بالاخره امروز با مامان علیرضا صحبت کردممونا خانوم و زهره خانوم ( زهره خانوم چرا نام کاربریتون و عوض نمیکنید ؟؟؟؟ چون میدونیم که الان رو به خوشی درحال پیشرفت هستید به زبون آوردنش سخته ) ازتون ممنونم .راستش دیشب که عصبانی شدم خودم سریع متوجه شدم و سعی کردم سریعاً هم خودم و آروم کنم و کنترل اخساساتم بدست بگیرم و هم به باجناقم و هم به مامان علیرضا زنگ زدم و خیلی آروم حرف زدم و خداحافظی کردم .من هنوزم به اعظم اعتماد دارم و حتی یک لحظه هم فکر نکردم که داره دروغ میگه که خونه رو ارزون فروخته و یا هر فکر منفی دیگه !!!!!با اینکه تا صبه اعصابم خورد بود ولی همش حواسم به افکارم بود و بخاطر اینکه بیشتر آروم بشم گفتم برم علیرضا رو ببینم . امروز ساعت 10 زنگ زدم به اعظم و خیلی خشک گفتم : سلام علیرضا کجاست ؟ یهو دیدم خیلی مهربون و آروم سلام کرد و گفت خونه مامان خوابه ! گفتم زنگ بزن بگو دارم میرم دنبالش .گفت الان میخواستم بهت زنگ بزنم گفتم واسه چی ؟ گفت دیروز گفتی باهم حرف بزنیم دیگهگفتم مگه نگفتی کار خودم از این حرفا واجبتره ؟ گفت کنسلشون کردم .یه مقدار مکث کردم و گفتم خب میخواستی زنگ بزنی بگی چی ؟گفت من چیزی نمیخواستم بگم چون تو گفته بودی حرف بزنیم کارام و کنسل کردم که حرف بزنیم دیگه !گفتم کجایی ؟گفت بیا دم اداره تا دم اداره خیلی قاطی بودم و انقد اعصابم داغون شد و حالم داشت بد میشد که زدم کنار و 5 دقیقه سرم و ماساژ دادم تا تونستم رانندگی کنم . خلاصه برای اینکه آروم بشم کارها و تلقیناتی که بلد بودم و انجام دادم تا آروم شدم و راه افتادم .خلاصه رفتیم و توی پارک نشستیم و خیلی آروم و مسلط شروع کردم . نزدیک چهار ساعت صحبتمون طول کشید .از همه چی حرف زدیم .سعی کردم به گذشته زیاد کاری نداشته باشم . بدون هیچگونه التماس و احساس نیاز ، ولی امیدوار ! از الان و آینده حرف زدم و سعی کردم بهش بفهمونم که چه کارایی کردم و کدوم ایراداتم و شناختم و خیلی چیزای دیگه که توی این دو ماه یاد گرفتم ! یجوری که از برخورد و رفتارم تعجب کرده بود ! هنوز با غرور حرف میزد منم کم نیاوردم یدونه به نعل زدم یدوه به میخ ! بدون جبهه گیری و سرکوفت و ... وسط حرفام چند تا از اخلاقای نادرستش و بهش گفتم و گفتم که تو همش میخوای منو محکوم کنی و خودت یدفعه هم نمیگی که منم اشتباه داشتم و قبول دارم . ولی بالاخره قبول کرد!بهش گفتم که من الان دارم شخصیت خودم و تحلیل میکنم و روی ایرادای رفتاری و شخصیتیم کار میکنم و اصلاً هم فکر نکن که دارم این حرفها رو میزنم که نظر تورو عوض کنم یا بخوام دل تورو بلرزونم یا وادارت کنم و التماس کنم که برگردی و هرفکری که به ذهن تو میرسه ! من اول بخاطر خودم و زندگی آیندم و علیرضا دارم این راه و میرم و میخوام یجوری بشم که لیاقت یه زندگی مشترک و داشته باشم چون تازه فهمیدم که نداشتم و اگر هم داشتم ، بلد نبودم . ( البته یجوریم گفتم که جفتمون بلد نبودیم و نخاستیم و نمیدونستیم که باید یه چیزایی رو یاد بگیریم ! هم من ، هم تو ) البته برای