زندگی من مثه دوزخه یه دوزخ روی زمین نمی تونم راحت باشم شوهرم از لحاظ هوشی و حافظه و طرز فکر خیلی از من سرتره من بعد از ازدواج برای اینکه ازش کم نیارم تا فوق لیسانس پیش رفتم ولی تأثیری نداشت روابط عمومی بالا و عالی داره این در حالیه که من باز توی این وادی هم خیلی خیلی از اون ضعیف تر هستم کلن احساس می کنم آویزونشم با سه بچه !! بچه هام هم مثه شوهرم خیلی باهوشند از این بابت خدا رو شکر می کنم ولی ای کاش با یه آدم معمولی ازدواج می کردم و یه زندگی معمولی داشتم می گن یا مکن دوسی با پیل بانان یا بنا کن خانه ای در حد پیل هرچه توی این سال ها دویدم نتونستم خودمو به شوهرم برسونم خانواده ی شوهرم هم همه اشون باهوش و زرنگند و من وسط اینا از همه ساده تر و حساس به شدت حساس ..... دقیقا احساس می کنم دو وصله ی ناجوریم کاش می شد به گذشته ها برگشت ای کاش می شد در این صورت هرگز از این راه نمی اومدم و هرگز با شوهری که اینقدر در تب و تاب رسیدن بهش بودم نمی سوختم و هرگز باهاش ازدواج نمی کردم الان وضع من اینجوریه : یه روانیه به تمام معنی .... ترس ترس ترس تمام زندگی ام شده ترس از دست دادن اون و تنها موندن و رفتن اون و ندیدن ش هر چند مشخصه ها و امتیازاتی دارم که می دونم بعد از اون هم تنها نمی مونم ولی نمی تونم زندگی بدون اون رو تصور کنم








علاقه مندی ها (Bookmarks)