سلام عزیزم...
منم با مامانم زیاد بحث میکنم ... ولی غصه نخور زود تموم میشه
ببین تنهای عزیز من یاد ندارم زیاد خوب حرف بزنم فقط میخوام زندگیمو برات تعریف کنم...
یه روزی عاشق مردی بودم که خودش اومد تو زندگیم بعدا فهمیدم متاهله ... روزهای سختی داشتم این انصاف نبود بیاد سراغ دختری که حتی یه بارم تو چشم نامحرم نگا نکرده بود ...دختری که حتی سر کلاس استاد مرد باهاش حرف میزد دست و پاشو گم میکرد
روز و شب قهر بودم با خدا میگفتم بی انصاف چرا من؟؟!!
تنها بودم بماند از خودم بدم میومد چون نمیتونستم فراموشش کنم!!
این احساس همش با من بود و هر روزمم بدتر میشد اینقد غم و غصه ریخته بود سرم که نمیدونستم چیکار کنم
یه روز رفتم اعتکاف وااااااااااای چقد به خدا نزدیک شدم...
اونشب اینقد گریه کردم تو مسجد و با تموم وجود خدا رو حس کردم...باهاش آشتی کردم دیگه
بعد از چند روز یه کتاب دیدم "کتاب راز "نوشته راندا برن تو کتابخونه اتفاقی دیدمش ،خوندمش بخدا قشنگترین کتابی بود که تو عمرم خوندم
اینقد روم تاثیر گذاشت حتما بخونش
به امید روزیکه از ته دل بخندی عزیز
فقط با خدا آشتی کن













علاقه مندی ها (Bookmarks)