آیندمم برنامه دارم و اگر روزی به اون جایی که میگم رسیدم اولویت اولم تویی ! چون همونجوری عاشقت بودم و دوستت داشتم هنوزم همون حس و نسبت بهت دارم ! اگر اونموقع تو هم تونستی خودت و قانع کنی و مهمتر همه ، خواستی که دوباره باهم زندگی کنیم که چه بهتر ( چون هم برای من بهتره و هم برای علیرضا و برای خودتم اگر قبول داشته باشی بنظر من بهتره )اگر هم نخواستی بالاخره یه تصمیمی میگیرم . ولی بازم با همه این حرفایی که زدم اصلاً فکر نکن که میخوام اصرار یا التماس کنم که برگردی ! راحتی و خوشحالی تو برای من مهمه ! اول برای همه کمبودهایی که توی این یازده سال برات گذاشتم متآسفم !بعدشم تو مختاری برای خودت و آینده ت تصمیم بگیری و منم واقعاً از ته دلم برات بهترینها رو آرزو میکنم و برات آرزوی خوشبختی میکنم ! یه مقدارم در مورد حساب و کتاب پول خونه صحبت کردیم و قانعش کردم که باید طبق توافقی که کرده بودیم عمل کنه . خیلی حرف زد و گفت که واقعا الان نمیتونم اون مبلغ و بهت بدم ولی اگه تو اصرار داشته باشی هرجوری شده جور میکنم و بهت میدم . منم وقتی دیدم قبول کرده زیاد پافشاری نکردم و یه جور دیگه باهم یه حساب و کتاب جدید کردیم و توافق کردیم .بعدشم یه مقدار در مورد علیرضا و چیزایی که ازش ناراحت بودم وگفتم و گفتم که نه تو بیشتر من علیرضا رو دوس داری نه من بیشتر از تو ! جفتمون خوشبختی و تربیت خوبش و میخوایم و مشکلات قبل و بعد ما نباید توی رفتارمون با اون تآثیر بزاره / گرچه اون بچه طلاقه و هر چقدرم ک ما تلاش کنیم خواه ناخواه یکسری تاثیرات منفی از این قضیه نصیبش میشه ، فقط ما میتونیم با هماهنگی ای که با همدیگه انجام میدیم اون تآثیرات منفی رو حداقل یخورده کمترشون کنیم/ قرار شد که با هم تعامل فکری و رفتاری داشته باشیم . وقتی که من داشتم در مورد خودم و آینده م صحبت میکردم همش سکوت کرده بود و گوش میداد وقتی که رسیدیم دم اداره و خواست پیاده بشه آخرین جمله ای که گفت این بود : من خیلی خوشحالم که این راه در پیش گرفتی و خدا رو شکر میکنم که آرامشت و بدست آوردی و تنها جمله ای که میتونم بگم اینه که فقط خدا رو شکر ازت متنفر نیستم !
آخرشم ازش تشکر کردم که وقت گذاشته و گفتم مواظب خودت باش !
- - - Updated - - -
ببخشید! من همه اصول نوشتن و انشاء رو رعایت کردم ولی وقتی ذخیره کرم دیدم همه متن و یه تیکه و بدون فاصله ثبت کرده! ویرایش هم کردم ولی دیگه مهلتش تموم شده بود و نتونستم درستش کنم! به بزرگی خودتون ببخشید!







/ قرار شد که با هم تعامل فکری و رفتاری داشته باشیم . وقتی که من داشتم در مورد خودم و آینده م صحبت میکردم همش سکوت کرده بود و گوش میداد وقتی که رسیدیم دم اداره و خواست پیاده بشه آخرین جمله ای که گفت این بود : من خیلی خوشحالم که این راه در پیش گرفتی و خدا رو شکر میکنم که آرامشت و بدست آوردی و تنها جمله ای که میتونم بگم اینه که فقط خدا رو شکر ازت متنفر نیستم !
آخرشم ازش تشکر کردم که وقت گذاشته و گفتم مواظب خودت باش !

علاقه مندی ها (Bookmarks)