: لطفا نظراتونو بگین به من.![]()










علاقه مندی ها (Bookmarks)