به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 21

Hybrid View

  1. #1
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 12 تیر 94 [ 03:33]
    تاریخ عضویت
    1394-4-02
    نوشته ها
    6
    امتیاز
    100
    سطح
    1
    Points: 100, Level: 1
    Level completed: 50%, Points required for next Level: 50
    Overall activity: 29.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class7 days registered
    تشکرها
    4

    تشکرشده 5 در 4 پست

    Rep Power
    0
    Array
    من تازه عضو شدم اینه که اصلا تجربه ای توی ارسال مطالب نداشتم الان سعی می کنم توی این پست بیشتر مشکلم رو تا اونجایی که می تونم بیان کنم نوشتید که شوهر تو زیاد هم تاپ نیست ..... ولی شما که نمی شناسیدیش ....شاید برای دلخوشی من این حرف رو بزنیداز هر لحاظ از من سرتره از لحاظ شخصیتی .... من یه زن معمولی ام اما اونو به عنوان یه نخبه می شناسند توی حرفه اش توی روابط اجتماعی ش یه کیا بیایی داره که کاش نداشت کاش من یه شوهری داشتم فقط می نشست کنار خودم و بچه هام و مال خودم بود سماوری آتیش می زدم ...کنار سفره ای بودیم و اونم تمام حواسش فقط به خودم بود وقتی این نوشته ها رو می نویسم حالم بدتر می شه چون همیشه سعی می کنم فراموششون کنم یادم بره که زندگی ندارم یادم بره روز خوش ندارم دلم نمی خواد غر غر بنویسم چون اینجوری کسی نمی تونه بهم کمک کنه احساس می کنم شوهرم از اینکه من بهش اعتماد ندارم یه جورایی راضی هم هست و هر وقت موقعیتی پیش میاد که من خیالم راحت بشه مال خودمه اونو پنهان می کنه بعد از مسئله ی مجامعت به هیچ عنوان رضایت و آرامشش رو نشون نمی ده و سعی می کنه خوددار باشه اگه از دهنش در بره یا یه نفس راحتی بکشه می بینی می خوره حرفشو و سعی می کنه به یه چیز دیگه ربطش بده مثلا به تموم شدن امتحاناتش من از اول خودم پخمه بازی در اوردم می خواستم فیلم لیلی و مجنون رو بازی کنم ولی اون با سیاست باهام رفتار می کرد آرزوی یه حرف راست رو به دلم گذاشت بعد از این همه سال آخر نفهمیدم این منو دوست داره یا نه هر وقت قهر کرده ام که از خونه برم به شدت عصبانی شده و جلوم رو گرفته یا حتی اگه اسم رفتن رو بیارم بر افروخته می شه ولی از اون طرف هم وقتی کنارش هستم هیچ وقت سعی نمی کنه خواسته های روحی م رو بر آورده کنه دریغ از یه ابراز محبت معمولی حتی کلمات رو می جوم می ذارم دهنش می گم اینو بهم بگو هم نمی گه !! می گه نمی تونم ...... آدم بسیار مغروری هست اینو همه می گن و خیلی از خانم هایی که می بیننش از این غرورش خوششون نمیاد توی فامیل یا آشنا بهم می گن که شوهرت چقدر آدم مغروریه دیگه خسته شدم .....از اینکه هیچ وقت خیالم راحت نیست نمی تونم ترکش کنم حتی برای چند روز به شدت بهش وابسته ام وابسته از نوع آویزون .....تا بی محلی و بد اخلاقی می کنم میاد دورم همین که خوب شدم می ره دنبال کاراش به نظرتون چه جوری بهش اعتماد کنم ؟ چه جوری ؟ صد در صد ته دلم راحت باشه ....وسواس فکری گرفتم از این لحاظ ..... این که با منه تنها هست یا با دیگری شده یه فکر وسواس گونه که رهام نمی کنه می بینی تا 4 ماه 5 ماه هم بی خیال می شم باز یه بار می رم سر گوشیش و الکی هی می گردم اسم خانم ها از ترس من توی گوشیش نیست یا عکس خانمی ..... چون حتما ازش می پرسم و گیر می دم و قهر می کنم و دعوا و بلوا بپا می کنم تمام گوشیش رو می گردم اگه توی واتس آپش اسم یه زن ببینم فورا میگم از این گروه در بیا ....برای چی تا حالا اونجا بودی؟ هم اون بیچاره است هم خودم هزار برابر بدبخت تر و دارم عذاب می کشم زندگی م شده جهنم یه جهنم واقعی و غیر قابل تحمل باز یه بار که گوشیش رو می گردم حتما یه چیزی برای بازخواست پیدا می کنم بدون تحمل و ذره ای صبر حتی اگه خواب باشه نصف شب هم باشه می رم بیدارش می کنم و شروع می کنم به جر و بحث وقتی وارد این فضاها نمی شم خیلی آرامش بیشتری دارم هر چند باز از رفتاراش راضی نیستم ولی باز آروم ترم ولی وقتی شروع کردم مدتها طول می کشه تا خودم رو از این کابوس ها بیرون بکشم انگار مثه یه دایره ی بسته هر چی می رم دوباره بر می گردم به همون جای اول دلم یه نصیحت می خواد یه نصیحت مادر گونه مادرم مریضه و فشار خون داره چربی و زانو درد و هزار مرض دیگه 70 سالشه من برم چی بهش بگم سعی می کنم اصلا بهش زنگ هم نزنم که بفهمه ناراحتم خیلی دیر به دیر تماسی باهاش دارم ولی در جریان هست کلن و اطرافیانم مثه پنج تا خواهرام به شدت به شدت به شدت به شدت به توان بی نهایت به زندگی م و به شوهرم و شخصیت اش و فامیلش و موقعیت اش و همه چی مون حسادت می کنند و اینو بارها و بارها حتی به زبون هم اوردن با دلخوری ............. فامیل خودم هم فامیل خیلی بزرگیه ولی توی همه ی فامیل مون این از همه شون سر تره هم خودش هم خانواده اش یه جوری شناس اند و مورد احترام همه همین خواهرام و فامیل خودم به شدت براشون احترام قائل اند خیلی به شوهرم علاقمندند وقتی به شوهرم می رسند دست و پاشون رو گم می کنند محترم و با عزت نفس و مودب و موقر و ..... خیلی آدم منطقی فهمیده و باشعوریه .... همه جا جلوش بلند می شن و خیلی خیلی بهش احترام می گذارند .... وقتی من باهاش باشم یا بگم همسرش هستم یه جوری با تحقیر سر تا پامو نگاه می کنند تنها امتیازی که من دارم اینه که ظاهر نسبتا خوبی دارم و نجابت و حیا و فروتنی ام هست که گاهی از حد می گذره و باعث سوء استفاده ی خیلی ها می شه ....اینا رو دیگران می گن با اینکه همیشه خلاء محبت همسرم رو احساس کردم ولی چه اونوقت که کم سن و سال بودم تا به حال هرگز حتی توی تصورم هم به کسی دیگه فکر نکردم .... همیشه گفتم من همسر دارم .....و در مقابل خدا مسئول و جوابگو باید باشم .... فقط هم از ترس خدا بوده و بس وگرنه دور زدن آدما کاری نداره ....مخصوصا برای یه زن .... من خودم نخواستم و با اینکه همیشه جلز و ولز کردم و هیچ وقت آب خوش از گلوم پایین نرفته ......دلم یه ذره آرامش می خواد ......کاش خیالم راحت بود ....کاش هرگز از اول این بازی ها رو شروع نمی کردم و حتی یک بار هم به روش نمی اوردم تا الان به اندازه ی موهای سرم بهش گیر دادم این کیه اون کیه؟ اینقدر که این تا قیامت هم فراموش نمی کنه چه جوری زنی داشته زندگی م حروم شد ...... لذتی از لحظه هام نبردم ..... خوش نبودم ..... همیشه یه فاصله ای گلوله فاصله بین مون احساس می کنم وقتی سر کار می ره بدتر می شم تا زمانی که کنارم باشه خوبم می خواد کتاب بخونه نمی ذارمش می گم باید با من حرف بزنی ..... وقتی میاد خونه یا سرش توی گوشی شه یا واتس آپشه یا دوستاشه بذارنش تا 3 شب هم با دوستاش تلفنی حرف های سیاسی و اجتماعی و فلسفی و ادبی و زهرماری می زنه یا سرش توی کتابه یا راز بقا نگاه می کنه یا می ره باغچه رو بهش برسه یا می ره با مشتی کبوتر ور بره ..... خیلی کبوتر داره و همه رو مثه مادر پرستاری می کنه یه جوری بهشون می رسه که به بچه هاش نمی رسه به هر کاری مشغوله الا من فقط وقتی بهش گله می کنم میاد 4 دنگ حواسش رو می ده به من باز .......چیزی نگم هم می ره سراغ قضایای مذکور ...... فقط در یه صورت به من توجه می کنه اونم اینه که بهش گلایه کنم یا اصلا شروع کنم به قهر و ناراحتی ....بدترین چیز توی یه زندگی بدترین درد همین درد بی اعتمادیه .....وقتی توی سایت ها می خونم یا توی اخبار یا سر گذشت ها یا مجلات یا تلوزیون که فلانی شوهرش چه و چه کرد .... خیانت کرد ولش کرد ...صیغه کرد ...زن گرفت .... بچه دار شد از یه زن دیگه ....یه زنی اومد در خونه اشونو گرفت و گفت من زن شوهرتم....اولا می رم حتما تا ته اشو می خونم بعد از به شدت به شوهرم بدبین تر می شم اولش می گم می خونم ببینم چه خبره اصلا فکر بدی در مورد همسرم نمی کنم بعد آخر ماجرا می بینی زنگ می زنم به شوهرم می گم کجایی؟؟؟؟؟؟؟ و ترس و وحشت می افته به دلم همش می ترسم تمام وجودم یه پارچه ترس و وحشته آخه اینم شد زندگی ؟؟؟؟؟؟خرجی بهم می ده اما به زور .....با اینکه مشکلی نداره ولی همیشه باید به زور ازش پول بگیرم نمی دونم دلم رو به چی خوش کنم ........... خیلی بی اعتمادی درد سختیه .....

