فدات شم عزیزم.
آرام دل عزیز از اون موقع هایی که میومدی و مینوشتی از مشکلاتت چه کوچیک و چه بزرگ من میخوندمشون. شاید از اون موقع هایی که لب تاب و تب لت میشکستی من طرفدار پروپاقرص
تایپیکات بودم یکی از همون مهمونایی که همیشه پایین تایپکات هستن.
بعضی موقع ها دلم برات کباب میشد که داری چه میکنی با خودت. بعضی موقع ها هم بهت میخندیدم که چقدر زود ناراحتی رو تموم میکنی و میشی یه دختر شاد. چقدر رک و راست حرفاتو
میزنی.
هیچ حرفی برات نداشتم چون واقعیتشو بخوای اونقدر به فکر خودت نبودی که من واقعا میترسیدم ازت !!! اونقدر سریع عصبانی میشدی و گریه میکردی که دلم به حالت میسوخت.
مثل یه بچه ی کوچیک بی پناه بودی که آدم نمیدونه باید چیکارش کنه.اگه شکلاتای عالمم بهش بدی نمیتونی اون بی پناهی شو درست کنی. کافیه از پیشت بره میشه همون بچه ی بی
کس و بی دفاع.
یه چیزایی در مورد وضعیت بد بدنیت وقتی ناراحت میشی مینوشتی که منو ناراحت میکردی.
میدونی چی بیشتر از همه ناراحتم میکرد؟ اینکه فکر میکردی اگه گریه و ناله کنی بیشتر دوستت دارن یا بهت توجه میکنن. میدونی دلم میخواست سرت داد بزنم و بگم که چرا؟
میومدی میگفتی هیچ کس منو دوست نداره مدیر فرشته و .. و من دلم میخواست بزنمت!!! وقتی خودت حتی ارزشی برای بدنت قائل نیستی .....
همیشه دوست داشتم ازت سوال بپرسم که از محبت دیگران چی میخوای؟ آخه خودت دلت پره محبت بود و من میدیدم هر جا که کسی دعا میکرد یا مشکلی داشت زیر پستش لایک تو بود.
حمایت تو و دوست داشتن تو رو همه جای سایت دیدم اما برام عجیب بود که چرا تویی که پره مهر و محبتی اینقدر داغون توجه دیگرانی؟انگار کاسه گدایی واسه محبت دستت بود.
پا به پای پارسا 1400 دعا میکردی برای همه. مثل اون بودی اما اون هم اشتباه بود دعاش برای دیگران بود اما خودش پره درد.عصبیم میکرد. چرا نباید خودشو ببینه. نمیدونم میتونی بفهمی
که چرا اشتباه بود . اگه میتونستی درک کنی حالا مشکلات خودت رو راحت تر حل میکردی. مشکل عزت نفستو حل میکردی.
هیچ جوابی تو ذهنم نبود که چرا یه زن با اینهمه عشق این همه باید داد و هوارش بالا باشه؟ یک زن با این همه عشق به دیگران چه طور میتونه به جایی برسه که حتی خودش رو نبینه؟
انگار نه جسمی داره نه دردی میفهمه نه روحی که براش ارزش داشته باشه اما در عین حال دنبال اینه که تو چشم دیگران اینها ارزشمند باشن. سالها دل طلب جام و جم از ما میکرد، وانکه
خود داشت زبیگانه تمنا میکرد. چیزی که خودت نمیخوایش رو میخواستی دیگران بخوان!!!
آرام جان بعضی موقع ها دشمنی پنهانی خودت با خودت رو میدیدم. بین تک تک کلماتت دیده میشد.
دوست داشتم بدونم چته یه بار از پدرت و بچگیت گفتی. از ترسایی که داشتی.
از دردای مادرت گفتی و از نامردی پدرت.
اونجا بود که کمی خیالم راحت شد. فهمیدم که اونقدرها هم دختر ضعیفی نیست. برا خودت یه پا مردی!!! تو شرایط سخت بزرگ شدی . گلیمت رو خودت از آب بیرون کشیدی.
باور کن از اون موقع خیالم راحت شد و گفتم این دختر میتونه خودشو درست کنه.
بانوی مهر تو خیلی صمیمی هستی. خیلی صمیمی.
عزیز دلم عزت نفس ، اعتماد به نفس و .... همه یه سری تعریفن. اصل حرف اینه گلم عزت نفس داری وقتی که مهم باشه برات تب کردن ساده ی خودت. وقتی حتی تب خودت رو ارزشمند
دونستی عزت نفست تکمیله. خودتو ببین عزیزم. دوست داشتنی هستی باور کن. نمیخواد کسی تاییدت کنه نه پدرت نه مادرت نه شوهرت نه کل دنیا. خودت خودتو بخواه عزیزم.
به دیگران نگاه کن و فکر کن اشکال اصلی رفتارشون کجاست که داغون میشن. نه به خاطر ایراد گرفتن ازشون برای اینکه زندگی خودت رو بهتر کنی.








علاقه مندی ها (Bookmarks)