مونای عزیز سلام
راستش باجناقم قبلاً بهم گفته بود که فعلا کاری بهش نداشته باش تا یخورده آروم بشه ، من سعی میکنم آروم آروم سر حرف و باهاش باز کنم و راضیش کنم تا قبل از اینکه عده ش تموم بشه برگردید سر زندگیتون !ولی هر وقت میدیمش میگفت اجازه نمیده در مورد زندگیتون حرف بزنم و تا میخوام چیزی بگم حرف و عوض میکنه .
بیستم خرداد سه ماهش پر شد .از اونروز خیلی بهم ریختم و راستش یه مقدار هم سرد شدم .
چهار روز پیش که باجناقم و دیدم چیزی نگفت . منم چیزی نپرسیدم ولی مطمئنم که نتونسته باهاش صحبت کنه !
بهش گفتم جابجا نشده هنوز ؟ گفت اثاثاش و جمع کرده فردا پسفردا جابجا میشه ! باید صبر کنی !
الانم مامان علیرضا خونمون و فروخته و یه خونه برای خودش اجاره کرده و فکر کنم دیروز اثاث کشی کرده .با اینکه از چشمام بیشتر بهش اطمینان دارم ولی همش فکرای مزخرف و مسخره میاد تو ذهنم و همش با خودم کلنجار میرم .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
راستش بعضی وقتا علیرضا یه چیزایی میگه { انگار میخواد منو توی ذهن علیرضا خراب کنه .مثلاً بابا هیچوقت ما رو بیرون نمیبرده ! یا مثلاً بابا برای تو پوشک نمیخریده در صورتیکه بغیر از خونه فامیلای درجه یک همسرم ،ما حد اقل هفته ای یکبار یه گردش کوچولو توی شهر داشتیم و اون زمانیکه همه فامیلاش مای بیبی 1200 تومنی برای بچه هاشون میخردین من پمپرز آلمانی میخریدم 22000 تومن } و میگه مامان گفته . منم به باجناقم گفتم بهش بگید از این بچه بازیا در نیاره . دلیلی نداره که علیرضا رو وارد مشکلات خودمون بکنه و ذهنیتش و در مورد من خراب کنه .
بهش گفتم من در جواب این چیزا هیچی به علیرضا نگفتم و گذاشتم گذر زمان همه این چیزا رو روشن میکنه . الانم دیگه دارم به این وضع عادت میکنم و دارم با تنهاییم کنار میام .من دارم روی رفتار خودم کار میکنم و ایراداتم و برطرف میکنم . اون دوس داشت برگرده ! دوس نداشت برنگرده !!!! { بقول بازاریا شکم سیری زدم }
گفت اینجوری نیست و شاید علیرضا از خودش گفته و از این توجیها ...
------------------------------------------------------
این چند وقته از همه چی خبرداشتم ولی از خودشم چیزی نپرسیدم ، گفتم شاید فکر کنه میخوام از کاراش سر در بیارم و جبهه گیری کنه ! پریروز علیرضا پیش خودم بود بعداز ظهر بردمش مهد کودک که مامانش بره اونجا دنبالش {یکی دو هفته س خودم و کمتر بهش نشون میدم ، احساس میکنم یه مدت باید کمتر منو ببینه } دیروز صبح زنگ زد { بعد از 100 روز برای اولین بار اسمم و صدا کرد } و گفت : مرتضی ! علیرضا از صبح که بیدار شده داره گریه میکنه میگه بابا بیاد دنبالم منو ببره . میبرمش خونه مامانم ، بیا ببرش که منم به کارام برسم .منم گفتم باشه بعدازظهر میام .سر ظهر خودش آدرس خونه جدیدش و برام فرستاد گفت بیا اینجا علیرضا رو ببر .
-------------------------------------------------
غزاله خانوم به شما هم سلام میکنم و ممنونم که به تاپیکم سر میزنید .
خودمم احساس میکنم این وضعیت داره برام عادی میشه ولی بخاطر اینکه سرد نشم بعضی وقتا جلوی دلتنگیام و نمیگیرم و میزارم یه مقدار بهم فشار بیاره که این اتفاق نیفته !
------------------------------
راستش اون واسطه { که از قضا منو خیلی دوس داره !!! البته خوشبختانه اکثر فامیلاشون منو بخاطر رفتار آرومم دوس دارن } خودش از قضیه جدایی ما بی خبر بوده و اون یکی عموم ازش خواسته که برای وساطت بره .
--------------------------------
ده روز بیشتر بود اس عاشقونه برای همسر سابقم نفرستاده بودم .شب اول ماه رمضون با خودم گفتم بذار یه چیزی بفرستم که بهش بفهمونم که کدوم ایراداتم و فهمیدم و برای آخرین بار عذرخواهی کنم !
واسش نوشتم : ماه خداست ، وقت بخشیدن و صاف کردن دلهاست .میدونم خیلی توی این 11 سال کنار من عذاب کشیدی ! گاهی اوقات با کم محلیام ، گاهی وقتا با جواب ندادن محبتهات ، بعضی وقتا با سکوت ، یه موقعهایی با غرغر ، این سال آخریه دو بار روت دست بلند کردم و این اواخرم با بد دهنیام ، و خیلی چیزای دیگه که توی دل خودته و من ازش خبر ندارم !!! پس اگه نگاهی ، صدایی ، زبانی ازمن روی دلت ترکی انداخته ، به بزرگی میزبان این ماه منو ببخش ! شاید دیگه فرصتی برای جبران نباشه ... من بخشیدمت ، تو هم حلالم کن ...
جواب داد : اصلاً فکر نکن که دلم ترک خورده ! چون کاملاً شکسته ، خورد شده ! اصلاً دیگه اسمش دل نیست
توی ذهنت اینو داشته باش که من دیگه دلی ندارم که دلخور باشه از کسی ... چه از تو و چه هر کس دیگه !
بعدش دوباره نوشت : اینجوری حالم بهتره ...
-------------------
بخاطر این چیزا هنوز دودلم که پا پیش بذارم . اگه چیزی به ذهنتون میرسه لطفاً برام بنویسید ... ممنون میشم
توی این شبها هم لطفاً منو فراموش نکنید ..








علاقه مندی ها (Bookmarks)