    - - - Updated - - -

    نمی دونم اینقد نوشتم کسی به حرفام توجهی می کنه؟ لپ مطلبم اینه که : از اول زندگی م از اوله اوله اولش هیچ اعتمادی به شوهرم نداشتم از صد درصد یک درصد هم اعتماد ندارم خیلی به خاطر شرایط خانوادگی که درش بزرگ شدم رفتارهای پدر و مادرم روحیه ی ترسویی دارم آیا امید نجاتی دارم؟ نمی دونم چکار کنم واقعا ....خودمو که نمی تونم بکشم ....همین جوری هم که نمی میرم خدا می دونه تا کی باید این زندان تنگ بددلی م رو باید تحمل کنم خواهش می کنم کمکم کنید شوهرم خیلی مرموز و آب زیر کاهه ....خیلی زرنگه ...اگه بخواد چیزی رو قایم کنه راحت می تونه ....اصلا از مشکلات سر کارش هیچ وقت چیزی رو به من نمی گه از مسائل فامیل هیچی .... و مثه آب خوردن دروغ می گه اینقد واقعی دروغ می گه بهم که می ترسم .....بر عکس خودمن که هیچ وقت نمی تونم دروغ بگم و با گفتن یه دروغ چشام جلوتر خبر می ده ....هر چی من صداقت و راستگویی دارم اون برعکسه .....


