سلام
تقريبا يك سالي ميشه كه سايت رو باز نكرده بودم.داشتم بيغام هام رو ميخوندم و ديدم جه دوست ها و همدرد هاي مهربوني رو از دست داده بودم. جقدر دلم واسه اينجا تنك شده بود.
و اما درد و دلم با خدا:
خدايا، ديكه خوبي رو از بدي نمي تونم تشخيص بدم. خستم از اين ادم هاي به ظاهر مهربون. راستش از اين كه اينقدر دارم به همه احترام ميذارم خستم. از خوب و مهربون بودن خستم، از اين كه در حاليكه تو يك جمعيم ولي احساس تنهايي تو اون جمع ميكنم خستم.
بدم مياد از خودم كه هنوز همسرم رو نميشناسم، بدم مياد كه نميدونم اون اصلا از من خوشش مياد يا نه، بدم مياد از اينكه من احساس نميكنم بهش علاقه دارم.
خدايا ايد مثل قديما هميشه يادت نني كنم ولي هم جنان دوست دارم .
دلم گرفته خدايا...
خداي من خداييست كه اگر سرش فرياد كشيدم به جاي اينكه با مشت به دهانم بزند،
با انگشتان مهربانش نوازشم مي كند و مي گويد ميدانم جز من كسي نداري !!!
علاقه مندی ها (Bookmarks)