    آخر این زندگی چی می شه ؟
    من بدبخت ترین زن دنیا هستم.....
    ویرایش توسط نیلوفر غمگین : سه شنبه 09 تیر 94 در ساعت 14:54

  2. 2 کاربر از پست مفید نیلوفر غمگین تشکرکرده اند .

    danger (چهارشنبه 10 تیر 94), the boy (جمعه 12 تیر 94)

  3. #2
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 12 تیر 94 [ 03:33]
    تاریخ عضویت
    1394-4-02
    نوشته ها
    6
    امتیاز
    100
    سطح
    1
    Points: 100, Level: 1
    Level completed: 50%, Points required for next Level: 50
    Overall activity: 29.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class7 days registered
    تشکرها
    4

    تشکرشده 5 در 4 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سال هاست که می خواستم عضو اینجا بشم چون جواب هایی که در اینجا می خوندم برام خیلی آموزنده بود فکر میکردم چه شود اگه عضو اینجا بشم به سختی تونستم وارد تالار بشم و در همین اولین طرح مشکل بی جواب موندم آیا واقعا کسی توان کمک به من رو نداره ؟

  4. #3
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    جمعه 08 اردیبهشت 96 [ 21:40]
    تاریخ عضویت
    1393-10-03
    نوشته ها
    345
    امتیاز
    7,833
    سطح
    59
    Points: 7,833, Level: 59
    Level completed: 42%, Points required for next Level: 117
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class5000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    299

    تشکرشده 738 در 270 پست

    Rep Power
    82
    Array
    شما اگه میخوای مشکلت حل شه به راهنمایی دوستان اهمیت بده نیومدی اینجا که فقط درد دل کنی

    خانوم گل خواهر عزیز رفتار همسر شما بخاطر رفتار غلط و پر از اشتباه خودتونه شما خودتو کوچیک میبینی

    بخدا من زنایی از نزدیک دیدم که انگشت کوچیک شوهرشون نمیشن اما اینقدر اعتماد به نفس دارن طوری رفتار میکنن که شوهره بدون اجازشون نفس نمیکشه و تحمل یه لحظه دوریشونو نداره

    نمونش داداش خودم
    بخدا قسم تیپ و قیافه ای داره هزار ماشالله تکه
    بهترین شغلو درامد و تحصیلات
    بی نهایت ساده و پاک و مهربون وبخشنده
    رفتار اجتماعیش بیست اونوقت یه زنی گرفته خدا شاهده زیرو روش کن یه نکته مثبت نمیتونی پیدا کنی توش به جز روداری( اینجا زیادی خواهر شوهر شدم ولی بخدا عین واقعیته)

    همچین برادرمو سفت کرده نمیتونه نفس بکشه دم به دقیقه هم میگه باید برام فلان کنین بهمان کنین من چیزی کم ندارم من فلانم من بهمانم

    اونوقت شما با این تحصیلات و با قیافه ی خوبی که خودتون میگی داری اینقدر خودتو کوچیک میبینی
    شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن
    زندگی شگفت انگیز است اگر بدانید که چطور زندگی کنید


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. بی اعتمادی به شوهر
    توسط sayeh_m در انجمن درگیری و اختلاف زن و شوهر
    پاسخ ها: 11
    آخرين نوشته: سه شنبه 30 آبان 91, 11:47
  2. چه طور دوباره اعتماد کنم؟
    توسط a.a در انجمن تعدد زوجات، چند همسری، صیغه موقت
    پاسخ ها: 9
    آخرين نوشته: یکشنبه 07 آبان 91, 14:43
  3. چگونه به همسرتان اعتماد کنید
    توسط eghlima در انجمن شوهران و زنان از یکدیگر چه انتظاراتی دارند
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: شنبه 31 تیر 91, 13:58
  4. بي اعتمادي و بدبيني نسبت به ديگران (شناخت، اعتماد)
    توسط parse در انجمن سایر سئوالات مربوط به ازدواج
    پاسخ ها: 14
    آخرين نوشته: پنجشنبه 29 مهر 89, 19:16

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 02:18 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.